نه به زبان طنز نه شعر نه گوشه وکنایه به زبان مادری به همه اعلام میکنم
به اندازه تموم دلتنگی های عالم دلم تنگه
اگه هم رفتم وبرنگشتم حلالم کنید فقط همین ...............
مقصد: ۶هزار کیلومتری شهرمون همین دوروبرا
نه به زبان طنز نه شعر نه گوشه وکنایه به زبان مادری به همه اعلام میکنم
به اندازه تموم دلتنگی های عالم دلم تنگه
اگه هم رفتم وبرنگشتم حلالم کنید فقط همین ...............
مقصد: ۶هزار کیلومتری شهرمون همین دوروبرا
یا امام رضا اگه ما ایرانی ها تو رو نداشتیم چقدر غریب بودیم دارم میام پا بوست از طرف همه ی دوستان نازنین مجازی وحقیقی ام تو شب میلاد نایب الزیاره هستم .
نخستین روند خروج نخبگان از کشور را چه "فرار مغزها" بنامیم ، چه "مهاجرت" و چه "رهایی" آنان از برخی ناهنجاری های جهان سومی و ... تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند و آن چه مهم است این که این پدیده نه تنها واقعیت دارد ، بلکه در سال های اخیر تشدید نیز شده است به گونه ای که برخی دانشگاه های معتبر آمریکایی ، کانادایی و اروپایی با مسرت اعلام کرده اند که میزان پذیرش دانشجویان ممتاز ایرانی آنها در مقاطع ارشد و دکتری ، به طور ملموسی افزایش یافته و البته تجربه نیز ثابت کرده است که اکثریت قریب به اتفاق آنان هرگز به ایران برنمی گردند و ثمره علم آنها عاید ملت هایی می شود که بیشتر قدردان شان هستند و این ، یک امر طبیعی است.
البته باید گفت که خروج نخبگان از کشور فقط به دانشگاهیان منحصر نمی شود بلکه نخبگان مالی نیز راه خروج از کشور را در پیش گرفته اند ، مخصوصاً با برنامه های متنوعی که در برخی کشورها برای جذب سرمایه ها و سرمایه داران در حال اجراست که طی آن کسانی که مبالغی از چند ده میلیون تومان تا چند صد میلیون تومان را با خود به آن کشورها می برند و سرمایه گذاری می کنند ، اجازه اقامت و حتی شهروندی می گیرند.
در این باب ، البته بسیار گفته اند و نوشته اند و طبیعی است که تا شرایط داخل کشور مهیای میزبانی مناسب مغزها و سرمایه ها نباشد این روند همچنان بی هیچ تعارفی ادامه خواهد داشت و گنجینه کشور از اندیشه ها و سرمایه ها تهی خواهد شد.
اما در کنار آسیب های وضعیت موجود ، که بدان بسیار پرداخته شده است ، یک مصیبت( و نه صرفاً آسیب) نیز وجود دارد که بدان کمتر توجه شده است.
می دانیم که بسیاری از ویژگی های فردی از رنگ مو گرفته تا ویژگی های رفتاری به صورت ژنتیکی از والدین و اجداد به فرزندان به ارث می رسد.
در این میان ، خصایص هوشی نیز از جمله مهم ترین محموله های ژنتیکی هستند که از نسل های قبلی به ارث می رسد به طوری که فرزندان و نوادگان انسان های باهوش ، عمدتاً (و نه الزاماً) از ضریب هوشی بالاتری برخوردارند.
بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع نیز بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعه ای است. حال وقتی در یک جامعه شرایط به گونه ای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک می کنند ، نه تنها خروج آنها ، مستقیماً جامعه را متاثر می کند ، بلکه در دراز مدت ، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیر تر می کند و در نسل های آتی ، روند انتقال ضرائب بالای هوشی به "ایرانیان آینده" با اختلال مواجه می شود.
در واقع خروج نخبگان از کشور، ماندگاری در خارج و ازدواج و زاد و ولدشان باعث انتقال این ویژگی های ژنتیکی در نسل هایی در خارج کشور می شود. نتیجه طبیعی و علمی این پروسه نیز این می شود که در دراز مدت ، متوسط ضریب هوشی ایرانیان کاهش می یابد به گونه ای که در رسانه های دهه ها و سده ها بعد ، این تیتر تکرار نخواهد شد که ضریب هوشی ایرانیان از متوسط جهانی بالاتر است!
در واقع ، یک نخبه علمی یا اقتصادی که از کشور خارج می شود ، تنها دانش و استعداد فردی یا مقداری ثروت مادی از کشور خارج نمی کند بلکه ژن های نخبگی و کارآمدی را نیز را خود می برد تا نسل های بعدی او در خارج از ایران از آن بهره مند شوند و جوامع میزبان شان را از آن بهره مند سازند.
نتیجه کلام آن که وضعیت کنونی پیامدهای راهبردی بزرگی دارد و تاریخ آینده ایران را به طور جدی تحت تاثیر قرار خواهد داد. بی گمان مسببان خروج مستمر نخبگان از کشور ، نه تنها به ایران امروز ، که به آینده این سرزمین نیز ستمی بسیار بزرگ و غیر قابل اندازه گیری روا می دارند.
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل كردن لبخندهاي همكلاسي
دريك نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس از معلم ، پاي تخته ، حل تمرين
آن لحظه هاي بي كلك را يادمان رفت
راه فرار از مشقهاي زنگ اول
اي واي ننوشتيم آقا يادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم
جديت ” تصميم كبري “ يادمان رفت
شعر خداي مهربان را حفظ كرديم
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميت
آن حرفها را زود اما يادمان رفت
فردا چه كاره مي شوي موضوع انشاء
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت
ديروز تكليف آب بابا بود و خط خورد
یادم هست به شما قول دادم میام راستش چند بار مطلب نوشتم پست موقت کردم باز دیدم نه ممکنه به مذاق بعضی ها خوش نیاد از ماجراهای بعد از انتخابات از سقوط سریالی هواپیماها از تورم از کابینه دولت نهم
امسال هم که به مسافرت نرفتم اما اون چیزی که باعث شد بیام وبراتون بنویسم یه حادثه تلخ بود دیشب یکی از دوستانم زنگ زد که بیا بریم یه جلسه دعا یه خانمی تصادف کرده عروس یکی از همکارامه گفتم نه حال ندارم .حالا این کی هست کجا تصادف کرده اسم اون بنده خدا رو گفت نمیدونم چرا مکث کردم دوباره پرسیدم کی وانوقت که آه از نهادم برخاست نمیدونم چند دقیقه طول کشید اماده شدم تو اون خونه خیلی اشک ریختم نه نه نه بهاره جان اصلا باورم نمیشه دانشجوی سال آخر دکترای زبان دانشگاه تهران در برگشت از دانشگاه ساعت ۱۰ صبح دیروز ماشینی او را زیر گرفته و فرار میکند همان موقع بهاره عزیز به کما میرود و امروز ظهر با عروج خود شهری را در غم و اندوه فرو میبرد
یادم هست شانزده خرداد در تهران برای دیدنش با خودم چونه میزدم انوقت گفتم حالا عجله دارم باشه یه وقت دیگه ......................فقط تلفن زدم و اون صدای دلبرکی که میگفت مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد .
برای شادی روحش یه صلوات ختم کنید (اگر تمایل داشتید)
به زودی سر وکله مدیر وبلاگ در این محل پیدا میشه منتظر باشید
یک عددپزشک ۷۸ گم شده از یابنده تقاضا میشود مراتب را سریعا به کامنتدونی این وبلاگ اطلاع داده و مژدگانی دریافت دارید
باتشکر اتاق ریاضی
غیر از هنر که تاج سر آفرینش است
دوران هیچ منزلتی پایدار نیست
وبلاگ مسعود ده نمکی هک شد .نمیدونم هنوز هکر محترم دچار وجدان درد نشده است؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مطالب وبلاگش بسیار خواندنی بود اما یه تجربه خوب هم واسه من داشت چون من با حالت تعجب ازش پرسیدم یعنی شما نسخه پشتیبان نداشتید وگفت نه
طوری پرسیدم که انگار برای خودم گرفتم سریع اومدم برای وبلاگ اتاق ریاضی یه نسخه پشتیبان گرفتم اخه ادم ناراحت میشه کسی بیاد و تمام نوشته هاش وخاطرهاش رو از بین ببره
شما هم اگه عضو بلاگفا هستید مواظب باشید زیاد به این سایت اعتماد نکنید
در خدمت تون هستیم
سلام دوستان گل
خیلی وقت است سری به وبلاگم نزدهام مثل چیزی که انگار از آن خسته شده باشم یا شاید دلم را زده باشد!!
مدتی است دیگر چیزی ارضایم نمی کند، نه شعر، نه موسیقی، نه درس، نه پژوهش و نه حتی نوشتن! که تکیه گاه همه لحظات سرگشتگیام بوده ... گویی دوران جدیدی را تجربه می کنم و هنوز یاد نگرفتهام چگونه خودم را آماده و مجهز کنم!!
برای رهایی از این بن بست، تا فرصتی پیدا می کنم رمان های جدید می خوانم! رازی در کوچه ها، رویای تبت، بیوتن، کافه پیانو و ...... ظاهرا فقط حوصله خواندن دارم و آن هم نه هر خواندنی!
بیوتن و کافه پیانو که پرتیراژترین رمان های امسال بودند وبه چاپ بیست ودوم هم رسیدهاند، به نوعی حدیث سرگشتگی و حیرانی انسان معاصر است و هرکدام از راویان این رمانها در میان عقاید، تعصبات و افکار خاص خود گم شدهاند. تنها دستاورد ِ این دو رمان کمی همذات پنداری یا شاید توهم همذات پنداری در بعضی صحنه هاست! ولی از زنان ِ این دو کتاب خوشم نیامد! مثل همهی تصویرهای ساختگی والبته گاهی عینی از زنان!
آنچه بیشتر مایه تاسف است که راوی کافه پیانو مثلا فهمیده و روشنفکر است ولی گاه چنان وقیح و تحقیرآمیز زنان را تصور و تجسم می کند که حالت تهوع به خواننده به ویژه اگر زن باشد دست می دهد! مثل تشبیه صندلی های وارونه به زنان و یا اینکه کلا صندلی ماهیتی زنانه دارد!
یا در جایی که به پری سیما یادآوری میکند که چون فامیل دخترشان جوادی ( فامیل پری سیما) نیست پس آن زن هیچ حق و ادعایی نباید در مورد دخترش داشته باشد!
راوی و نویسندهی کافه پیانو تصوری کاملا سنتی در مورد ازدواج دارند که نه تنها دیدگاه یک روشنفکر نیست بلکه بیانی اغراقآمیز است از باورهای رایج در جامعه در مورد ازدواج و رابطه بین زن و مرد!! در این طرز تلقی، زن کالایی است که به مرد تعلق دارد و به خاطر این جایگاه است که همیشه باید حد و حدود خودش را بشناسد. راوی به شکلی «مردانه» ایستادگی میکند و اجازه نمیدهد هیچ زنی برایش تعیین تکلیف کند چون هیچ زنی حق ندارد از «دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده بالا برود». (ص 145) کافه پیانو پر است از اشارههای مستقیم و غیر مستقیم به تکیه گاه بودن مرد و نیاز زن به تکیه کردن به مرد. راوی خوشحال است که «به این درد خورده ام که زنی پیش خودش فکر کند یک مرد بالای سرش است و به ستون سخت و محکمی تکیه داده». (ص 101) در گفتههای راوی همچنین میتوان احساسات ضد زنی را یافت که معمولاً در جوکها و شوخی های روزمره وجود دارد و ریشه همه فتنهها و جنگهای عالم را در وجود زن میبیند، احساساتی که شامل حال دختر کوچک راوی نیز میشود.
دنیای راوی دنیایی مردانه است که در آن روابط بین مردان از بالاترین درجه اهمیت برخوردار است. با وجود اختلافات شدیدی که راوی با پدرش دارد و با وجود این که «دیوانه» زنش است پدرش را به پری سیما ترجیح میدهد وبا یاد آوری گذشتههایی که مردها از دید زنها «آقامون» بودند در بغل آقای دبیری روزنامه فروش، هایهای میگرید. یکی از تفریحات راوی بع بع کردن رو به پیرمردهای مطیعی است که در کنار پیرزنهای متشخص رانندگی میکنند و راوی را عصبی میکنند. کافه پیانو تنها کتابی نیست در تشویق مصرف گرایی و غرب زدگی بلکه در نوع خود مانیفستی ضد زن نیز محسوب میشود.
افسوس که در رمانهای ایرانی شخصیتهای زن تک بعدی و قالببندی شده هستند. یا مظلوم هستند یا رها شده و خیلی که نویسنده پا فراتر بنهد، یا لکاتهاند یا اثیری.
ولی از خواندن رمانهای نویسندگان زن و تصویرهای زنانهی آنها بیشتر لذت میبرم. چون تصاویر بدیع و بازگو نشدهای از زنان بیان می کنند که قبلا از کسی نشنیدهای! تصویر سازی های محشر ِ رمانهای چراغهای را من خاموش میکنم، عادت می کنیم، رویای تبت، رازی در کوچهها و ......
رمانهایی از زویا پیرزاد، فریبا وفی و ..... این رمانها نوید دهندهی این هستند که زنان نویسندهی بزرگی دارند از دور نزدیک می شوند! نزدیک و نزدیک تر تا شاید دنیای مردانهی نویسندگی متحول شود و بیشتر عطر و بوی انسانی بگیرد.
خواندن رمانهای مطرح ِ نویسندگان مرد دوباره و چندباره این نکته را به خواننده و به ویژه خوانندهی زن تحمیل میکند که زیاد به خودتان فشار نیاورید، حتی فهمیده ترین مردها هم تصویرهای کلیشهای از شما دارند و حاضر نیستند به خود زحمتی دهند و تصاویر بدیع و تازهای از شما زنها بسازند! اصلا قرار نیست در این زمینه "آفرینشی" صورت گیرد! حرف و تصور تازهای شکل گیرد.....!!
و این حکایت در مورد ِ همهی مردهای اطرافمان نیز صادق است! چه آنهایی که مهر عوام بر پیشانی اجتماعی خود دارند و چه منورالفکرهایی که در همه چیز این کائنات غور میکنند!
سلام دوستان
این روزهای گرم وبیکاری ترانه های این ضعیفه ی سامی تبار بد جوری خلوتم را پر کرده به خصوص ترانه زیبای شاطر شاطر که اونو با صدای بلند گوش میدم البته کماکان به این فتوی که موسیقی حرامه واقفم
ولی نمیدانم تو صدای بعضی ها چی نهفته که منو به خودش جذب میکنم
ترانه شاطر (جهت شنیدن کلیک کنید)
زن بودن ممنوع.....
یه جورایی انگار برای خودم هم دیگر بی اهمیت شده است. دیگر برایم مهم نیست هر هفته در فرودگاه، ترمینال، دانشگاه، کلاس درس و ..... بگردم و تصویر جدیدی کشف کنم، زنان متفاوت را رصد کنم و کمک کنم به زنان ِ بی اعتماد به نفس، که محض ِ رضای خدا و به خاطر ِ دل مظلومشان هم که شده یه ذره بجنبند و اینقدر نقش ِ دلبرکان ِ بع بعی را بازی نکنند!!
اما تا کی؟ تا کجا؟ هر چقدر عمیق تر می شوی بیشتر به بن ِ ... بست ... هایت می رسی! جیره های سرگردانی ات افزون تر می شود و بیشتر گم و گور می شوی میان ِ همهی تلواسههای تکراری زنانگی ات!
گاهی فکر میکنم با این همه انرژی و توانی که داشتهام و صرف کردهام اگر در این دنیای مصور ِ مردانه، مرد بودم و لزومی به این همه جنگ های فرسایشی نداشتم تا الان به کجا رسیده بودم؟!!
نه اینکه آرزو کنم که مرد بودم نه! ولی از زن بودنم شاکی ام! در این دنیای مردباور شاکیام! حتی از خدا هم شاکیام!! و روزی نیست که عدالت و حکمت خداوند را به چالش ِ عقل و احساسم نکشانم.....
که قادر بود، توانا بود، دانا بود و...... بود اما نخواست، اراده نکرد که ما اینقدر مورد ِ ظلم ِ طبیعت و بشریت قرار نگیریم.... و نخواست که ما این همه "بارور ِ" درد های جسمانی و روانی نباشیم!!
میدانم که مثل همهی زنان درگیر ِ حقوق انسانی خود، خسته شدهام از این همه گفتن های بی حاصل!
خستهام از.... حوا تا .... الان!
خستهام از اینکه همهی درد ِ دل هایمان رنگ ِ شعار می گیرد بی آنکه بخواهیم! همهی توقعاتمان بوی غرولندهای پیرزنهای ناتوان می دهد بس ِ که کسی گوش ِ شنیدن ندارد ....
چند روز پیش تلفن همراه من قطع شد فکر کردم شاید بعلت بدهی باشد رفتم اخرین فیش را واریز کردم بعد هم به یک دفتر پستی فرمودند بعد از ظهر وصل میشود بعد از ظهر شد چهار روز دیگر مراجعه کردم مرکز مخابرات فرمودند شما تلفنتان به نام کسی دیگر است عرض کردم بلی سرور من این خط از سنه ی ۱۳۷۹ در اختیار بنده است فرمودند ایشان به ما (شرکت فخیم مخابرات )۲ ملیون بدهکار است و ما تمام خطوطی که به نام ایشان بود مسدود نمودیم با علم بر اینکه بعضی از خطوط فقط به نام ایشان است گفتم تکلیف بنده گفت شما باید تلفن را بنامتان میکردید ما میخواهیم به پولمان برسیم
گفتم فرض کنید به نام من است شما ادعای خسارتتان را بکنید فرمودند خواهر محترم ما این خطوط را میفروشیم وبه پولمان میرسیم شما هم فکری به حال خود کنید
گنه کرد در بلخ اهنگری// به خوزستان قطع کردند مبایل معلمی
آخرین پست سال 87
***
در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال
با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال
بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا
مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال
سلام
سالتون نو بشه
مبارک باشه و از این طیف دعاها بدرقه ایامتان
از هواپيما پياده شديم .دمشق پهن شده بود زير كوه قاسيون در بهمن ۸۷ شهري خشك وبي روح در حاشيه يك كوه سنگي و سيماني .تابان اير با نوار سبز رنگ و بلندش بر باند فرودگاه نشست و صداي هول آور موتورها با صداي نرم مهماندار هواپيما در هم آميخت .خوش آمد و آرزوي همراهي در سفرهاي آتي طبق سنت هواپيمايي .. وپاسپورتها آماده . صفها نا منظم . چند هواپيما با هم تخليه شد بود بار و بنه و آدمها با مليتهاي مختلف . جستجو گرو در پي رهايي از فضاي محدود بازرسي و كنترل.
مي بايست در قسمت اجانب مي ايستاديم اين اصطلاحي بود روي غير سوريها . بشار اسد همه جا با لبخند شاهد اعمال ما بود.
مهر پاسپورتها زده شد بي كنترل و دقت و رها شديم رها مثل روح بي جسدي .
چمدانها چسم انتظار و نگران با ديدن ما خوشحال شدند .
و گروه به سمت در خروجي حركت كرد .
محمود شرف لیدر تور ما با خونسردي به رتق و فتق امور پرداخت در بين راه اطلاعات مختصري در خصوص تاريخ و جغرافيا و مناسك و خريد از بلند گوي ميني بوس پخش شد و ساعتي بعد در برج سمیر بوديم هتلي در ميدان مرجه اصلي ترين ميدان دمشق- مثل توپخانه خودمان- هتلي نه طبقه كه فقط چهار طبقه اش در اختيار مدير هتل بود بقيه طبقات درمانگاه و دفتر وكالت و يك لابي كوچولو در حد رتق و فتق مالي و تسويه حساب.
.. و اتاقها مشخص شد تقسيم شديم به اتاق سه نفره من مریم وگلی ..هر كدام با پرده اتاق را كنار زدم بشار از چهار طرف لبخند مي زد تلويزيون را روشن كردم در حال سخنراني بود .
تاكسي ها بدون استثنا سايپا صادراتي و ريو در خط ويزه .
دمشق وصله پينه بود. تلفيقي از بغداد و بيروت اما نه به زيبايي اين و نه به طنازي آن. در اغلب مناطق معماري مشخصي به چشم نمي آمد قوطي كبريتهاي سيماني روي هم چيده شده بودند و ييلاق اين شهر بي روح و خسته كننده دامنه كوه قا سيون بود جايي كه روي زمين هم بنشيني بدهكار ميشوي
روز اول به زيارت قبر حضرت رقيه رفتيم دختر امام حسين (ع)و مسجد تاريخي اموي يادگار بسياري از تحولات عصر اموي و مهد افسانه ها و اسطوره هاي مذهبي . مسجد سنگي بزرگي در انتهاي بازار حميديه با معماري مشخص و ممتاز مربوط به دوره عثماني. در نزديكي قصر صلاح الدين ايوبي سردار معروف كرد و موسس سلسله ايوبيان .
منبر و محراب مسجد ياد آور داستانهاي مقاتل سيد الشهدا و هر گوشه مسجد يادآور خاطرات تاريخي پس از عصر عاشورا . مقام راس الحسين و حرم كوچك و زيباي رقيه با انبوه اسباب بازي و گريه عميق زائران . التماسها و لابه ها كه نهايت استيصال را نمايش مي داد خواهندگان عموما از طبقات متوسط و پايين جامعه اغلب پا به سن گذاشته با ضعف جسماني و گريه كنان. صيد هاي دست و پا بسته تور هاي زيارتي وآژانسهاي مسافرتي .
حمله دار ها درسهاي از بر شده را بدون اهميت به شنيدن يا نشنيدن تكرار مي كردند .
درخصوص تاريخ تاسيس مسجد بين علماي راهنما اختلافات عميقي بود كه راه هر گونه اظهار فضلي را از سوي توريستها بسته بود اقاي غفاري گاهي نكته تاريخي گوشزد مي كرد داستان رويت مسجد كه تا برج سمير دو سه كيلومتر بود به پايان رسيد
روز بعد به زيارت قبر هابيل رفتيم كه توسط اولين تروريست جهان قابيل به طرز فجيعي به قتل رسيده بود دلايل فلسفي و فقهي محكمي براي توجيه ازدواج هابيل و قابيل با خواهرانشان از سوي راهنماي كاروان ما ذكر شد كه همگي قانع شديم و رضايت داديم به اين وصلت بي فرجام و اگر شيث نبود تخم و تركه آدم زير همين كوه قاسيون مدفون مي شد و اين شيث بچه پنجم آدم بود .
در بقعه هابيل دوروزيها (اهل حق هاي لبنان و سوريه ) در ۴۰ سالگي به سن تكليف ميرسند نماز وروزه هم ندارند (اخر مسلماني )مراسم قرباني كردن داشتند با سبيلهاي آويزان دست در پشم و پيله گوسفندها فرو كرده به سوي قربانگاه مي بردند .
قبر هفت متري هابيل را زيارت كرديم انصافا از ان روز به بعد هر آدم بلند قدي مي بينم ياد مظلوميت هابيل مي افتم و اينكه قابيل با بيل هابيل را كشت از حسادت و اين حسادت هنوز گريبان بشر را رها نكرده و اغلب كامنتهاي اين وبلاگها ناشي از حسادته .
مامور جاده از ماشينها شيتيل ميگرفت و راه مي داد در راه بر گشت به عدد تير برق و دار و درخت عكس بشار ديديم طوري كه مریم آلرژي پيدا كرده بود به عكسها
گلي هم با لهجه زيباي لري سر به سر فروشندگان ميگذاشت .
جمع پس از زيارت قبر هابيل به دمشق برگشتيم و روز سوم به زينبيه رفتيم و تشرف به اين مكان مقدس كه بي نهايت شلوغ و در هم ريخته بود و بي نظم و نسق .قبر شريعتي و مقابر ديگري را زيارت كرديم وپول ايراني در سوريه و لبنان خيلي بازار دارد حتي سوپر ماركتها و تاكسي ها پول ايراني مي گرفتند علتش هم اين بود كه توماني دو ريال برايشان فايده داشت در برگشت راننده كورس گذاشته بود و مثل آمبولانس بوق مي زد و عربي تلاوت مي كرد
روز سوم به دیر بحيرا واقع در بصري رفتيم وپس از ان به بزرگترين رستوران خاورميانه بنام بوايه(گردن خودشان)
پس از این بازدید که تا عصر طول کشید به حرم رفتيم حاج صادق منتظر بود تا براي سفره حضرت رقيه مداحي كند حسين پسر حاج صادق اهنگران ميگفت باباش يك ساعته معطل شده نذر سر كار خانم معلمي بود همون دختر اقاي معلمي كه شعرهای حاج صادق رومينويسه .خلاصه به توصيه حسين وخانوم معلمي مقداري كمك كرديم وعكسهاي يادگاري گرفتيم . اون روز حاج رضا نبوي توي جمع نبودند
روز سوم به معلولا رفتيم شهري مسيحي نشين در شصت كيلومتري دمشق .پناهگاه دختر پادشاه بت پرست قونيه كه از ترس گماشته گان پدر پس از مسيحي شدن به اين نقطه از دنيا پناه آورده بود قديسه اي به نام تقلا و كوه كنار رفته و پناهش داده بود –مثل بي بي شهر بانوي خودمان از باريكه بين دو كوه كه مفر قديس تقلا بود رد شدم پشت كوه باغي بود و ته باغ عكس بشار داخل غاري شديم و قطرات آبي كه از سقف غار مي چكيد مثلا اشك كوه بود براي قديس تقلا بيچاره تونل كندوان ما كه زار زار گريه مي كند بي توقع از توريستهاي دنيا بيزن مي گفت به معجزات اينها حسوديم ميشه درختي خم شده بود و به غار تعظيم مي كرد چند كليسا را در برگشت بازديد كرديم راهبه ها به سكوت در محيط كليسا خيلي اهميت مي دهند .
روز چهارم روز بيروت بود با ويزاي ۷۲ ساعتي توريستي صبح ساعت ۴ با اتوبوس راه افتاديم و شش صبح دم مرز بوديم كنترل و عبور دو ساعتي طول كشيد و وارد لبنان شديم انگار از فيروز كوه وارد آمل شده باشي تراكم دار و درخت زياد تر شد و مناظر طبيعي زيباتر .
جاي ناخن هاي اسراييل روي تن لبنان هنوز پيدا بود پل شكسته ساختمان مخروبه و از دامنه ارتفاعات مشرف به بيروت درياي مديترانه آشكار شد بي اختيار ترانه لبيروت فيروز خواننده لبناني را زمزمه كردم ...لبيروت من قلبي سلام لبيروت هي من عرقه خبزا و ياسمين فكيف صار طعم نارا و دخان ...آه عانقيني ...
درياي مديترانه مرز مشترك سوريه لبنان اسراييل مصر اسپانيا ايتاليا با بنادري مانند لاذقيه بيروت حيفا از يباترين نقاط جهان است بيروت درست مثل رامسر ماست كه چند برابر بزرگتر شده جمعيت مسيحي و مسلمان لبنان تقريبا برابر هستند و حدود سي در صد شيعه دارد كه عموما در جنوب ساكن هستند زيبا ترين قسمت سفر سوار شدن به تله كابين و عبور از نيمه شمالي بيروت و فرود آمدن در ساحل مديترانه بود و گشت دريايي .
بيروت خونسرد و آرام بود اينبار به جاي عكس بشار عكس سينوره و پسر رفيق حريري و نانسي خواننده لبناني همه جا به چشم مي خورد
لبنان وبيروت بيشتر خواهم نوشت
سلام
دارم ميرم مسافرت به نزديكي هاي غزه
اکتشافاتي وبلاگانه و تاملاتی ...........
راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، چنين نقل كردهاند كه ...
حکیم وبلاگی ما پزشک 78 که اتفاقا از جماعت عصا قورت داده وساحل عاج نشینان ومرفهین بی درد هستند (هر گونه تعبیر به نرخ روز قابل تغییر است)
در سکوت پدر و لبخند مادر(ماجراهای لبخند ژوکند ایشان متعاقبا درج میگردد) به خانه بخت رفت این پزشک گرامی که هنوز سرباز میباشد بسیار خوش ذوق وسلیقه در عالم مجازی خدا کند در عالم حقیقی هم همینطور باشد .
راستي به نظر شما شيريني مجازي را چطوري ميتوان گرفت
بفرماييد استامينوفن باطعم كديين
به ياران دبستاني كه در زمان برخاستن
تركه بيداد را بر نميتابند
چوب الف را ميشكنند
دشتهاي سترون يآس را به جنگل اميد بدل ميكنند
و سنگر آزادي را پاس میدارند
آ ز ا د ی
پیرو اخرین مطلب سرکار خانم انوری(خاطرات من و همکارانم )
مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح/علی شریعتی
این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است.
مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح
علي شريعتي
انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.
سلام دوستان گلم
درد امان ِ طاقت ِ دیرپای ام را بریده! و بیماری مهمان ِ ناخوانده ی سمج ِ جسم و روحم شده!
می گویند به " سر " م زده! کله ام طوفانی شده!
این سرو کله که همیشه شوریده و طوفانی بوده! این بار چرا قاعده ی شورشش عوض شده!
در این سالیان ِ تلاش، جنگیدن، دویدن، پریدن و .... گاه جسمم توان ِ همپایی با روحم را از دست میداد و به طرق ِ مختلف جفتک می انداخت! اما میان ِ همه ی اعضای نافرمانم، " مغز" و کله ام دوستان ِ با وفایی بودند. مرکز ِ فرماندهی همیشه فعال، همیشه آماده! همیشه همراه!
و حال می گویند این دوست ِ دیرین هم طغیان کرده! و فوران ِ خشمش پیکره ی جسم و روحم را می لرزاند!
چشمانم دنیا را برایم سایه روشن کرده اند! تصاویر ِ حاشیه دار ومبهم را تجربه می کنم!
و پزشکان ِ بی خبر از عوالم ِ سودایی من، هی دستور صادر می کنند!
می گویند:
- فراموش کنم که یک معلمم!
و مغزم را خالی کنم از اضطراب ِ نگاه ِ شاگردانم و سوالات ِ جواب دار و بی جوابشان!
- فراموش کنم که یک زنم!
و هی به حقوق ِ نا نوشته ی حق ِ ه ام گیر ندهم!
- و شاید بهتر است فراموش کنم که انسانم !
این سر شوریده باز آید به کنعان؟؟؟!!
انرژیهای مثبت ِ فکر و روحتان را برایم هدیه کنید که نیازمند ِ دعاهای سبزتان هستم.
الدعا یرد القضا
تولد روزیست که اطمینان یابم اندیشه ام از فرو رفتن در لجنزار روزمرگی فرا تر رفته
امروز بیست شهریور برابر ۱۱ سپتامبر مصادف با روز تولد من است اینک من یکسال
دیگه به پایان عمرم نزدیک تر شدم من که باور نمیکنم اما خط سوم شناسنامه ام این
رو میگه
چاره ای نمونده جز رفتن ورفتن
گرامی تبریک میگویم امیدوارم همیشه شاد وسربلند باشی وهمچنان موجب فخر ومباهات این سرزمین
هر چند میدونم از دست من دلخوری ولی من یه عکس جدید تو رو میزارم اینجا تا دوستام بدونند فرار مغزها یعنی چه؟
انگار همین دیروز بود که تو مصاحبه با مجله اطلاعات علمی پس از موفقیتت در المپیاد جهانی فیزیک در برابر سوالی که ازت پرسیده شد گفتی اتفاقا فرار مغزها پدیده خوبیه. از اون موقع تا امروز شش سال میگذره .ومن منتظرم روزی که یکی از نوبلیسم های جهان شوی
با این که سخت دلتنگت هستیم اما ارزومند تمام ارزوهای سبزت تو ایم

بهتاش بابادی متولد ۸ بهمن ۱۳۶۲ دارنده نشان طلا از المپیاد جهانی فیزیک در سال ۲۰۰۲ اندونزی و داری مدرک لیسانس الکترونیک از دانشگاه صنعتی شریف و همچنین لیسانس فیزیک از همان دانشگاه و فوق لیسانس برق از دانشگاه هاروارد
این هم اخرین عکسی که فرستاده و نمایی از شهر بوستون امریکا
خیلی کم لطف شدید دیگه حوصله تون نمیشه نظر بدید ؟البته ناگفته نمونه منم بی حوصله ام
سخت دنبال یه راه حل دلم میخواد برم سفر من عاشق سفرم مخصوصا تابستان البته زمستونها هم گاهی تقی به توقی بخوره میرم یه چرخی میزنم چهار سال پیش کلکسیون زیارتهام تموم شد از مکه ومدینه گرفته تا سوریه لبنان وعراق فقط مونده بیت المقدس که اون هم به توصیه مشاور م (معلم علی)فعلا قصد ندارم به انجا بروم اخه اگه رفتم میگه مثلا مخش .....پس تصمیم گرفتم به کشورهای اسیایی سفر کنم البته من همه سفر هام رو با مطالعه میرم یعنی اول تحقیق سپس عزیمت
من طاووس نخواسته ام امادلم هوس سر زمینی را کرده که انگار با هویت من و درد های بی پایان من پیوندی دیرینه دارد.....سخت دنبال یه تاریخ خوب برای سفرم به کشور فیلها وفلفلها که دل آدم رو میسوزنند هستم.
این شرکت زاگرس هم که برای ما خیلی طاقچه بالا میندازه دعا کنید قبل از تاریخ کنفرانس درست بشه اخه از ریاضی هم نمیتونم بگذرم .
بودن در جمع ریاضی دانها ادم رو به وجد میاره امسال با اون مقاله کذایی مون قراره یه سخنرانی هم مرتکب بشیم من به اتفاق اقای دکتر نصر آزادانی.که خداوند حفظشون کنه استاد بسیار نازنینی هستند .
پیوند بازی
سلام عزیزان عده ای گله کردند که ما شما را لینک کردیماما من اونها را لینک نکرده ام .قبول حق دارید هر چه شما بفرمایید من امشب همه شما را لینک خواهم کرد با یادی از شعر اقای قزوه با همین مضمون اقایان و خانومها این شما این هم سمت راست وبلاگ من
سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد
تا یادم نرفت اهنگ رو هم تو همون پست براتون گذاشتم با صدای نانسی عجرم
ما بدون هیچگونه استقبال از سفرهای برون مرزی بازگشتیم حتی وزیر امور خارجه کشور دوست وهمسایه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هم به استقبال ما نیامد اما خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی
بسته پیشنهادی هم تحویل دادیم البته چند تا بسته هم اوردیم برای دوستان واشنایان
یک آهنگ زیبا از نانسی
تقدیم به شما که مهمان این خانه اید
این یکی دو روزه، ترانه زیبای "صبرک علی" از نانسی همه خلوتم را پر کرده است. کلماتی از این ترانه زیبا را با او زمزمه می کنم و اندوهی شگفت در تمام جانم شعله می کشد. این آهنگ از جدید ترین آثار نانسی است و واقعا فوق العاده است. بسیار دوستش دارم. حزنی که در کلام نانسی ناله می کند سالهاست با جانم آشناست. این اندوه معصوم را دوست دارم. دوسال پیش وقتی آلبوم زیبای یا طبطب نانسی همه کشور های عربی را اشغال کرد نانسی همیشه در ردیف سه خواننده برتر عرب قرار می گرفت. آن روزها مفهوم همه کلمات ترانه را نمی دانستم اما زیر و بم این صدای عزیز تمام سر آسیمگی جانم را می نواخت. صبرک علی
نانسی عجرم صدای نانسی
صبرک علی انت یا
تحملت نسبت به من تو ای
یا حبیبی یا ابو قلب قاسی
ای عزیزم ای صاحب دل سنگ
بتسبنی لیه متنهده
چرا من را رها می کنی اندوهگینم
و حا اموت کده علیک یا ناسی
و اینطور من از دستت خواهم مرد ای کسی که فراموشم کردی
طیب و حیاة ما شغلتنی
خوبی و زندگی آنچه مشغولم کرده است
یا انا یا انت یا واد حتحنلی
یا من یا تو یا عشق از بین خواهد برد
علمتنی اتقل قوی
به من یاد دادی بسیار سخت باشم
علشان ترجع و تحبنی
تا تو برگردی و مرا دوست داشته باشی
عایز تنسانی طیب ما تقول و بلاش لف و دوران
می خواهی فراموشم کنی خوبه ولی فقط می چرخانی و می گردانی
بس اما ابعد عنک وانساک متکونش فی یوم زعلان
تا ازت دور شدم و فراموشت کردم نمی خواهی حتی در یک روز قهر باشی
و حیاة ما تعبت عشان بهواک و انت استهرت کتیر
و در عمرم مثل عشقت رنج نکشیدم و تو باعث شدی شب های بسیاری بیدار باشم
لازم اوریک لازم اخلیک تتعب قوی م التفکیر
باید نشانت دهم باید رهایت کنم تا بسیار از فکر کردن خسته شوی
بهر تقدیر، بعد از گذشت سالیانی چند، معلمی چنان عمیق وشیرین به دلم نشسته که حتی قربانی شدن خیلی از خواسته هايم برایم بی اهمیت شده است. گاه فکر میکنم چنان مریدانه غرق این مرادم که بی خبر گم شده ام!اما در سایه سار ِهمهء دلبستگیها، گاه رنجهایی روحی همراهم بوده وهست، رنجهایی پایان ِ ترمی! متاسفانه در پایان هر ترم اشکهای بی امان ِچشمهایی متوقع، درخواستهای غیر موجه، تلفنهای پی درپی، التماس، تمنا و..... چونان پتکی بر اعصابم می کوبند.
نمیدانم عملکرد ِ بعضی همکارانم بوده یا بی قاعدگی حاکم بر امورات، که این تفکر غلط را بر اذهان نقش بسته که یک معلم در پایان دوره تلاش ِ خود وشاگردانش، با قلمش بر آن لیست ِ سرنوشت ساز! قادر متعال است.
کاش شاگردانم می دانستند :
* هیچ لحظه ای به اندازهء لحظهء وارد کردن نمرات، برایم سخت وپر تعارض نیست! لحظاتی که تصویر آنها وتلاشهای ترمی شان در ذهن و خاطرم سنگین و سخت رژه می روند. که من خود بسیار مواقع قربانی ظالمانهء این لحظات بوده ام! پس دستهای این معلم، ناتوان ِ اجحاف است.
* چقدر توقعات ِ نابجا و غیر منطقی شان برایم دردناک و دل آزارند.
* چقدر التماسها، تمناها و توسل ِ بیهوده وذلت بارشان به افراد ِ مختلف مرا رنج می دهد. با آنکه بارها وبارها تذکر داده ام که هیچ کس و هیچ نظری در این مورد خاص، به اندازه ی آنها و دیدگاه ِ صادقانه شان برای من ِ معلم ارزشمند نیست.
* و کاش می دانستند که معلمی بذل بی حساب نمره و معلم نیز نمره گزار ِاعظم نیست!
و افسوس که نمی خواهند بدانند.........
شنیده ام بعضی از شاگردانم به این وبلاگ سر میزنند عزیزان از همین طریق اعلام میدارم نمره ای که اعلام شد به هیچ عنوان تغییر پذیر نیست لزومی هم ندارد که مرا دعا کنید دیروز یکی از انها اعلام داشته بخدا دعایتان میکنم پس معلوم میشود عمری به نفرین مشغول بوده .
امروز با تموم قوا میتونم بگم ۹۰٪کارهای من به پایان رسید به سلامتی وخیر وخوشی وداستان قدیمی نمره وشاگرد ومعلم همچنان به قوت خود باقی وروایتش چونان گذشته معتبر از اشکها وناله ها تا التماسها وتهدیدها نمرات اعلام شد نتیجه خوبی در ریاضی ۱ عاید شاگردانم نشد البته افت در سال اول هر مقطع طبیعی ست اما امسال شرایط بحرانی دیگری نیز حاکم بوده خوب بالاخره هر کی قبول شد تبریک هر کی هم پاس نکرد ترم تابستانه ما را فراموش نکند انوری ثانی ووحدانه خانم حال شما چطور است وهمچنین شما معلم علی اگه باز هم میخواهی از از مسعود خااان بشنوی اخراجی ۲ ایشون روی میز کارشناسان ارتش قرار گرفت دعا کن مشکلی پیش نیاد و کسی خودشو نسوزونه!!!!!!!!!!!! اقای پزشک ۷۸ قبول قبول هر چی که گفتی رو چشمم قبول //راستی تا یادم نرفت بگم برام دعا کنید خدا منو از شر این شاگرد ی که دو هفته بی مزد ومواجب دارم درسش میدم خلاص کنه
سرباز معلم جنوبی راستی کجایی نیستی ؟تو عزیز نازنینی بهترین گل زمینی /تو ی افرین گرفتن تو خود صد افرینی / (ای بابا یکی حدس بزنه من دارم با این هدفون چی گوش میدم) شنیدم بعد از دیدار با ابطحی و وزیر قراره ما را تحویل نگیری اقای عابدی ادم وقتی از ریاست استعفا میده باید فراغتش بیشتر بشه که برادر کم پیدایی .پسر خواهر وزیر مستعفی معلومه کجایی ؟بابا من این روزها سخت گرفتارم
سلام دوستان
ای دریغ از عمر رفته ای دریغ
قصه ابریشم و بیداد تیغ

تولدت مبارک
تولد تو، تولد همه خوبیهاست