تبليغاتX
اتاق ریاضی

اتاق ریاضی

اولین بخش از موفقیت با سماجت دست به کار شدن است و دومین بخش از موفقیت با سماجت به کار ادامه دادن

این پست مخاطب خصوصی دارد به قرعان

فردا صبح یادم بیاور که زنده ام لبخند هم نزن

مثل  یک فرشته ی الهی  که هر روز به من زنگ میزند

ومرا فرا میخواند نمیدانم او بیکار است یا من 

خلاصه اگر فردا پیش این فرشته رفتم تعجب نکنید

من فقط با فرشته ها ارتباط دارم و حال وروزم این است

وای به حال روزی که با ......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 19:38  توسط مژگان   | 

نوستالژی بچه ها در دهه شصت

محمود آقا هم رفت


محمود آقا مسن ترین مرد روستای پدریمان صبح دیروز دار فانی را وداع گفت نمیدانم چرا محمود اقا که فکر کنم الان حدود صد سالش شده بود چطور با کودکی من پیوند داشت نمی خواهم از سوختگی نسل ها حرف بزنم که هر نسلی ادعا دارد سوخته است بگذار من واژه ی نیم سوخته را بکار ببرم تا نزاعی پیش نیامده، یادم می آید آنروزها که سردار قادسیه در رادیو وتلویزیونش اعلام می کرد که میخواهد شهرهای خوزستان را بمباران کند من در عالم بچگی تنها کسی بودم که از این حرکت صدام خوشحال میشدم این اعلان موشک باران بمنزله ی آن بود که سریع پشت وانت عمو می نشستیم و می رفتیم بسمت روستا صبح هم  در  مدرسه ی روستا جای بچه های روستایی را اشغال میکردیم .چقدر هم بیچاره ها تو عالم بچگی شون به ما احترام میزاشتند ،نمی دانستند که ما جنگ زده ی اواره به مراتب حال روز ی بدتر از آنها  داریم ولی بچه ها به کیف وکفش وروپوش مرتب ما خیره بودند  دلخوشی عصرهای ما نه اینترنت بود ونه لونا پارک همه ی بازی ما سوار شدن بر الاغ محمود آقا بودو سر به سر گذاشتن سگ مرحوم اسکندر چقدر عو عو میکرد اما کاری به کارمان نداشت . سگ همسایه ی روبرویی انگار که تعصب صنفی و جنسی اش گل کند یکروز حساب ما را رسید  وتو اون بیچارگی وآوارگی مادر م چادرش را به دندان گرفت ومن را به شهر رسوند ودائم میگفت اگه بمب وموشک نکشمون تو من رو دق  مرگ میکنی دوستان دیگرمان هم که هر کدام از یک شهر دیگر می امدند منزل فامیل یا پدربزرگشان خلاصه کلونی بزرگی از جنگزدها تو روستا گرد هم می امدند و ما شهریهای آواره برای روستایی های ساده دل چه کلاسی میگذاشتیم با داشتن یک لاک ناخن قرمز و یه مداد که نوکش پاک کن بود واصلا نمینوشت وفقط پاک می کرد  ویا برگردون واز این جور چیزها اما من یکی از دلخوشی های دیگرم این بود که عمویم یگ گاو استرالیایی عظیم الجثه داشت که بسیار شاهانه زندگی میکرد و علوفه اش را می شستند و یک افزودنی به کاه آن می افزودند نمیدانم چرا تصورم این بود که این سالادِ غذای این گاو بود خلاصه گاوهای خارجی هم ارج وقربی داشتند مثال زدنی حتما اونها هم به نوع غذایشان به سایر گاوها مباهات میکردند نمیدانم چرا روستایئان  این گاوهارا به دست  گاوچرانها نمی دادند شاید بخاطر این بود که بیم آن داشتند که درمراتع مورد کم لطفی قرار بگیرند یا شاید سایر احشام به آنها اسائه ی ادب کنند من از همان موقع بود که فهمیدم در بین تمام موجودات وکائنات سلسله مراتب ارزشی از شاه تا رعیت هست و سوسیالیست نازیسم وامپریالیست در بین موجودات هستی یافت میشود اما شدت وضعف داردمیخواهد قذافی باشد یا گاوِ خانه ی عمو ی من یا الاغ  مرحوم محمود اقا که خدایش بیامرزد

پی نوشت:


خداحافظ آرامش پر سکوت و سکونی که فقط در روستا ی بی هیاهو یافتم

خداحافظ مردم مهربان روستا خداحافظ محمود آقای متدین ومهربان 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:49  توسط مژگان   | 

خاطره بامزه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:38  توسط مژگان   | 

به زودی....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:18  توسط مژگان   | 

برای یک همکلاسی و دوست قدیمی

برای فرزانه

او را سالهاست که میشناسم بی ادعا وبا صفا ورزشکار ورزش دوست از سالهای نوجوانی تا کنون در یک مدرسه بودیم حالا هم همکاریم در اتاقش به روی همه باز است کمتر روزی او را بدون لبخند میبینی  خانم است به معنی واقعی کلمه  من همه ی خانمها را با متر خودم میسنجم به هر کسی که مونث باشد خانم نمیگویم اصلا عادت ندارم زیاد بزرگنمایی کنم اما شاخصه های من از یک زن یک دستور وکلیشه را دارد چندی پیش یک آینه از اتاقش برداشتم اصولا  بعضی ها  را فقط مثل آینه میتوان دید اینقدر که شفافند وصیقلی برای همین هم باید فقط هدیه یا دستبرد آینه انتظار داشت آدم حسابی که میگویند اوست نستوه وسترگ این لقب را به چند خانم در زندگی داده ام یکیش میترا لبافی  و یکی فرزانه جمیله را هم دوست دارم اما او همیشه اشکهایش مثل خودم  زود جاری میشود متولدین دهه ی پنجاه همه دل نازکند این را میترا به من گفته

فرزانه در کارش جدی است بارها از دبیران ورزش کلاس گرفتم اما یک بار که به گفتم گفته خودم لازم دارم میخوام با بچه ها کار کنم خوشم آمد ازآنهایست  که معتقد است دانش اموز باید در همه ی زمینه ها رشد کند من از خدا شاکرم ؛ من هم عاشق مي شوم ، گونه هايم از شرم سرخ مي شود و صدايم مي لرزد . وقتي عاشقم لبريز احساسم . فکر مي کنم پاکترين موجود دنيا هستم که موجود پاک ديگري را دوست دارد . از خدا تشکر مي کنم چون دريچه هاي ناب دوست داشتن را به روي قلب من باز کرده است .و حالا میگویم هم عاشقانه وهم عاقلانه و هم دوستانه دوستت دارم فرزانه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 23:38  توسط مژگان   | 

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود


در جشنهای رنگین درخنده های زیبا

چشمم نخورد ابی از چشمه ی تماشا


########

شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود

شاید نمی سرودم هرگز٬ ترانه ای را

بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد

بی آفتاب بودم مثل تمام شبها

میخواستم بتابی٫ تنها٫ به این دل من

میخواستم نباشی : رود هزار دریا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 0:28  توسط مژگان   | 

باور كنيد من نمونه ام / دوست و دشمن اقرار مي كنند من نمونه ام / احمد هم تأئيد

مي كند من نمونه ام / اول باور نمي كردم من نمونه ام / حالا باور مي كنم من نمونه

ام / لطفاً قبل از ساعت 8 / مرا به آزمايشگاه تحويل دهيد


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 21:17  توسط مژگان   | 

امروز وبلاگم5 ساله شد همین ....

صرفا جهت اطلاع

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:38  توسط مژگان   | 

پستی سفارشی

طرح 1

من به مرگ می اندیشم

تو به من

تا قبرستان آبادیِ بالا

با تو قدم خواهم زد!

 

طرح۲

آزاد و عاشق

در هم می خزند

علف های عریان!

 

طرح۳

گاه با تو

گاه بی تو

چقدر با تو بی توام!

 

طرح۴

با پاییز

به تفاهم رسید

 شاعر عریان!

 

طرح۵

شکوفه های هلو

از راه رسیده اند

چقدر بلوط ها

دیر از خواب بر می خیزند






پی نوشت :خودمونی نوش جانت

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 22:54  توسط مژگان   | 

سخنی با بزرگان

پستی برای آقای رئیس

آقای رئیس و یاران هیئتی اش!!!!!!همیشه هم اینطور نیست که شما چای قند پهلو بنوشید وبین التعطیلین وقبل التعطیلین وبعد التعطیلین را تعطیل بفرمایید وهمه دعا به جانتان کنند تعطیلات تمام شدنی هستند اما مطالب سخت بعضی از دروس ماندنی 



پی نوشت:بالاخره با کلی فوق برنامه واز خواب وخوراک زدنهای مداوم تونستم خودمو به سرفصلهای ترم اول برسونم  خودم که نفهمیدم چه گفتم خدا به داد شاگردام برسه 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 18:11  توسط مژگان   | 

از نوشته های مرحوم حسین پناهی                                                                                              بهزیستی




 نوشته بود:
شیر مادر، مهر مادر، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله، بتمرگ!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 22:15  توسط مژگان   | 

*سخت آشفته و غمگین بودم…*

* به خودم می گفتم:*

*بچه ها تنبل و بد اخلاقند*
...
*دست کم میگیرند*

*درس ومشق خود را…*

*باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم*

* و نخندم اصلا*

*تا بترسند از من*

*و حسابی ببرند…*

*خط کشی آوردم،*

*درهوا چرخاندم...*

* چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید*

*مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !*

*
اولی کامل بود،*

*
دومی بدخط بود*

*بر سرش داد زدم...*

*
سومی می لرزید...*

*خوب، گیر آوردم !!!*

*صید در دام افتاد*

*و به چنگ آمد زود...*

*دفتر مشق حسن گم شده بود*

*این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت*

*تو کجایی بچه؟؟؟*

*بله آقا، اینجا*

*همچنان می لرزید...*

*” پاک تنبل شده ای بچه بد ”*

*" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"*

*” ما نوشتیم آقا ”*

*
بازکن دستت را...*

*خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم*

*او تقلا می کرد*

*چون نگاهش کردم*

*ناله سختی کرد...*

*گوشه ی صورت او قرمز شد*

*هق هقی کردو سپس ساکت شد...*

*همچنان می گریید...*

*مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله*

*
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد*

*زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……*

*
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن*

*
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود*

*غرق در شرم و خجالت گشتم*

*جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود*

*سرخی گونه او، به کبودی گروید …..*

*
صبح فردا دیدم*

*که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر*

*سوی من می آیند...*

*
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من*

*تا که حرفی بزنند*

*شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید*

*
سخت در اندیشه ی آنان بودم*

*پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”*

*
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟*

*گفت : این خنگ خدا*

*وقتی از مدرسه برمی گشته*

*به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده*

*قصه ای ساخته است*

*زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است*

*درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….*

*
چشمم افتاد به چشم کودک...*

*غرق اندوه و تاثرگشتم*

*
منِ شرمنده معلم بودم*

*لیک آن کودک خرد وکوچک*

*این چنین درس بزرگی می داد*

*بی کتاب ودفتر ….*

*
من چه کوچک بودم*

*او چه اندازه بزرگ*

*به پدر نیز نگفت*

*آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم*

*
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم*

*من از آن روز معلم شده ام ….*

*او به من یاد بداد درس زیبایی را...*

*که به هنگامه ی خشم*

*نه به دل تصمیمی*

*نه به لب دستوری*

*نه کنم تنبیهی*

*****
*یا چرا اصلا من
عصبانی باشم*

*با محبت شاید،
گرهی بگشایم*
*
با خشونت هرگز...*

* با خشونت هرگز...*

* با خشونت هرگز...
.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 10:34  توسط مژگان   | 

اگر به خانه ی من آمدی

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم

یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند

یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا

یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم

نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است

قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم

پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم

یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند

تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم

و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم

من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 22:55  توسط مژگان   | 

اپیزودیک میشویم (داستان:جنگ نرم)

اپیزود اول :کامنت گذار مجهول الهویه



جمعه 1 مهر1390 ساعت: 8:28 توسط:میثم
میبینم که به تبلیغات فرهنگی رو آووردی...

تو رو چه به جانستان کابلستان؟؟؟؟؟؟؟
 وب سایت   پست الکترونیک
[ نظر خصوصی ]

من:تو رو سننه


پی نوشت :اون روزی که من کتاب میخوندم تو احتمالا داشتی کتاب جغرافیای چهارم دبستان رو واسه شهریور ماه میخوندی البته حالاهم میخونم ومینویسم اما نمیدونم تو داری چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت دو:زیاده زیادیت میشه بسه بچه که زدن نداره

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 15:5  توسط مژگان   | 

تبلیغات فرهنگی

جانستان کابلستان

تبلیغات فرهنگی

جان ستان کابل ستان آخرین نوشته ی رضا امیر خانی را بشدت به شما م عرفی می کنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:56  توسط مژگان   | 

کلبه ی کاه گلی!!

امشب شب آرزوهاست و چقدر زیباست این واژه ی آرزو که آدم را می برد به دوران کودکی !! یادش به خیر! چه صفایی داشت  این کلبه ی دل که هر کجایش را نگاه می کردی کنج دنجی بود برای خلوت کردن های کودکانه با خدا!! و چه خدای مهربانی بود آن خدای کودکی که هیچ وقت ما را دعوا نمی کرد و ما هم هیچگاه از دستش شاکی نمی شدیم. همین که ذره ای خاک پیدا می شد و قطره ای آب تا گل بازی کنیم راضی می شدیم به رضایش!! و همین که پنجره های کلبه ی دلمان کمی از باد غم به هم می خورد چه زود می شکست این شیشه های بلورین اشک!! و چه زود آشتی می کردیم وقتی که قهر بودیم با پدرمان و مادرمان و برادرمان و خواهرمان و دوستمان!!! و حالا سالها از آن دوران گذشته است!! دیگر از آن اندرونی و بیرونی خبری نیست! پشتی های لاکی خانه را در سمساری دنیا به حراج گذاشته ایم. آن کلبه ی کاه گلی را کوبیده ایم و اجازه ی تراکم از شیطان گرفته ایم و چند طبقه این دل بی صاحب را بالا برده ایم. بوی کاه گل هم دیگر نمی آید! در و دیوار از گرانیت سیاه است و چقدر ساده آن دیوارهای کاه گلی را با تیشه کندیم تا سیاهش کنیم و صد البته محکم!! آنقدر محکم که دیگر هیچ فرشته ای نتواند از درزهایش رد شود!! دیگر بوی شمعدانی از حیاط این دل نمی آید! در حوضش دیگر ماهی های قرمز بازی نمی کنند و آن لاله ی عباسی که بازو به بازوی آجر به آجر دیوار بالا می رفت خشک شده است!! اشک هم به سختی جاری می شود!! خدا هم دعوایمان می کند و ما هم گاه گاهی که در کنار شومینه می نشینیم و پلک های غفلتمان روی هم می افتد خواب خداشدن می بینیم!! دیگر آن عادت های قشنگ کودکانه فراموش شده است!! گریه نمی کنیم!! آشتی نمی کنیم!! خاک بازی نمی کنیم!! امشب شب آرزوهاست و فرشته ها کشکول هایشان را آورده اند تا آرزوهای مان را در آن بریزیم و ببرندشان به آسمان!!من برای خودم آرزویی نمی کنم اما کاش بازهم دل های همه کاه گلی شود!! درست مثل دوران کودکی!!

متن از:افشین احمدپور

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 1:58  توسط مژگان   | 

پستی در خور حال وهوای این روزهای خودم

فردا صبح يادم بياور که زنده ام
با تمام مسئوليت هاي شغلي يک موجود زنده

لبخند هم نزن
يک لبخند تو کافی است تا تمام مسئوليتها با لنگه کفشم
جايی زير تخت گم شوند و من تنبل ترين مرد (زن) دنيا شوم

ميفهمي که چه ميگويم؟

بعدا نوشت:این پست همون پستی نیست که قولش را داده بودم

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 12:34  توسط مژگان   | 

   سلام

به زودی در این محل یک پست درست ودرمون ارائه میگرددضمنا  هرگونه تجمع اعتراضی در اینجا ممنوع  و تحت پیگرد قانونی است

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 10:49  توسط مژگان   | 

تبلیغات فرهنگی

خواندن این کتاب رو به شما دوست عزیز توصیه میکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 22:44  توسط مژگان   | 

سعی کنید با احتیاط به عروسی شاگرداتون برید

سلام

دوستان بهتر از آب روان

چند روز پیش یکی از شاگردانم اومد با یک حجب وحیای مثال زدنی منو تلویحا دعوت کرد به عروسیش من هم گفتم حالا تا ببینم وقت کردم خدمت میرسم ظهر یکشنبه همون شاگرد با همسرش اومدند در خونه ورسما وبدینوسیله من رو دعوت کردند من هم که اهل عروسی رفتن نیستم و تا ساعت 7/5 کلاس داشتم اومدم خونه کلی فکر کردم بِرم نَرم خلاصه بلند شدم دل زدم به دریا سوار ماشین شدم رفتم

صحنه ی اول:عروس با دیدنم کلی ذوق کرد و سریع به داماد معرفی کرد

صحنه دوم :پدر ومادر عروس:خانوم چیزی لازم نداری همه چی آرومه( حدود ده بار) پذیرایی شدید؟

صحنه سوم :دوستان صمیمی عروس که بعضی هاشون شاگردام بودند یکی یکی اومدند پیشم

شام با بهترین کیفیت رو یک میز تکی که به اندازه 10 نفر غذا ومیوه ونوشابه ودوغ بود

اخر سر 50 نفر گفتند وسیله داری برای رفتن چون تالار تقریبا دور بود

قراره محبتهاشو جبران کنم البته کادوی خوبی دادم اما میترسم انتظار دیگه ای هم داشته باشند عروس خانم حالا به نظرتون این عروس اگه ریاضی بیافته من چکار باید کنم......................

راستی یادم رفت بگم عروس وقتی که خوب با داماد رقصید خواست بشینه سر جاش رو مبل تشریفاتی چون من سر پا بودم میخواستم خداحافظی بگیرم با دست اشاره به جایگاه نشستن کرد گفت بفرمایید بشیند خانم ..... بیچاره چقدر هوای منو داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:28  توسط مژگان   | 

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:46  توسط مژگان   | 

برای همنوعانم در ژاپن

من از آژانس بین المللی انرژی هسته ای تقاضا دارم جز بررسی خالی بندی دولتها  ، مذهب آنها و روابطشان با اسراییل برای صدور مجوز بهره مندی از انرژی هسته ای به زلزله خیزی منطقه هم کمی توجه کنند.  دولتها رفتنی هستند. ولی گسل ها  نه !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 15:23  توسط مژگان   | 

هم پرواز

دنبال بوی نفس هات همه جا رو پر کشیدم
گم شدش عطر عبورت هیچ کجا تو روندیدم .....

سلام دوستان بهتر از آب روان این اهنگ به یک بار گوش دادنش می ارزه


دوباره نوشت:ما عاشق نشدیم(قابل توجه روانشناسها)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 0:51  توسط مژگان   | 

   سلام دوستان گلم


این روزها تو غروب پشت فرمون روز بارانی تو یه جاده ی کفی با یه سرعت معقول تنهای تنها باشی شیشه ها هم بخار گرفته باشند این اهنگ رو گوش بدی وای که چه حالی داره بهترین داروی اعصابه به امتحانش می ارزه

اهنگ

تو رو تو گریه می بوسم ، تو رو که غرق لبخندی
رو این حالی که من دارم ، چرا چشماتو می بندی

بذار این آخرین روز رو تمام باورت باشم
بذار فردا تو این خونه ، تو
آغوش تو پیدا شم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری

نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه
چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم
همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ،
تو هم حال منو داری

نمی دونی چه آشوبم از این آرامش خونه
از این رویای شیرینی که می دونم نمی مونه
چه قدر این حس من خوبه ، همین که از تو می میرم
همین که هر نفس امشب ، هوامو از تو می گیریم

نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری
بذار باور کنم امشب ، تو هم حال منو داری
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 1:12  توسط مژگان   | 

وبلاگم امروز 4 ساله شد

با سلام حضوردوستانم همبلاگی هایم تمام عزیزانی که برایم کامنت گذاشتند  ویا آمدند خواندند و رد شدند امروز شما را دعوت کردم به یک جشن تولد من پنج سالگی وبلاگم را از این ساعت شروع کردم دقیقا یادم هست همچین روزی بود

سخنی با شما ...........

29 دی ماه بود که من  هم دلم خواست در این فضای مجازی سهیم باشم، خواستم من هم میان کسانی که بی واسطه از راه واژه هایشان دوست پیدا می کنند و با هم حرف می زنند و یکدیگر را نقد می کنند جایی پیدا کنم، می  خواست شجاع باشم ویادداشت های بی ادعایم را با اسم و رسم خودم میان مردم پخش کنم و از نقد و مخالفت نترسم،  من  به قیمت حفظ فردیتم در این دنیای مجازی حاضر شدم با اسم ورسم خودم اوایل کارم  از شاگردانم  کامنت سخیف ببینم ، بنده در تمام این چهار سال تلاشم را کردم تا قوانین ساده ترین و سالم ترین شکل تعامل با دیگران را رعایت کنم.

به صفحه ی هر کس که با حسن نیت نوشته هایم را خواند،، یا با ایرادی که گرفت باعث شد به ضعف هایم بیشتر فکر کنم  سر زدم و نظری درباره شان دادم  اگر حرفی بود، نوشتم. اگر نبود سعی کردم با بی ربط گویی، وقت او را نگیرم. هرگز به کسی جز با احترام حرف نزدم. و هرگز بقیه را جز "دوست"، "عزیز"، یا دست کم نام خودشان خطاب نکردم.

  هرگز سعی بر سانسور و یا ویرایش کامنتهای خواننده هایم را نداشتم، و دلم می خواست از این راه به آن ها ثابت کنم به دنبال تعریف وتمجید نیستم   نیامدم دشمن برای خودم بتراشم. می خواستم از این راه، با عملم بگویم که می خواهم بین شما و مثل شما وبلاگ بنویسم.

همه ی وبلاگ ها قانون خودشان را دارند. بیشتر وبلاگ ها نظراتشان را پیش از تایید می خوانند. هر وبلاگ نویسی به هر که بخواهد جواب می دهد و به هر که نخواهد، نه.
هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم. چراکه این تلاش هر قدر که ادامه پیدا کرد، کم تر موفق شدم اطمینان شما را جلب کنم که قصدم لذت بردن از به اشتراک گذاشتن نوشته هایم با شماست.

معلوم است که از تشویق خوشحال می شدم و از تنبیه ناراحت. اما همین ها بود که این فضا را برایم صادقانه و شیرین می کرد. بگو مگو های آن اوایل، سالم تر بودن تمجید ها و حتی تحقیرها. خیلی ها برایم نوشته اند که "فضای وبلاگ اوایل بهتر بود". درست است. طبیعی هم هست. هر چقدر بازدیدکننده زیادتر می شود، نظرات متفاوت بیشتر می شود. اما چیزی که همیشه از دیده ی دوستان خوب "اتاق ریاضی " پنهان بوده و هست، صدها نظر خصوصی و غیر خصوصی است که به مرور تعدادشان بیشتر و بیشتر شد و حتی اگر شما ندیدیدشان، فضای کلی بازخوردها را برای من تلخ تر و تلخ تر کرد.




این نامه ایست به همه ی مهمانان این جا. برای این که بگویم دست خودم نبود اگر عده ای از نوشته ها خوششان می آمد، همانطور که دست خودم نبود که گروهی بی خود و بی جهت ازم تعریف می کردند. دست خودم نبود که عده ای نوشته هایم را دوست نداشتند، و دست خودم هم نبود که عده ای بی خود و بی جهت ازمن بدشان می آمد. ،  دلم خواست با رعایت اصل همدلی و همرنگی، فضایی خواندنی باشد.

خودم هم می دانم سرشار از ایرادم.  امیدوار هستم  هر کس به اینجا می اید سراغ وبلاگ های خوب پیوندهایم بروند، و لذت گشت زدن در این فضا را بچشند. حتی روزی خودشان شروع کنند به نوشتن.

بعد از گذشت این همه وقت در این وبلاگستان دوستان زیادی پیدا کردم. کسانی که گاهی تشویقم کردند، و گاهی نقص هایم را شمردند، و باعث شدند حتی اگر نوشته هایم آنقدرها بهتر نشد، خودم سعی کنم آدم بهتری بشوم...



بدون شما، لذتی هم که من از وبلاگ نویسی بردم وجود نمی داشت. بدون شما نمی توانستم هربار که ایده ای برای نوشتن دارم، این همه شوق را تجربه کنم. بدون شما، تجربه ی تأسیس اتاق ریاضی  هرگز به یکی از زیباترین تجربه های زندگی من تبدیل نمی شد. بدون شما خیلی چیزها بی معنی اند... بدون شما خیلی اتفاق ها نمی افتد...

ممنونم از
حمید پهلو زاده(جریان تجربه)
میلاد افشین منش(ریاضی زیباست)
وحدانه عزیز(خاطرات یک استاد)
احمد فیاض (لبخند نمکین یوسف زهرا)
معلم علی (روانشناسی واجتماعی)
پزشک 78(سیب پزشکی)
رضا یوسفی (یک زمهریر)
دکتر عابدی (سورا)
آرش آبخو(فتو بلاگ آبادان)
هاله ابهام (هاله ابهام)
نبی اله باستان (باستان بی ستون)
زهره حق پناه (بی داری)
دکتر مهدی (ترنم امید)
لعل(لعل سلسبیل)
میترا(میتی مت )
یحیی نیکدل (مشاور اقتصادی)
انوری ثانی(خاطرات من وهمکارام)
عبدالمحمد شعرانی(سرباز معلم جنوبی)
مسعود ده نمکی (مسعود ده نمکی)
تو کا نیستانی (توکای مقدس)
سعید ترشیزی (طنز نوشته های سعید)
حمید دبیر فیزیک
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 21:44  توسط مژگان   | 

مزار حسین پناهی



قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم



زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 18:49  توسط مژگان   | 

فرودگاه را به خاطر بسپار هواپیما افتادنی است

در گذشت هم وطنانمان در سانحه هوایی امروز هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد ارومیه از تهران دل هر ایرانی را به درد آورد.بر اساس اطلاعات اوليه سرنشینان هواپیما 105 نفر شامل 94 مسافر و 11 كرو پروازي در اين هواپيما بوده اند که تا کنون 77 نفر کشته و 27 زخمی گزارش شده است.

  درهمین راستا وزیر راه خدا را شکر  فرمودند که تلفات کم بوده است.ما نیز خدا را شاکریم که 

عنایات آقا امام زمان شامل حال  ملت شهید پرور شد و از میان 105 مسافر تعداد تلفات به زیر 100 تا محدود 

شد. شاید هم انتظار تلفات در حد 400 تا  یا4000  یا حتی بیشتر نفر از بین 100 نفر می رفت  که  به حول و قوه الهی به خیر گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 21:18  توسط مژگان   | 

شنيده ام که رفته اي بهار را

ميان مرزهاي تازه جست وجو کني/

بهار را چنين خيال کن که يافتي!

تو جان خسته را چه مي کني؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 11:41  توسط مژگان   | 


از خیالت باردار می شوم

و هر صبح

سقط می کنم این جنین حرام زاده را


 چه دل آشوبه محزونی



پ.ن : شعر فقط شعر است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 0:36  توسط مژگان   | 

چترهای آسمانی‌مان را باز كنیم

چترهای آسمانی‌مان را باز كنیم، خدا می‌بارد بر كوه، ابرها بر‌ شانه‌های كوه سنگینی می‌‌كنند، آنان را تا نزد آلاچیق های خود راه ‌دهیم.

دارد باران می‌بارد، اطراف چادر را با سرنیزه‌های آبائی‌مان گود ‌كنیم. امشب مروارید از آسمان خواهد بارید، باید منتظر تگرگ باشیم، تگرگ زیبا، تگرگی كه گردنبند پاره فرشتگان است؛ تگرگی كه ناودان ما را پر از دانه‌های الماس می‌كند.

باد می‌آید، گیسوان خویش را چون بید بر دشت بگسترانیم، آتش، آتش مقدس را روشن كنیم كه هدیه الهه نور به آدمیان است.

بر گرد آتش گرد آییم و از روزگاران كهن سخن گوییم، خرگوشها در خواب خشیت‌اند، و خرسها خرناسه‌های خود را برای فصل جاری شدن آبها ذخیره می‌كنند. فصل، فصل شكار شاپركهاست. مهر ماه است. جشن مهرگان بگیریم. خوشه‌های انگور طلایی شده‌اند، خورشید تاك برافروزیم.

بگذاریم سنگ‌پشتها در میان سنگها آرام بگیرند، خلوت بركه‌ها را بیهوده بر هم نزنیم، نگذاریم گزندی به مورچه برسد، نگذاریم كس از دیوار باغ، بالا رود. به همدیگر عشق و هندوانه تعارف كنیم!

فردا پشت‌بامهای ما سنگین خواهد شد. پاروزنان دریای برف را فراموش نكنیم. از پشت شیشه‌های مه‌گرفته و از كنار چراغهای گردسوز برای همه چراغهای زنبوری كه اكنون بر بالای كندوی ر‍َ‌فهای از یاد رفته‌اند پیام بفرستیم دوباره برای بازگشت چراغهای پی‌سوز دعا كنیم و چراغهای توری زیبا كه ما را به یاد عروسی شكوفه‌های سپید می‌اندازند.

بیایید ترك‌خوردگیهای تعصب را درمان كنیم، روی زخم دلها نمك بپاشیم، بیایید برای تندرستی مادران باردار و بر چیدن سیمهای خاردار دعا كنیم.

شطحی از احمد عزیزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 22:19  توسط مژگان   | 

 
http://www.cur.Sub.ir">