این پست مخاطب خصوصی دارد به قرعان
مثل یک فرشته ی الهی که هر روز به من زنگ میزند
ومرا فرا میخواند نمیدانم او بیکار است یا من
خلاصه اگر فردا پیش این فرشته رفتم تعجب نکنید
من فقط با فرشته ها ارتباط دارم و حال وروزم این است
وای به حال روزی که با ......
اولین بخش از موفقیت با سماجت دست به کار شدن است و دومین بخش از موفقیت با سماجت به کار ادامه دادن
مثل یک فرشته ی الهی که هر روز به من زنگ میزند
ومرا فرا میخواند نمیدانم او بیکار است یا من
خلاصه اگر فردا پیش این فرشته رفتم تعجب نکنید
من فقط با فرشته ها ارتباط دارم و حال وروزم این است
وای به حال روزی که با ......
محمود آقا مسن ترین مرد روستای پدریمان صبح دیروز دار فانی را وداع گفت نمیدانم چرا محمود اقا که فکر کنم الان حدود صد سالش شده بود چطور با کودکی من پیوند داشت نمی خواهم از سوختگی نسل ها حرف بزنم که هر نسلی ادعا دارد سوخته است بگذار من واژه ی نیم سوخته را بکار ببرم تا نزاعی پیش نیامده، یادم می آید آنروزها که سردار قادسیه در رادیو وتلویزیونش اعلام می کرد که میخواهد شهرهای خوزستان را بمباران کند من در عالم بچگی تنها کسی بودم که از این حرکت صدام خوشحال میشدم این اعلان موشک باران بمنزله ی آن بود که سریع پشت وانت عمو می نشستیم و می رفتیم بسمت روستا صبح هم در مدرسه ی روستا جای بچه های روستایی را اشغال میکردیم .چقدر هم بیچاره ها تو عالم بچگی شون به ما احترام میزاشتند ،نمی دانستند که ما جنگ زده ی اواره به مراتب حال روز ی بدتر از آنها داریم ولی بچه ها به کیف وکفش وروپوش مرتب ما خیره بودند دلخوشی عصرهای ما نه اینترنت بود ونه لونا پارک همه ی بازی ما سوار شدن بر الاغ محمود آقا بودو سر به سر گذاشتن سگ مرحوم اسکندر چقدر عو عو میکرد اما کاری به کارمان نداشت . سگ همسایه ی روبرویی انگار که تعصب صنفی و جنسی اش گل کند یکروز حساب ما را رسید وتو اون بیچارگی وآوارگی مادر م چادرش را به دندان گرفت ومن را به شهر رسوند ودائم میگفت اگه بمب وموشک نکشمون تو من رو دق مرگ میکنی دوستان دیگرمان هم که هر کدام از یک شهر دیگر می امدند منزل فامیل یا پدربزرگشان خلاصه کلونی بزرگی از جنگزدها تو روستا گرد هم می امدند و ما شهریهای آواره برای روستایی های ساده دل چه کلاسی میگذاشتیم با داشتن یک لاک ناخن قرمز و یه مداد که نوکش پاک کن بود واصلا نمینوشت وفقط پاک می کرد ویا برگردون واز این جور چیزها اما من یکی از دلخوشی های دیگرم این بود که عمویم یگ گاو استرالیایی عظیم الجثه داشت که بسیار شاهانه زندگی میکرد و علوفه اش را می شستند و یک افزودنی به کاه آن می افزودند نمیدانم چرا تصورم این بود که این سالادِ غذای این گاو بود خلاصه گاوهای خارجی هم ارج وقربی داشتند مثال زدنی حتما اونها هم به نوع غذایشان به سایر گاوها مباهات میکردند نمیدانم چرا روستایئان این گاوهارا به دست گاوچرانها نمی دادند شاید بخاطر این بود که بیم آن داشتند که درمراتع مورد کم لطفی قرار بگیرند یا شاید سایر احشام به آنها اسائه ی ادب کنند من از همان موقع بود که فهمیدم در بین تمام موجودات وکائنات سلسله مراتب ارزشی از شاه تا رعیت هست و سوسیالیست نازیسم وامپریالیست در بین موجودات هستی یافت میشود اما شدت وضعف داردمیخواهد قذافی باشد یا گاوِ خانه ی عمو ی من یا الاغ مرحوم محمود اقا که خدایش بیامرزد
پی نوشت:
خداحافظ آرامش پر سکوت و سکونی که فقط در روستا ی بی هیاهو یافتم
خداحافظ مردم مهربان روستا خداحافظ محمود آقای متدین ومهربانبرای فرزانه
او را سالهاست که میشناسم بی ادعا وبا صفا ورزشکار ورزش دوست از سالهای نوجوانی تا کنون در یک مدرسه بودیم حالا هم همکاریم در اتاقش به روی همه باز است کمتر روزی او را بدون لبخند میبینی خانم است به معنی واقعی کلمه من همه ی خانمها را با متر خودم میسنجم به هر کسی که مونث باشد خانم نمیگویم اصلا عادت ندارم زیاد بزرگنمایی کنم اما شاخصه های من از یک زن یک دستور وکلیشه را دارد چندی پیش یک آینه از اتاقش برداشتم اصولا بعضی ها را فقط مثل آینه میتوان دید اینقدر که شفافند وصیقلی برای همین هم باید فقط هدیه یا دستبرد آینه انتظار داشت آدم حسابی که میگویند اوست نستوه وسترگ این لقب را به چند خانم در زندگی داده ام یکیش میترا لبافی و یکی فرزانه جمیله را هم دوست دارم اما او همیشه اشکهایش مثل خودم زود جاری میشود متولدین دهه ی پنجاه همه دل نازکند این را میترا به من گفته
فرزانه در کارش جدی است بارها از دبیران ورزش کلاس گرفتم اما یک بار که به گفتم گفته خودم لازم دارم میخوام با بچه ها کار کنم خوشم آمد ازآنهایست که معتقد است دانش اموز باید در همه ی زمینه ها رشد کند من از خدا شاکرم ؛ من هم عاشق مي شوم ، گونه هايم از شرم سرخ مي شود و صدايم مي لرزد . وقتي عاشقم لبريز احساسم . فکر مي کنم پاکترين موجود دنيا هستم که موجود پاک ديگري را دوست دارد . از خدا تشکر مي کنم چون دريچه هاي ناب دوست داشتن را به روي قلب من باز کرده است .و حالا میگویم هم عاشقانه وهم عاقلانه و هم دوستانه دوستت دارم فرزانه
در جشنهای رنگین درخنده های زیبا
چشمم نخورد ابی از چشمه ی تماشا
########
شاید اگر نبودی شاعر شدن غلط بود
شاید نمی سرودم هرگز٬ ترانه ای را
بر من ببخش اگر گاه٫ حرفی مکدرت کرد
بی آفتاب بودم مثل تمام شبها
میخواستم بتابی٫ تنها٫ به این دل من
میخواستم نباشی : رود هزار دریا...
باور كنيد من نمونه ام / دوست و دشمن اقرار مي كنند من نمونه ام / احمد هم تأئيد
مي كند من نمونه ام / اول باور نمي كردم من نمونه ام / حالا باور مي كنم من نمونه
ام / لطفاً قبل از ساعت 8 / مرا به آزمايشگاه تحويل دهيد
صرفا جهت اطلاع
طرح 1
من به مرگ می اندیشم
تو به من
تا قبرستان آبادیِ بالا
با تو قدم خواهم زد!
طرح۲
آزاد و عاشق
در هم می خزند
علف های عریان!
طرح۳
گاه با تو
گاه بی تو
چقدر با تو بی توام!
طرح۴
با پاییز
به تفاهم رسید
شاعر عریان!
طرح۵
شکوفه های هلو
از راه رسیده اند
چقدر بلوط ها
دیر از خواب بر می خیزند
پی نوشت :خودمونی نوش جانت
آقای رئیس و یاران هیئتی اش!!!!!!همیشه هم اینطور نیست که شما چای قند پهلو بنوشید وبین التعطیلین وقبل التعطیلین وبعد التعطیلین را تعطیل بفرمایید وهمه دعا به جانتان کنند تعطیلات تمام شدنی هستند اما مطالب سخت بعضی از دروس ماندنی
پی نوشت:بالاخره با کلی فوق برنامه واز خواب وخوراک زدنهای مداوم تونستم خودمو به سرفصلهای ترم اول برسونم خودم که نفهمیدم چه گفتم خدا به داد شاگردام برسه
اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم
یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند
یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در
آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می
روم گویا
یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم
نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است
قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی
انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب
فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم
یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و
تحقیر تقدیمم می کنند
تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم
و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم
من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم
من هر روز یک انسانم
| جمعه 1 مهر1390 ساعت: 8:28 | توسط:میثم | ||||
| میبینم که به تبلیغات فرهنگی رو آووردی... تو رو چه به جانستان کابلستان؟؟؟؟؟؟؟ |
|||||
| وب سایت پست الکترونیک | [ نظر خصوصی ] | ||||
من:تو رو سننه
پی نوشت :اون روزی که من کتاب میخوندم تو احتمالا داشتی کتاب جغرافیای چهارم دبستان رو واسه شهریور ماه میخوندی البته حالاهم میخونم ومینویسم اما نمیدونم تو داری چکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت دو:زیاده زیادیت میشه بسه بچه که زدن نداره
کلبه ی کاه گلی!!
امشب شب آرزوهاست و چقدر زیباست این واژه ی آرزو که آدم را می برد به دوران کودکی !! یادش به خیر! چه صفایی داشت این کلبه ی دل که هر کجایش را نگاه می کردی کنج دنجی بود برای خلوت کردن های کودکانه با خدا!! و چه خدای مهربانی بود آن خدای کودکی که هیچ وقت ما را دعوا نمی کرد و ما هم هیچگاه از دستش شاکی نمی شدیم. همین که ذره ای خاک پیدا می شد و قطره ای آب تا گل بازی کنیم راضی می شدیم به رضایش!! و همین که پنجره های کلبه ی دلمان کمی از باد غم به هم می خورد چه زود می شکست این شیشه های بلورین اشک!! و چه زود آشتی می کردیم وقتی که قهر بودیم با پدرمان و مادرمان و برادرمان و خواهرمان و دوستمان!!! و حالا سالها از آن دوران گذشته است!! دیگر از آن اندرونی و بیرونی خبری نیست! پشتی های لاکی خانه را در سمساری دنیا به حراج گذاشته ایم. آن کلبه ی کاه گلی را کوبیده ایم و اجازه ی تراکم از شیطان گرفته ایم و چند طبقه این دل بی صاحب را بالا برده ایم. بوی کاه گل هم دیگر نمی آید! در و دیوار از گرانیت سیاه است و چقدر ساده آن دیوارهای کاه گلی را با تیشه کندیم تا سیاهش کنیم و صد البته محکم!! آنقدر محکم که دیگر هیچ فرشته ای نتواند از درزهایش رد شود!! دیگر بوی شمعدانی از حیاط این دل نمی آید! در حوضش دیگر ماهی های قرمز بازی نمی کنند و آن لاله ی عباسی که بازو به بازوی آجر به آجر دیوار بالا می رفت خشک شده است!! اشک هم به سختی جاری می شود!! خدا هم دعوایمان می کند و ما هم گاه گاهی که در کنار شومینه می نشینیم و پلک های غفلتمان روی هم می افتد خواب خداشدن می بینیم!! دیگر آن عادت های قشنگ کودکانه فراموش شده است!! گریه نمی کنیم!! آشتی نمی کنیم!! خاک بازی نمی کنیم!! امشب شب آرزوهاست و فرشته ها کشکول هایشان را آورده اند تا آرزوهای مان را در آن بریزیم و ببرندشان به آسمان!!من برای خودم آرزویی نمی کنم اما کاش بازهم دل های همه کاه گلی شود!! درست مثل دوران کودکی!!
متن از:افشین احمدپور
فردا صبح يادم بياور که زنده ام
با تمام مسئوليت هاي شغلي يک موجود زنده
لبخند هم نزن
يک لبخند تو کافی است تا تمام مسئوليتها با لنگه کفشم
جايی زير تخت گم شوند و من تنبل ترين مرد (زن) دنيا شوم
ميفهمي که چه ميگويم؟
بعدا نوشت:این پست همون پستی نیست که قولش را داده بودم
به زودی در این محل یک پست درست ودرمون ارائه میگرددضمنا هرگونه تجمع اعتراضی در اینجا ممنوع و تحت پیگرد قانونی است
خواندن این کتاب رو به شما دوست عزیز توصیه میکنم

دوستان بهتر از آب روان
چند روز پیش یکی از شاگردانم اومد با یک حجب وحیای مثال زدنی منو تلویحا دعوت کرد به عروسیش من هم گفتم حالا تا ببینم وقت کردم خدمت میرسم ظهر یکشنبه همون شاگرد با همسرش اومدند در خونه ورسما وبدینوسیله من رو دعوت کردند من هم که اهل عروسی رفتن نیستم و تا ساعت 7/5 کلاس داشتم اومدم خونه کلی فکر کردم بِرم نَرم خلاصه بلند شدم دل زدم به دریا سوار ماشین شدم رفتم
صحنه ی اول:عروس با دیدنم کلی ذوق کرد و سریع به داماد معرفی کرد
صحنه دوم :پدر ومادر عروس:خانوم چیزی لازم نداری همه چی آرومه( حدود ده بار) پذیرایی شدید؟
صحنه سوم :دوستان صمیمی عروس که بعضی هاشون شاگردام بودند یکی یکی اومدند پیشم
شام با بهترین کیفیت رو یک میز تکی که به اندازه 10 نفر غذا ومیوه ونوشابه ودوغ بود
اخر سر 50 نفر گفتند وسیله داری برای رفتن چون تالار تقریبا دور بود
قراره محبتهاشو جبران کنم البته کادوی خوبی دادم اما میترسم انتظار دیگه ای هم داشته باشند عروس خانم حالا به نظرتون این عروس اگه ریاضی بیافته من چکار باید کنم......................
راستی یادم رفت بگم عروس وقتی که خوب با داماد رقصید خواست بشینه سر جاش رو مبل تشریفاتی چون من سر پا بودم میخواستم خداحافظی بگیرم با دست اشاره به جایگاه نشستن کرد گفت بفرمایید بشیند خانم ..... بیچاره چقدر هوای منو داشت

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی
دودی وسط سفرهء نو
بوی یاس جانماز
ترمهی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو
در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکهء
عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا
نخوردهء لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگی مو
در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند
از روی بتههای نور
برق کفش جفتشده
تو گنجهها
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو
در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم
گذاشتن جریمههای عید مدرسه
بوی گل محمدی که
خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر میکنم
با اینا خستگیمو
در میکنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس
توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی
هوس یه آبتنی
دنبال بوی نفس هات همه جا رو پر کشیدم
گم شدش عطر عبورت هیچ کجا تو روندیدم .....
سلام دوستان بهتر از آب روان این اهنگ به یک بار گوش دادنش می ارزه
دوباره نوشت:ما عاشق نشدیم(قابل توجه روانشناسها)
با سلام حضوردوستانم همبلاگی هایم تمام عزیزانی که برایم کامنت گذاشتند
ویا آمدند خواندند و رد شدند امروز شما را دعوت کردم به یک جشن تولد من پنج سالگی وبلاگم را از این ساعت شروع کردم دقیقا یادم هست همچین روزی بود
سخنی با شما ...........

زنده یاد حسین پناهی
در گذشت هم وطنانمان در سانحه هوایی امروز هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران به مقصد ارومیه از تهران دل هر ایرانی را به درد آورد.بر اساس اطلاعات اوليه سرنشینان هواپیما 105 نفر شامل 94 مسافر و 11 كرو پروازي در اين هواپيما بوده اند که تا کنون 77 نفر کشته و 27 زخمی گزارش شده است.
درهمین راستا وزیر راه خدا را شکر فرمودند که تلفات کم بوده است.ما نیز خدا را شاکریم که
عنایات آقا امام زمان شامل حال ملت شهید پرور شد و از میان 105 مسافر تعداد تلفات به زیر 100 تا محدود
شد. شاید هم انتظار تلفات در حد 400 تا یا4000 یا حتی بیشتر نفر از بین 100 نفر می رفت که به حول و قوه الهی به خیر گذشت.
ميان مرزهاي تازه جست وجو کني/
بهار را چنين خيال کن که يافتي!
تو جان خسته را چه مي کني؟
پ.ن : شعر فقط شعر است .

چترهای آسمانیمان را باز كنیم، خدا میبارد بر كوه، ابرها بر شانههای كوه سنگینی میكنند، آنان را تا نزد آلاچیق های خود راه دهیم.
دارد باران میبارد، اطراف چادر را با سرنیزههای آبائیمان گود كنیم. امشب مروارید از آسمان خواهد بارید، باید منتظر تگرگ باشیم، تگرگ زیبا، تگرگی كه گردنبند پاره فرشتگان است؛ تگرگی كه ناودان ما را پر از دانههای الماس میكند.
باد میآید، گیسوان خویش را چون بید بر دشت بگسترانیم، آتش، آتش مقدس را روشن كنیم كه هدیه الهه نور به آدمیان است.
بر گرد آتش گرد آییم و از روزگاران كهن سخن گوییم، خرگوشها در خواب خشیتاند، و خرسها خرناسههای خود را برای فصل جاری شدن آبها ذخیره میكنند. فصل، فصل شكار شاپركهاست. مهر ماه است. جشن مهرگان بگیریم. خوشههای انگور طلایی شدهاند، خورشید تاك برافروزیم.
بگذاریم سنگپشتها در میان سنگها آرام بگیرند، خلوت بركهها را بیهوده بر هم نزنیم، نگذاریم گزندی به مورچه برسد، نگذاریم كس از دیوار باغ، بالا رود. به همدیگر عشق و هندوانه تعارف كنیم!
فردا پشتبامهای ما سنگین خواهد شد. پاروزنان دریای برف را فراموش نكنیم. از پشت شیشههای مهگرفته و از كنار چراغهای گردسوز برای همه چراغهای زنبوری كه اكنون بر بالای كندوی رَفهای از یاد رفتهاند پیام بفرستیم دوباره برای بازگشت چراغهای پیسوز دعا كنیم و چراغهای توری زیبا كه ما را به یاد عروسی شكوفههای سپید میاندازند.
بیایید تركخوردگیهای تعصب را درمان كنیم، روی زخم دلها نمك بپاشیم، بیایید برای تندرستی مادران باردار و بر چیدن سیمهای خاردار دعا كنیم.