تبليغاتX
اتاق ریاضی
سلام دوستان هفته معلم هم به سلامتی گذراندیم قابل توجه اقای معلم علی هیچ هدیه  با ارزشی گیرمون نیومد فقط چند شیشه ترشی انبه  هندی از دوستان معلممان در زاهدان سیتی .با تشکر از جهانشاهی عزیز. و مقداری خط با تیز ی روی ماشینمان به علت شروع امتحانات وتصحیح برگه ها ظاهرا به اندازه هر واحد افتاده ای یه خط مثل چوب وخط های قدیم میکشند

 این روزها ترورم نکنند خوبه معلم علی نمیدونی این روزها چقدر مراجعه دارم درب منزل یکی میخواد شوهر کنه یکی مدرک میخواد واسه سر کار یکی میخواد زن بگیره یکی میخواد بره اکراین نمیدونم این مردم روسیه خودشون نون دارند بخورند که دانشجو هم میگیرند این وسط انگار کسی نیست به حال من زار بزنه بشنوید از مامانم

مژگان تو رو خدا بهشون نمره بده گناه دارند .....(انگار سمت ریاست انجمن حمایت از تنبلهای ایران ) رو به عهده داره ومن بی خیال همه فقط دارن تند وتند نمره وارد میکنم از صفر تا بیست

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:57 |
  بنام حضرت عشق

 ۴+۱= بی نهایت

(به قول ما ریاضی ها خلافش رو ثابت کنید)

 

آقای دکتر علی احمدی لطفا به این سرباز به خاطر

 

خوش خدمتی اضافه خدمت دهید!!!!!!!!!!!

 

 از کامران۲۰:۳۰ خبر از تو حرکت

دوستان همیشگی وبلاگ سلام

من امروز که درآستانه روز معلم قرار گرفته ایم خواستم مطلبی از معلمین سالهای دور بنویسم از دکتر تقی فاطمی از استاد مطهری از دکتر شریعتی واز شهید رجایی اما همه ی ما اینها را خوب میشناسیم بگذار یک بار هم که شده بر خلاف ایرانی بودنمان از معلمین گمنامی حرف بزنیم که در قید حیات اند بیاییم از فرهنگ سازانی سخن بگوییم که مانند سنگر سازان نیستند!!!!

 امروز من با شعرانی عزیز وشاگردانش تلفنی صحبت کردم چقدر صدایشان با ان لهجه زیبای بندری به دل مینشست پریسا حمیده حسین مهدی ومعلمشان همه یکصدا روز معلم را تبریک گفتند

 جناب اقای شعرانی به عنوان اولین سوال خودتون رو برای خوانندگان این وبلاگ بیشتر معرفی فرمایید؟
عبدالمحمد شعرانی 21 ساله متولد بندردیر است که نام بزرگترین بندر صیادی ایران را یدک می کشد .
سرباز معلم مدرسه کوچک روستای کالو هستم و دانشجوی آموزش ابتدایی دانشگاه بوشهر

وبلاگ نویسی رو از کی اغاز نمودید؟
دو سالی می شود که وبلاگ می نویسم اما استارت جدی من برای وبلاگ نویسی از مهرماه امسال بود
که اول مهر از مدرسه نوشتم و این پست مدرسه ای با استقبال بی نظیری روبرو شد و حتی همین پست باعث
شد از تلویزیون برای گزارش به مدرسه ما بیایند .

چطور شد که مدرسه کوچک شما به دنیا معرفی شد ؟
با گذشت زمان هر روز به بازدید کنندگان وبلاگ من افزوده شد . و از طریق همین وبلاگم بسیاری از رسانه ها با من آشنا شدند
و از من مصاحبه گرفتند . و وبلاگم توانست مدرسه کوچک ما رو به دنیا معرفی کند

میتونید اسم شاگرداتون رو بفرمایید؟
مهدی کلاس اولی ،پریسا کلاس دومی ،حسین کلاس سومی و حمیده کلاس
چهارمی

 وهمچنین بفرمایید موقعیت این روستا کجاست؟
روستای کالو در 30 کیلومتری بندر دیر (زادگاه من ) قرار دارد و از زیر مجموعه بخش بردخون شهرستان دیر می باشد

شنیده شده که شما وقتی خبر جذب سرباز معلم رو دریافت کردید از دانشگاه انصراف میدهید اگه صحت داره انگیزه تان را بیان فرمایید؟
درسته ،من در رشته برق الکتروتکنیک قبول شده بودم اما وقتی با خبر شدم که سرباز معلمی نیرو می گیره
از اونجا انصراف دادم . وقتی کلاس اول دبیرستان بودم معلم برنامه ریزی از ما خواست که برایش بگوییم که دز
آینده می خواهیم چه کاره شویم و من گفتم دوست دارم معلم بشم اون هم در یک روستای دور افتاده و حالا
خوشحالم به آرزویم رسیده ام

آیا شما گزینه معلمی رو انتخاب کردید یا اون شما را؟
ما هر دو همدیگر رو انتخاب کردیم ، و حالا جدایی مان از هم دیگر برایم به شدت درد ناک است !

معلمی چقدر براتون لذت داره؟
از وقتی که سوار موتورم 30 کیلومتر راه می روم تا به مدرسه برسم و وقتی که برای برگشتن بچه ها به دنبال موتورم می آیند
می دانم معلمی چقدر برایم لذت بخش است

ایا اگه یه شغل پر درامد وبا کلاس بهتون پیشنهاد بشه ایا باز هم حاضری معلم شوی؟
سخت است !نمی دانم چه جوابی بگویم اینجا آدم باید به درونیات خودش بره ! اما من هرگز کارهای تجاری رو دوست ندارم
زیرا یکی از رکن های کارهای تجاری دروغه ! و من یه حسن که دارم اینه که هر وقت می خواهم دروغ بگم
خنده ام می گیرهاقای شعرانی چقدر با شاگردات ارتباط عاطفی داری؟
ارتباط من با بچه ها خیلی خوبه . مثلا من خودم در بندر دیر بعد از ظهر ها برای تامین هزینه دانشگاه در یک شرکت کامپیوتری کار می کنم و از همون جا برای بچه ها کامپیوتر اقساطی گرفته ام و الان خیلی از خونه های روستا کامپیوتر دارند.

مردم روستا ی کالو چطور مردمانی هستند؟
مردمان روستای کالو مثل همه ی جنوبی ها خونگرم و مهیمان نواز هستند. من زندگی را در سخت کوشی
مردان روستا می بینم که هر روز به دریا می روند تا زندگی شان را بچرخانند . و نشان لیاقت را به زنان این روستا می دهم که دوش به دوش
همسرانشان تلاش و کوشش می کند .
همیشه چیزی هست برای ترسیدن / مثل زنان همه ی مردان ماهیگیر/ که با هر بادی می لرزند

از سوی سازمانهای بین المللی تا حالا پیشنهادکمک به شما شده؟
حرف هایی زده شده اما رسما هنوز از هیچ سازمان جهانی و داخلی کمکی دریافت نکرده ایم

ایرانی های مقیم خارج چطور؟
آنها همیشه لطف دارند و برای بچه ها وسایل می فرستند . من همین جا از همه ی آنها تشکر می کنم که فکر بچه ها هستند

ایا صحت داره نام این مدرسه قراره در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه؟
این موضوع رو الان از شما می شنوم . دعا کنید که ثبت بشه

از طرف وزارت تا به شما سر زدند ؟البته خبر گزارش کامران نجف زاده که همون اوایل سال تحصیلی که پخش شد .این خبر وگزارشات اون چه باز تابی داشت
یه خاطره از این گزارش رو بیان فرمایید؟
بله همین چند وقت پیش گروهی از آموزش و پرورش برای بازدید به مدرسه ما آمده بودند و از نزدیک با بچه ها و مدرسه آشنا شدند .
گزارش آقای نجف زاده شروعی بود برای معرفی مدرسه ما . حضور ش در روستا همه اش خاطره است و می دانم این خاطره همیشه در ذهن من و بچه ها خواهد ماندراستی اون کامپیوتری که تو کلاست هست کی اهدا کرده؟
یه روز آقای عابدی رییس آموزش و پرورش منطقه برای بازدید به مدرسه ما آمده بود و از بچه ها خواست که آرزوهایشان برایش نقاشی کنند
حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام یه کامپیوتر کشید . و وقتی آقای عابدی به آموزش و پرورش برگشت کامپیوتر اتاق خودش رو به بچه ها هدیه داد

باهاش چکار میکنید؟
الان درس هدیه های آسمانی به وسیله سی دی های آموزشی ها آن با بچه ها کار می کنم .
سعی می کنم اونچه که بلدم از کامپیوتر به بچه ها یاد بدم . حسین الان خودش از عکسهای مدرسه یک کلیپ ساخته

اقای شعرانی محرومیت یعنی چی؟
محرومیت یعنی تلاش برای نداشتن آن ،و کاش هرگز نباشد...!

ومعلمی رو با سه کلمه توصیف کن؟(دستت رو بستیم نه)
بله ! خیلی آسان ،پیچیده و زیبا

در آخر اگه صحبتی دارید بفرمایید؟
صحبت خاصی نمانده است و از معلمان عزیز می خواهم برای ماندن من در آموزش و پرورش دعا کنند .
من بدون هیچ چشم داشتی حاضرم سال آینده تحصیلی را بدون دریافت حقوق در مدرسه کوچک مان بمانم

راستی اون کامپیوتری که تو کلاست هست کی اهدا کرده؟
یه روز آقای عابدی رییس آموزش و پرورش منطقه برای بازدید به مدرسه ما آمده بود و از بچه ها خواست که آرزوهایشان برایش نقاشی کنند
حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام یه کامپیوتر کشید . و وقتی آقای عابدی به آموزش و پرورش برگشت کامپیوتر اتاق خودش رو به بچه ها هدیه داد

باهاش چکار میکنید؟
الان درس هدیه های آسمانی به وسیله سی دی های آموزشی ها آن با بچه ها کار می کنم .
سعی می کنم اونچه که بلدم از کامپیوتر به بچه ها یاد بدم . حسین الان خودش از عکسهای مدرسه یک کلیپ ساخته

اقای شعرانی محرومیت یعنی چی؟
محرومیت یعنی تلاش برای نداشتن آن ،و کاش هرگز نباشد...!

ومعلمی رو با سه کلمه توصیف کن؟(دستت رو بستیم نه)
بله ! خیلی آسان ،پیچیده و زیبا

در آخر اگه صحبتی دارید بفرمایید؟
صحبت خاصی نمانده است و از معلمان

عزیز می خواهم برای ماندن من در آموزش

 و پرورش دعا کنند

 .
من بدون هیچ چشم داشتی حاضرم سال

آینده تحصیلی را بدون دریافت حقوق در

 مدرسه کوچک مان بمانم

مصاحبه ساعت ۱۰ شب به وقت بوشهر از مژگان نیکدل خانمی که من باشم

این هم وبلاگش که جهانی شده وبه دو زبان انگلیسی

 والمانی ترجمه گردیده (تا یادم نرفته بگم امروز به من

 زنگ زده وگفت از وزارت خواستنش خدا کنه خبرای خوش بیاره)

 دیر  رقص آتشت در کنار بادهای ساحلی همیشه فروزان باد

      دیر تش باد نام وبلاگ شعرانی است                                        http://dayyertashbad.blogfa.com 

دوستان عزیز در ادامه مطلب بقیه عکسها وگزارشات راببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:49 |
 صفار هرندی حضور زنان را بعد از ساعت 18 در ادارات وابسته به وزارت ارشاد ممنوع كرد.....!!؟؟

 

بله آقای وزیر ومعلم علی تحویل بگیرید.........

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:39 |
سلام دوستان

امروز بعد از ظهر که سر کلاس رفتم توی راهرو دبیرستان همکارم یه حرفی زد خندیدم البته نزدیکای کلاسم بودم درب کلاس که باز شد هنوز خنده بر لبانم  نقش بسته بودوارد کلاس شدم  یکی از شاگردانم گفت:چیه خوشحالی وزیرتان گفته قراره تمام مطلباتتون پرداخت بشه واسه اینه میخندی؟ گفتم یعنی چه؟ اون هم که خیلی ترسیده بود گفت نه ببخشید اخه نه که  امروز این خبر چند بار پخش شد خواستم شوخی کنم.

خداوندا ما رادر  بهره وری از این خوان بی نعمت محروم نفرما  

۱ خوبه من فوق العاده جدی هستم اگه زیادی جدی نبودم حتما میگفتند خانوم مژدگونی بده

۲)اگه  گاهی از نداری وحقوق پایین نالیده بودم چی میشد؟

۳)اقای دکتر علی احمدی ممنونم که این خبر مسرت بخش رو به  بقال سر کوچه مون تا قصاب سر خیابونمون رسوندی و ایضا دانش اموزان این نبوغ های بدون نون

خوب لابد این هم از فواید عصر رسانه و دیجیتاله دیگه

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 18:38 |
سلام دوستان عزیز و وفاداران به اتاق ریاضی سال نو مبارک

مدتی بود به روز نشدیم خوب به هزار وچند دلیل

۱ از بهمن در گیر انتخابات بودم

۲ مقاله واسه کنفرانس ریاضی آماده میکردم (۲ مقاله )

 

 

 

۳)مهمانداری در ایام عید

پی نوشت :

یه خاطره هم از ایام عید نیم ساعت قبل از عید ماهیمون مرد هر چی هیدروژن اب تو تنگ اونه عمر شما باشه یه دوستی من دارم تو خونشون بساط اکواریم به راهه همون موقع به ذهنم  رسید برم دو تا از ماهی ها اون رو  دو دره کنم ایفون خونشون رو زدم حانم خدمتکار در رو باز کرد من هم بدون هیچ حرف اضافه وقتی دیدم دوستم خوابه یه راست با مشارکت اون خانم دو تا ماهی خوشگل دزدیدم !!!!!!!!!! وگفتم حرفی نزنه چون بچه هاش حسابی امار ماهی ها رو داشتند

من هم یه ظرف بزرگ پلاستیکی پیدا کردم ودوتا ماهی رو انداختم توش وارام از کوچه وخیابونهای فرعی محض خاطر ماهی ها گذشتم اما نزدیکی های خونه سرعت رو بردم بالا ماهی ها چپ شدند روی پلاستیک کف بالا و پایین می پریدند من یکی از اونها رو گرفتم مقداری از اب ظرف هم بود در گرفتن دومی صدای مهیبی شنیدم وااااااای سقوط در جدول کنار خیابون با صدای اون سه تا مرد از یه خونه اومدند بیرون  یکیشون نگاه به ماشین کرد گفت چیزی نشده دومی گفت الان شوهرت میکشت سومی وای نیگاه رینگ تاب برداشته اولی زاپاس داری دومی وای شاسی هم کج شد سومی الان درستش میکنیم

من :وای اقایون زود باشید الان سال تحویله

 انها :(همه با هم نیگاه عاقل اندر ...)شانس بزرگی اوردم والا رفته بودم تو دو سه ملیون خرج خلاصه با ۵۰ تومن قضیه ختم به خیر شدو حسابی تو تعطیلات باهاش چرخیدم اهان بگم که بالای  چشمم هم کبود شد حالا هر کی میخواد بگه بالا چشت ابروست

 قصه ما به سر رسید

به علت مشکلات اقتصادی از این به بعد گفتیم کلاغه به خونش برسه

 

 نتیجه اینکه :هر چی شما بگید درسته

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 17:57 |
پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت: 19:39 توسط:وحدانه - سایت خاطرات استاد فیزیک
خب حالا یه تبریک هم به ما می گفتی دلمون شاد شه . چه می دونم مثلا واسه اغاز ترم جدید یا ورود شروین به نه ماهگیش یا اینکه بالاخره دخترخاله مون تو استخدامی اموزش پرورش قبول شد یا خرید خونه جدید خواهر شوهرم یا . .. .

 

خوب من هم میخوام به استاد بزرگ انیشتین وبلاگ نویسها تبریک بگم

وحدانه خانم اغاز سال نو میلادی ُولنتاین ایرانیُ ورود شما به سن کهولت ُتخم گذاری غازهای دارغوز اباد سفلی نشستن دختر خاله تان بر خوان بی نعمت اموزش وپرورش ُُُپست وزارت علی احمدی با ۹۳ رای مخالف ُسرازیر شدن کادوهای امانتی شما به خانه خواهر شوهرتان ُاغاز ترم جدید وشروع حرص وجوش خوردن شما با علمای دهر  و بالاخره پیروزی هسته ای را بر شما واقای دکتر تبریک میگویم .

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 2:6 |
باسلام

دوستان عزیز چطور هست حال شما خوبید به قول دوم در سلامتی کامل به سر میبرید

خوب میخواستم به چند نفر تبریک بگم پرهام به خاطر پذیرفته شدن فرزندش در دانشگاه هاروارد وکلمبیا

به مسعود ده نمکی به خاطر کلید خوردن اخراجی های(۲)در اواخر همین ماه . (ای ول ای ول داش مسعود رو ای ول )

البته کاندید نشدنش فکر کنم به واسطه این موضوع بوده  .تشرف معلم علی به اوین به همین زودی ها ...........اخرین بهار غربت وپایان ماموریت از فرانسه  ی اقای  عنایت الله  راستی زاده (بیچاره تبریک های معلمها هم یه جورایی مثل تسلیته تبریک های معلم علی واقای راستی زاده ))   این روزها سخت مشغولم  به چه کاری به شما مربوط نیست .یک سری عملیات زیرزمینیه وسریه

 به رشیدی مهر ابادی به خاطر اولین شماره روزی نامه ی گزارش  جامعه باشه اقا میثم مطلب میفرستم فقط تا پایان انتخابات مهلت میخوام .

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 18:0 |
و اما علت كم پيدايي ما در اين دنياي مجازي

ثبت نام دانشگاه مثلا شاگرد شدنمان مثلا درس خواندنمان مثلا جوون عمه مان .مثلا گرفتاري هاي خوب خوبمان .تحويل ليست نمرات ترم يك شاگردانمان )كو شاگرد بابا بخوانيد اربابانمان)

يه روز پادشاهي به ميرزا بنويسش ميگه چرا فلان دستوري را كه امر كردم مكتوب ننمودي گفت جان من به قربان امير بنا به هزار ويك دليل گفت يكي را بگو هزارتاش براي خودت گفت كاغذ نداشتم .حالا شد قصه ما وقت نداشتم

شمالي ها قراره همسايه بشيم .جنوبي ها هنوز هم دست از سرتان برنداشتم تهراني ها اهاي با شمام فكر نكنيد فراموشتان كردم .

پ ن۱


لوكيشن اول:

چند روز پيش داشتيم با ماشين كذاييمان ميرفتيم كلاس آموزش ضمن خدمت اتفاقا محل برگزاري ان يكي از دبيرستانهاي محل كارم بود يه اتفاق برام افتادبا دقت مطلب رو بخون

.ساعت شروع ۵:۳۰بنده تا ساعت ۵:۱۵ هنوز در خانه نشسته بودم.)اصلا تليفون يكدفعه زنگ نزد)سپس بلند شدم اماده شدم كه برم با عجله هر چه تمامتر روندم تا مدرسه اتفاقا مدرسه تازه تايم بعد از ظهري ها داشتند ميرفتند خونشون در دبيرستان شلوغ بود پدر  مادر راننده مخصوص و عده اي از عزيزان دنبال نور چشمهاشون اومده بودند يك كلام شير تو شير بود يه ماشين پ‍و ۴۰۵ مدل ۸۰ يا ۸۱  هم بد جور تو ورودي پارك شده بود البته يه ذره از فضاي ورود به داخل حياط رو گرفته بود من هم كنارش رد شدم اينه بغل ماشين خورد به ماشين پزو تو ايينه نگاه كردم ديدم نه خير گذشت .بعد رفتم تو مدرسه زير درختي كه تو دوره دبيرستان زيرش مينشستيم وجووني ميكرديم(اين دبيرستان محل تحصيلم هم بوده) پارك كردم تلفن زنگ زد من هنوز جواب نداده بودم ديدم يه نفر مثل اجل معلق وايساده بالا سرم

اقاهه:خانوم اين چه طرز رانندگي كردنه

اقاهه :فرار ميكني:

اقاهه :گواهي نامه داري

اقاهه:ببين ماشينم رو به چه روزي انداختي

داري با همراه صحبت ميكني ))(هنوز داره زنگ ميخوره)

من هم كه اينجور مواقع كم نميارم گفتم مگه تو كارشناسي بيا بريم ببينم چي ميگي دست كشيد به ماشين به ايينه )خودمونيم جاي دو تا پوسيدگي كوچيك هم رو بدنه ماشين بود(

من:  چي شده نشون بده ببينم

 گفت: اهان فكر كردم ايينه شكست

گقتم بعد مگه شما كارشناس راهنمايي هستي در ضمن من فرار نكردم من كه رفتم تو يه محيط بسته ضمنا اينجا هم دبيرستان محل كارمه  راحت پيدام ميكردي اهه شما معلمي

من اره

اين تايم

بله هر دو تايم

خانوم ؟نيكدل

اقاهه:دبيره؟

من: رياضي

دنبالتون بودم واسه دخترم كه باهاش خصوصي كار كنيد من پدر فلاني ام

من: اهل تدريس خصوصي نيستم

اقاهه:خانوم اره من بد جا پارك كردم ميدونم

اقاهه:تو رو خدا به دل نگيريد هوا دخترم رو داشته باش .(تا الان هم عذر خواهي نكرد) دخترش گفت بابام ميگفت تو ماشين خوابش برده بود يه لحظه چشماشو گذاشته بود رو هم بعد تو خواب وبيداري احساس ميكنه كسي به ماشينش زده.

من :ببخشيد كلاسم دير شد خداحافظ

لوكيشن دوم:

از فرعي كنار منزلمان داشتم وارد خيابان اصلي ميشدم درب منزل ما تو خيابون اصلي باز ميشه من هم كه اون اطراف رو ملك پدري ميدونم بدون ايست وراهنما وارد اصلي ميشم اخه دقيقا سر فرعي هستيم با سرعت وارد خيابون ميشم ماشين تويتا كمري سفيد رنگ تميز داره مياد اگه من جاي اون اقا بودم حداقل يه چيزي ميگفتم دلم خنك شه

اقاهه راننده تويوتا  :سرعت رو خيلي كم ميكنه لبخند ميزنه وبا اشاره دست وسر ميگه :بفرما

منظورم اصلا اين نبود كه هر كي پولدار شعور هم داره اما اين فقط يه مقايسه بود بين دو رفتار اجتماعي

برداشت آزاد آزاد

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 18:52 |
سلام دوستان

و سالروز یک سالگی وبلاگمان مصادف با تاسوعای حسینی شد ممنون از همه شما که سر زدید نظر دادید وما را یاری کردید اقا پرهام- اقای ده نمکی ـ اقای معلم علی ـاقای رشیدی  اقای پهلو زاده ـاقای راستی زاده -وحدانه جان ـانوری ثانی عزیز  از همه شما ممنونم

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت 17:9 |
سلام

ما فعلا سخت مشغولیم از ما پست جدید نخواهید.دوستتان  دارم به یادتون هم هستم

خدا نگهدار

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 18:35 |
فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

ما را ز درون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهیها نیست

سهراب بیا که آب را گل کردند

سلام دوستان  

نمی دونم این روزها چکار کنم امتحانات پایانی برگه های تصحیح نشده ی  میان ترم سوالات طرح نشده و مراقبتهای این دبیرستان به اون دبیرستان پاک گیج ومنگم کرده امروز به یکی از دوستانم زنگ زدم و ازش خواهش کردم باهام بیاد بیرون اون بنده خدا هم قبول کرد و  یه شصت کیلومتری از شهر بیرون رفتم یه کلام سر به بیابون گذاشتم   که دیگه هیچکدام از تعلقات زندگی ماشینی توش نباشه نشستیم وجاتون خالی چای ومیوه ولی اخراش باز هم چون تو یه دبیرستان کار میکنیم صحبت از بچه ها شد و نمره و این حرفها اما خیلی خوب بود جای همتون خالی یه ذره بحث سیاسی وعلمی ودانشگاهی هم چاشنیش بود خلاصه این روزها به حمایتهای فکریتون نیازمندم چه کنم تا شاد باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟. 

تا یادم نرفته بهتون بگم من واون(...)قراره بریم مسافرت شاید پیش آقای راستی زاده ممکنه دلتون برام تنگ بشه اما به من ربطی نداره و ما مقصر نیستیم  احتمالا مشکل ژنتیکیه به شوهر وحدانه یا پرهام یا دکتر عراقی مراجعه کنید ماشالله پزشکای وبلاگ نویس هم زیادند   

مهرتان افزون باد

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 18:25 |
بزودی سوالات ریاضی امتحانی ترم اول را در اینجا خواهید دید
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت 18:55 |
 

هو المحبوب

سلام دوستان امدم بخاطر شما چون حسابی دلگرممان کردید.فصل امتحانات نمیدونم چرا استرس دارم؟  اقا حمید وبرادر عزیز راستی زاده و معلم علی واستاد  وحدانه جان و خانم قائمی بزرگوار انوری نازنین برادر  بزرگوار آقای فیاض همه دلتنگی هایم با دیدن کامنتهایتان فراموش شد وهمچنین با توام پسر خواهر وزیر مستعفی!!!!!!!!!!!!!!!!!! بخاطر همه شما بر گشتم اگر هم نمیامدم دلم برایتان تنگ میشد سرباز معلم عزیز تو وشاگردانت بهترین دوستان من خواهید بود و تو کامران جان که برای ۲۰ :۳۰ و اجرای زیبایت ثانیه شماری میکنم اما دریغ از یک گزارش ازدنیای  ما معلمین .وشما شاگردان خوبم که دوستتان دارم این همه کافی نیست برای بازگشتم ؟اقای معلم علی با اون شکلک که یک دنیا حرف توش بود

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 21:20 |

روزهای شادتان چون شب یلدا طولانی باد

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 18:44 |
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل             بیرون نمیتوان کرد الا به روزگاران

...می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست...داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته: بن بست!

از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری...فقط یه راه داری ،اونم اینه که از دیوار رد بشی ...یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ،دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین، پودر بشه! اما آخه من  مگه چقدر زور دارم؟!

اتاق ریاضی چهار دیواری بود  که تا چند وقت پیش ٬ یه دختر با لبخند ریاضی وار  به آخرین دیوارش تکیه داده بود ،و از پنجرهاش  دنیای مجازی رو تماشا میکرد چه رهگذرانی هم داشت  حالا دیگه خالی شده...! خالی از هر چی لبخند صورتیه،از هرچی نگاه آبی و صدای بنفش و اشک نارنجیه...!

عابرهای زیادی از این کوچه گذشتن و شاید طرح یه لبخند صورتی تو خاطرشون یادگاری بمونه و به یادش هروقت از این کوچه می گذرن یه لبخند صورتی بزنن!

دیواری که بهش تکیه داده بودم دلگیر شده بود! اونقدر  که دلمو گرفت...دلم گرفته اینجا...دوست دارم تو این نوشته ی آخرم یه تیکه هایی از چند تا از مطلبایی که قبلا نوشته بودم رو بذارم...

اما

بی هیچ گفتگو به خدا می سپارمتان

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 23:18 |

هفته ی بلایای دیجیتالی

به قول اقای دکتر عراقی که در ینگه دنیا هم از سایتهای ایرانی گله دارند .

للعجب از این سروری که ماداریم

از دیروز تا حالا وبلاگم باز نمیشد وجالب اینه میتونستم به بخش مدیدیت برم

اقای مهندس کابلی واقای معلم علی هم از شمال کشور به اطلاع بنده رسانندند من هم که یه همه نوشته هام خزعبلاتی بیش نبودند خیلی ناراحت شدم چون گوشیم رو با برنامه فلش شوک داده بودم وهمه شماره های سیو شده ان پاک شد دلم خوش بود به کامنتهای دوستان وادرس پیوندهای وبلاگ که اون هم خبرش رو رسوندم چی بود

القصه با ای اس پی که اکانت میگیرم تماس گرفتم گفت حتما هک شدی خوبه به ایشون بگن خبر مرگ کسی رو یه طوری بده شوکه نشه .خلاصه ناراحت شدم حالا درد اونی که نشریه اش رو با اون همه کار سنگین میبندند رو حس می کردم بقیه ماجرا هم بعدا میگم چون الان کار دارم باید برم.

منتظر باشید...........................................

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 13:23 |
سلام دوستان پیرو پست قبلی یه مطلب جالب که امروز تو مدرسه مون اتفاق افتاد براتون بگم جالبه نظراتتون رو هم بشنوم بد نیست

به مناسبت هفته پژوهش رییس اموزش وپرورش شهرمون اومده بودند تو سالن اجتماعات دبیرستان یه نیم ساعتی پیرامون پژوهش سخنرانی کنند وسط حرفهاشون گفتند :یه خاطره براتون تعریف کنم  تا قبل از این سریال وقتی به بچه ها میگفتی خاطره شش دنگ هواسشون رو جمع می کردند اما حالا فکر میکنید چه عکس العملی نشون دادند همه با هم رو کردند به همدیگه وگفتند: در خانه نشسته بودم  تخمنه میشکستیم یکدفعه تیلفونم زنگ زد گفتم کیسته ؟دیوید کاپرفیلد بود که .......

جاتون خالی از شدت عصبانیت خندیدم

زنده باشید انگونه که شایسته زندگان است

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 15:25 |
ای دریغ از عمر رفته  ای  دریغ        

                                           قصه ی  ابریشم  وبیداد تیغ

حتما سریال پر بیینده ی  طنز چار خونه رو میبینید خوش به حالتون چون من نمیبینم

دیروز پس از انتراکت (زنگ تفریح) خواستم وارد کلاس شوم با دستگیره بازی کردم دیدم باز نمیشه محکمتر فشار دادم دیدم یکی از بچه ها که ظاهرا از پشت دستگیره را گرفته بود یهو دستگیره رو ول کرد وفکر کرد یکی از دوستانشه گفت پیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییخ .قیافه من واون دیدنی بود .

یادمه تو دوران دانشجویی استاد آنالیز مون که از قضا یه استادتمام معنا و تقریبا سالهای اخر تدریسشون بود  اون دوره ای که قسمتهای نخست زیر اسمون شهر رو نشون میداد میگفت مردم به چه چیزی نگاه میکنند پول در اوردن بعضی ها اونها بازیگری میکنند پول میگیرند مردم بهشون نیگاه میکنند .

اما خودشون هر روز ادای خشایار مستوفی رو در میاوردند و میگفتند میزنم تو مخت ها  یا گچ رو که بر میداشت دستش رو میلرزند حالا من از این خانومهای ۱۷- ۱۸ ساله به نظر شما چه انتظاری باید داشته باشم ؟که ادای بهنوش خانوم رو در نیارن اونهم با اون اداها وطنازیهای زنانه اش .صدا وسیما مواظب فرهنگ سازیت باش نشی قضیه سنگر سازان بی سنگر

منتظر رد پای شما هستم  

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 22:36 |
سلام دوستان از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است

امروز سر کلاس یه دانش اموز سال سومی داشت تقلب میکرد بهش تذکر دادم گوش نکرد سر جلسه یه خط کشیدم رو برگه اش خیلی ناراحت شد . وقسم خورد که تفلب نکرده منم اصلا به حرفاش گوش ندادم راستش خیلی بدم میاد کسی سر جلسه امتحاناتم تقلب کنه .دوستاش واسطه شدند اما به اونها هم توجهی نکردم .راستش یه جورایی احساس بدی بهم دست داده . اگر جای من بودید چه میکردید از بعد عاطفی نظر بدید نه مسائل آموزشی

    • راستی امروز یه خبر خوب شنیدم خیلی هیجان زده شدم اینقدر خبرش خوشحال کننده است که اگر شما جای من بودید جان از قالب تهی میکردید چرا من تهی نکردم؟
  • خوب من جنبه دارم
  • کی گفته نگاه کردن بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
  •  
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 19:46 |

 

عشق علیه سلام

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 20:10 |

قسم به عشقمون قسم

همش برات دل واپسم

قرار نبود اینجوری شه

یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست

تا کم شه  از جرم خودم

من از پروانه بودنها

 من از دیوانه بودنها

من از بازی یک شعله سوزنده

که اتش زده  بر دامان پروانه نمی ترسم

من از هیچ بودنها از عشق نداشتنها

از بی کسی وخلوت انسانها میترسم

راستی چی شد چه جوری شد

 اینجوری عاشقت شدم

شاید میگم تقصیر توست

تا کم شه  از جرم خودم

من از عمق رفاقت ها

من از لطف صداقتها

من از بازی نور در سینه

ی بی قلب  ظلمت ها نمیترسم

من از حرف جدایی

مرگ اشنایی ها

میلاد تلخ بی وفایی ها میترسم

راستی چی شد چه جوری شد

اینجوری عاشقت شدم .....

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 21:13 |

 

 

دوستت دارم

 

از من نپرس چرا؟

 

 

از من نپرس چرا همیشه رشته ای از دل وصل است به تو . نپرس از آن لحظه هایی که تو را با عصمت نامی قشنگ نور می شوم در تمام تاریکی ها . جلد بودن دست کسی نیست همین که دل تنگی بر خواهی گشت . بر می گردی آخرین اسم باشی در لیست مسافران . جایی برای تو پیدا خواهد شد که تکیه بدهی به روی صندلی ات و چند ساعتی با جاده و شب و اذان خلوت کنی و خودت باشی به خودت امید بدهی . خیلی ساده می رسی اما سخت است بفهمی قدم هات تغییر کرده یا خاک زیر پاهایت . هر طور که هست باید لبخند بزنی به نوری که چشم تو را خیره کرده و فکر کنی که این بار جور دیگری خواهی بود . باور کنی اشک هایت قدرت شست و شو دارد . باور کنی که سوز سرمای دلت را به جاده هایی خواهی سپرد که همیشه گرمای کسی را با خود به همراه دارد . خیلی ساده رسیده ای و شاید این سادگی در نظرت عجیب بیاید . لحظه ای می خواهی رها شوی همه تو را نگاه می کنند اما سرت را بالا بگیر و سینه ات را صاف کن و فریاد بزن و بگو از تمام ناگفتنی ها . از حضور تمام ادراکی که دور می کند تو را و نزدیک می کند به خوبی هایی که دوستشان داری . سر راست کن ستون ها ، مناره ها ، کاشی ها ، حوض و درها همه حرف می زنند فقط کافی است بخواهی و این اولین قدم است . تو تنها مسافر نیستی و فکر می کنی چه خوب بود تنها مسافر بودی و تمام سینه را حرف می شدی در وسعت صحن . تمام صحن را بغض می شدی در تنگنای گلو . ولی یادت باشد صندلی های صدها اتوبوس و تاول پاهایی مشتاق و گریه های پیرزنی که در گوشه ی خانه اش نشسته هرگز کوچک ترین خللی نیست تو حرف خودت را بزن اگر زبانت می چرخد. بگو و بخواه تمام خوبی ها را...

****

باد دلپذیری می آید و لرزی بر اندامت می نشیند . لحظه ای به خودت می آیی . انگار از خوابی شیرین بیدار شده ای و بر خلاف عادت بدانی کجایی. و خواب و بیداری برایت یکی باشد . جای بزرگی است . آدم های گوناگون ، قیافه های عجیب ، زشت ، زیبا ، کودک هایی مشغول بازی و گریه . ویلچر هایی که می چرخند و پاهایی که قدرت ایستادن ندارند . جای بزرگی است گاهی هم اگر حواست نباشد گم می شوی . یا خودت را یا کسی را . این جا روابط هم از سطح بالایی برخوردار است . معمولاً بلوتوث ها روشن است و می بینی هیجان کسی را که گم می کند نزدیک  را و پیدا می کند دور را . شماره ها ، اشاره ها و هوس ها ، نذر و دعا و مناجات . همه در هوای این جا هست و این بستگی دارد به تو . نفس بکش سهم داری از هوا از زندگی . از میزبانی که غربت آهو را می فهمد و آهو که به قرب می رسد و سال هاست که قدم از قدم برنداشته . اما یک بار کافی بود و هنوز قدم قدم در خیال و حرف ها و نوشته ها می دود . هر جا بخواهد می رود . به خیابان ، کوچه و هر جا که فکرش را بکنی . زود باش حرف بزن :

 

 

تقدیم به مهربان طوس

 

بگو چگونه تو را می شود صدا بزنم

 

 

و روی بال و پرم رنگی از حنا بزنم؟

 

 

گذشت فصل زمستان ، زغال قسمت من ...

 

 

به قلب خسته و تارم نگو جلا بزنم

 

 

ببین تمام وجودم پر از بهانه ی توست

 

 

سری بیایم و یک سر به آن سرا بزنم

 

 

من از گذشته ی دوری دلم شکسته شده

 

 

که حرف های خودم را نشد به جا بزنم-

 

 

که تیره روز لباسم برای هابیل است

 

 

چگونه چشم به چشم کبوترا بزنم ؟

 

 

 

همیشه وسوسه همراه چشم های من است

 

 

چقدر؟ تا به کجاهاش دست و پا بزنم؟

 

 

قبول غرق گناهم ولی بدان آقا

 

 

دوباره آمده ام تا تو را صدا بزنم

 

یا ضامن آهو

 

دوستان عیدتان مبارک باد

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 20:1 |

معرفی یک ریاضی پژوه ومعلم فعال

درست یادم هست بهمن 1378 بود یک روز سرد وبرفی در تهران چهارمین کنفرانس آموزش ریاضی روز دوم بزرگراه شهید همت تهران  دانشگاه علوم پزشکی  ایران. دانشجو بودیم تعطیلات بین ترم بود قرار گذاشتیم من از اهوازدوستانم  از شیراز به تهران بیایند یادشان بخیر  نوشین- افشان – عاطفه- میترا- و دو قلوها لیدا وژیلا به همراه بعضی پسرای کلاس صمد اقای شفیعی  مهران سرمدی خیلی هاشون رو هم یادم نیست به همراه سعید یاسمین که اون موقع دانشجوی دکترا بود تو دانشگاه شریف.خلاصه روز دوم کنفرانس دکتر جواد بهبودیان رو به همراه آقای سلطانی تو سالن دیدم بعد از سلام وعرض ادب به این دو استاد ارجمند از ایشان پرسیدم دارم دنبال یه مقاله خوب میگردم که ارائه اش شرکت کنم داشتم به خبرنامه نگاه میکردم که تو انتخاب شک داشتم آقای سلطانی گفت الان سخنرانی اقای عنایت الله راستی زاده است بیا مقاله اش جالبه خلاصه به بچه ها اطلاع دادم گفتم بیاید یه شیرازی تو سالن 7 ارائه مقاله داره دو سه نفری اومدند اسم مقاله اش بود چگونه با کسر 144/1 ریاضیات رو همگانی کنیم تیترش ژورنالیستی بود خوشم اومد رفتم گوش دادم عالی بود.اینقدر شب برای بچه ها از این مقاله تعریف کردم که مشتاق شدند ایشون رو ببینند یه چند باری هم تو شیراز دیدمشون اما وقت اشنایی بیشتر را باهاشون نداشتم تا کنفرانس شیراز سال 81 که اون موقع چون کارشون زیاد بود فقط سلام علیکی و خسته نباشید اون موقع دیگه من شیراز نبودم از 79 اومده بودم خوزستان

 تو شهرکرد وقتی بعد از سالها تونستم ببینمشون داشتند به طرف سالن اصلی جهت شرکت در یه سخنرانی میرفتند صداشون زدم سلام اقای 144/1 و اون هم با همون وقار همیشگی جواب دادند و لبخندی زدند روز بعد هم که مقاله اش نیمه تمام مونده بود رفتم ازشون پرسیدم چرا دارید برمیگردید هنوز که کنفرانس تموم نشده وگفتند بهم زنگ زدند باید برم ظاهرا مصاحبه واینجور چیزا بود برای رفتنشون به فرانسه و تو مهر 85 سری به وبلاگشون زدم که دیدم بله این دفعه از پاریس کانکت شدند و همچنان مینویسند از جوشن کبیر سرگنجشکی تا دهه ریاضیات 86 والمپیک چین البته ایشان قبل از پیدایش وبلاگ هم در روزنامه های محلی کار فرهنگی میکردند واز ریاضی مینوشتند

برای دیدن مقاله اقای راستی زاده ادامه مطلب را موس رنجه فرموده  کلیک کنید   

 

 

تبلیغات فرهنگی

 

این هم وبلاگ ایشان  ریاضی واجتماع به لینک مراجعه نمایید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 22:6 |
دوشنبه 14 آبان1386 ساعت: 22:56 توسط:حیران
من نمیدانم این آقای شاعر چه کارمهمی کرده که یک هفته براش عزاگرفتی ؟
چند تا شعر جنگ گفتن وچند شعر درمدح ملاها که دیگه کار مهمی نیست .مگر جنگ چیز خوبی است که شاعری که برایش شعر سروده اینقدر معزز باشد ؟؟مطمئن باش اگر این شاعر مردمی ودرست وحسابی بود لازم نبود اینقدر حکومت برایش مرثیه سرایی بکند ؟!
 وب سایت   پست الکترونیک

نمی دانم اینها همانهایی هستند که دم از دمکراسی وآزادی بیان میزنند .دوست داشتن یک شاعر هم باید با اجازه دوستان باشد این یعنی نهایت .........

دوستان گرامی به جای ...... گزینه درست را قرار دهید

فضولی            عدم رعایت حقوق دیگران                یا هر گزینه دیگر که فکر میکنید درست است

باور کنید داغ کردم از نفهمی بعضی از دوستان راست گفت اندیشمند گرامی که : حماقت هم موهبتی ست الهی

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 22:35 |

فرصت دوستی با قیصر تمام شد

وداع با"دلی سربلند و سری سر به زیر"در بیمارستان دی

دكتر قیصر امین پور شاعر و ادب پژوه نامی كه دوشنبه شب (۷ آبان) برای معالجه بیماری‌اش به بیمارستان دی انتقال داده شده بود،به دلیل شدت بیماری دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.
دكتر امین‌پور در سال‌های اولیه دهه هشتاد تصادف شدیدی كرد و كار وی به جراحی‌های متعددی كشید و حتی كلیه‌های خود را تعویض كردو برای معالجات بیشتر به خارج از ایران اعزام شد، اما از قرار شدت بیماری به گونه‌ای بود كه درنهایت به درگذشت وی منجر شد.

من هم این مصیبت بزرگ را به جامعه ادبی کشور و مردم شریف خوزستان تسلیت میگویم 

بر همین اساس این وبلاگ تا

 یک هفته به روز نخواهد شد

 
ضمنا پیکر این عزیز از دست رفته صبح چهارشنبه در زادگاهش شهر گتوند تشییع خواهد شد .روحش شاد

واینک شعری از او را زمزمه میکنیم

دردهای من
جامه نيستند
تا زتن درآورم
چامه و چكامه نيستند
تا به رشته ي سخن در آورم
نعره نيستند
تا زناي جان برآورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي كه چين پوستينشان
مردمي كه رنگ روي آستينشان
مردمي كه نامهايشان
جلد كهنه ي شناسنامه هايشان
درد مي كند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده ي سرودنم
درد مي كند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است
كتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي كجا؟
درد دوستي كجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي دردهاي كهنه ي لجوج
اولين قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟
درد رنگ و بوي غنچه ي دل است
پس چگونه من
رنگ وبوي غنچه را ز برگهاي تو به توي آن جدا كنم؟
شعر تازه ي مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در اين ميانه من
از چه حرف ميزنم
درد حرف نيست
درد نام ديگر من است

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 15:12 |
پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت: 0:31 توسط:معلم علی
منظور نظر ما از بی رونقی بی نظری نبود که مطلعیم از پیدای آن و غیب بینیم بر خصوصی آن .منظور از بی رونقی بی حالی شما در بذل علم و دانش بود.در ضمن ما از دار دنیا فقط دو چیزداریم زبان دراز و ظاهر غلط انداز .همین و دیگر هیچ.چرا که خیلی ها به من گفتند که گول ظاهرت را خوردیم و خیلی ها هم فرمودند نون زبانت را می خوری و یا زبان سرخت سر سبزت به باد دهد.آقایی که ما باشیم اما همه را عوض کردیم الا خودمان که چاقو دسته خود را نمی برد.

 این کامنت اقایی از همکاران هست که بسیار سر به سر من میزارند حالا چه هیزم تری به ایشان فروختم الله اعلم بکل خفیات

نمیدونم من باید با این وبلاگ چکار کنم شدم مثل همون پادشاه که گفت شمال میروم روسها معترض میشوند جنوب میروم انگلیسیها(نقل به مضمون)یه بنده خدایی فرمود مژگان ما از ریاضی فراری هستیم حالا که مینویسی فقط ریاضی نباشه همه جوره بنویس تا بیایم سر بزنیم ما هم یه چشمی گفتیم وشروع کردیم به نوشتن پستهای سیاسی و اجتماعی رفتیم زاهدان اقای دکتر رجالی گفتند حالا که سیاسیش کردی .....ش نکنی (همون سایتهایی که فیلتر میشن)کلی بهم برخورد بعد گفتند شوخی کردم وچون استاد بزرگواری هستند غائله ختم به خیر شد و من  هم قول دادم که شروع کنم به نوشتن ریاضی البته هنوز شروع نکردم به طور جدی . 

حالا اقایی اومده ومیگه در بذل علم ودانش بی رونقی جالب اینه که رشته اش ریاضی نیست یک زبان دارد دو دندان لق من نفهمیدم باید چکار کنم ریاضی بگم یا نه.

اما میدونم همه از ریاضی فراری هستند .یادمه تو دوران دانشجویی استادم یه کتاب داد گفت ۷ صفحه اش را ترجمه کن کلی هم سفارش کرد کتاب رو مواظب باش من هم از اونجایی که از ایشان حساب میبردم کلی مواظب کتاب بودم همون روز هم ما ویر مون گرفت مانتو بخریم  با کیف وکلاسور رفتم تو مغازه مانتو فروشی تو خیابون مشیر شیرازاونجا هم صد تا مانتو فروشی داره که من اونروز لا اقل ۲۰ تاش رو سر زدم  کتاب رو جا گذشتم تو یکی از اون مغازه هابه طور تصادفی حدس میزدم اونجا جا گذاشته باشم اخه امار هم پاس کرده بودم حدسیاتم به یقین نزدیک بود(چه کنیم وقتی کسی نماد تعریف کنه ازمون) وقتی سراسیمه برگشتم از اقاهه پرسیدم اقا من کتاب رو تو مغازه شما جا نزاشتم گفت چرا حالا چی هست که اینقدر ناراحت شدی گفتم کتاب ریاضی استادمه گفت خانوم یه پولی  هم بهتون میدم که منبعد  کتاب اینجوری تو مغازه من جا نزاریدچون از ریاضی بدم میاد

این هم شاهد مثال

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 22:12 |

دنیای ریاضیات(بدون شرح)

این هم از شاهکار های خودمه

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 0:43 |
 چند سوال از استاد شهریاری
دکتر پرویز شهریاری، پدر علم ریاضیات در ایران که تا کنون بیش از دویست عنوان کتاب در حوزه ریاضیات محض، ریاضی، تاریخ ریاضی، فلسفه ریاضی و... نوشته است، معتقد است:«اگر جوانان امروز به دروس ریاضیات و تاریخ توجهی نمی کنند، فقط به سیستم آموزشی بر می گردد».دکتر پرویز شهریاری هم اکنون در حال تالیف دو کتاب درباره زنان و ریاضیات و تاریخ ریاضیات در ایران و جهان است. ما با دکتر پرویز شهریاری، نویسنده و مترجم کتاب های«اوالیست گالوا»،«من ریاضی دانم»،«تاریخ ریاضیات»، «سرگذشت ریاضیات»،«اخلاق و فلسفه در ریاضیات» درباره افت تحصیلی و علمی دانشجویان ریاضی و ارتباط آن با فلسفه، گفت و گوی کوتاهی انجام داده ایم که می خوانید.
سینا: شما سال ها به عنوان پیشکسوت در علم ریاضیات نو، در دانشگاه های تهران، تدریس کرده اید، در زمانی که شما دانشجوی این رشته در دانشگاه تهران بودید، استقبال از رشته تحصیلی ریاضی چگونه بود؟
-علم و رشته تحصیلی ریاضی در همه جای دنیا متقاضیان و علاقمندان محدود و مخصوص به خود دارد. طبیعی است که علاقمندان این رشته به اندازه علاقمندان رشته هایی مثل علوم انسانی نیست. اما در زمان ما به خاطر اینکه هنوز کنکور تستی نشده بود، دانشجویان و علاقمندان این رشته به صورت مفهومی با هر درسی و هر علمی بر خورد می کردند. از جمله با ریاضیات. اگر کسی به رشته ریاضیات علاقمند بود، طبعا باید این رشتته را می فهمید و فهم ریاضیات ارتباط بسیار مستقیمی با تاریخ ریاضیات و فلسفه دارد. بخصوص در دو قرن اخیر که ارتباط فلسفه با ریاضیات به صورت مستقیم شده است. اساسا درزمان شکل گیری علوم در یونان باستان، همه علوم با فلسفه ارتباطی داشتند. همین طور ریشه همه علوم به ریاضیات وابسته است.
سینا: کنکور با توجه به تعداد بالای متقاضیان کنکور، به شکل دیگری ممکن است؟
-کنکور باید مانند سال های قبل سوال و جوابی باشد. یعنی روشی که تا پیش از تست در ایران، رایج بود. این روش کمک می کند که جوان ایارنی همه چیز را به صورت تحلیلی و مفهومی یاد بگیرد. این روش البته دشوار تر است اما اساسی تر و علمی تر است. با این روش کسانی وارد دانشگاه می شوند که واقعا با مفاهیم سر و کار دارند و می دانند که از رشته تحصیلی خود چه می خواهند. من اساسا با کنکور مخالف هستم چون دانشجو و دانش آموز را تنبل و آسان خوان بار می آورد. بچه ها درست در سنینی که باید و مایلند که درس بخوانند و با دروس و علوم به صورت مفهومی کار کنند، ما به وسیله کنکور به آنها می فهمانیم که نیازی نیست، به صورت عمیق، تحلیلی و مفهومی علوم را یاد بگیری. ما با کنکور به آنها می فهمانیم که یکسری فاکتور ها را حفظ کن و قبول شو. این روش روش غلطی است. اتفاقا بر خلاف نظریاتی که امروزه در سطح مدارس و دانشگاه ها رایج است، ریاضیات علمی است که حتما باید آن را به صورت مفهومی یاد گرفت. من از دانشگاهیان امروز می پرسم که جای درس یا واحد درسی «تاریخ ریاضیات» کجا است؟ آنها می گویند که باید در تاریخ عمومی این درس را خواند. البته در تاریخ عمومی هم واحد درسی به اسم تاریخ ریاضیات وجود ندارد. فقط اخیرا شنیده ام که در دانشگاه صنعتی شریف، در واحدهای درسی کوچکی به این درس پرداخته می شود. در حالی که دانشجو تا تاریخ ریاضیات و ارتباط ریاضیات با فلسفه را نداند، اصلا ریاضیات را به صورت عمیق و مفهومی نمی فهمد.
سینا: بنا بر این شما هم معتقدید که باید در رشته تحصیلی ریاضیات، دروس فلسفه هم باشد؟
_بله. ولی متاسفانه اینطور نیست و به فلسفه اهمیت داده نمی شود در حالی که اصلا در یونان باستان که مهد فلسفه است، فیلسوفان حتی پیش از سقراط و ارسو، با ریاضیات سر کار داشتند. ریاضیات پایه همه علوم است من جمله فلسفه. بخصوص در دو قرن اخیر که فلسفه بر اساس استدلال های علمی و از جمله ریاضیات، پایه ریزی شده. به همین مناسبت نمی شود فلسفه آموخت بی آنکه ریاضیات را آموخت و نمی شود ریاضیات یاد گرفت بی آنکه فلسفه را آموخت.
سینا: شما به عنوان پیشکسوت این عام، بارها این نکته را در سخنرانی ها و محافل، اعلام کرده اید اما متاسفانه توجهی نشده است. علت این بی توجهی را چه می دانید؟
- نمی دانم. اما قطعا به این مسئله باز می گردد که مسئولان به اصلاح سیستم آموزشی و بهبود سطح علمی جوانان بی علاقه هستند. در ضمن آنها اصولا علاقه ای به تغییرات ندارند. همان سیستمی که چند دهه است انجام می دهند و ادامه می دهند و بهانه شان هم این است که سالانه ده ها هزار نفر متقاضی کنکور هستند و سیستم سوال و جواب، به جای تست نمی تواند پاسخگوی این همه متقاضی باشد. اما سوال من این است که آیا این استدلال به بهای این که سطح علمی جوانان ایران و در نتیجه سطح علمی کشور، هر سال پایین تر و پایین تر شود، می ارزد؟
 
 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 21:4 |
 

ریاضیات شانه ایست بر زلف پریشان عالم 

دوستان عزیز ودوستداران علم ریاضیات دهه ریاضیات را به شما تبریک میگویم

این نقد ترین دارایی کلام  من بود و دلیل مضاعفی بر بی بضاعتیم

مژگان اتاق ریاضی