تبليغاتX
اتاق ریاضی
  سایت سلطان اخراجی ها هک شد

 

غیر از هنر که تاج سر آفرینش است

دوران هیچ منزلتی پایدار نیست

وبلاگ مسعود ده نمکی  هک شد .نمیدونم هنوز هکر محترم دچار وجدان درد نشده است؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مطالب وبلاگش بسیار خواندنی بود اما یه تجربه خوب هم واسه من داشت چون من با حالت تعجب ازش پرسیدم یعنی شما نسخه پشتیبان نداشتید وگفت نه

 طوری پرسیدم  که انگار برای خودم گرفتم سریع اومدم برای وبلاگ اتاق ریاضی  یه نسخه پشتیبان گرفتم اخه ادم ناراحت میشه کسی بیاد و تمام نوشته هاش وخاطرهاش رو از بین ببره

شما هم اگه عضو بلاگفا هستید مواظب باشید زیاد به این سایت اعتماد نکنید

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 7:41 |

 

در خدمت تون هستیم

سلام دوستان گل

خیلی وقت است سری به وبلاگم نزده‌ام مثل چیزی که انگار از آن خسته شده  باشم یا شاید دلم را زده باشد!!

مدتی است دیگر چیزی ارضایم نمی کند، نه شعر،  نه موسیقی، نه درس، نه پژوهش و نه حتی نوشتن! که تکیه گاه همه لحظات سرگشتگی‌ام بوده ... گویی دوران جدیدی را تجربه می کنم و هنوز یاد نگرفته‌ام چگونه خودم را آماده و مجهز کنم!!

برای رهایی از این بن بست، تا فرصتی پیدا می کنم رمان های جدید می خوانم!  رازی در کوچه ها، رویای تبت، بیوتن، کافه پیانو و ......  ظاهرا فقط حوصله خواندن دارم و آن هم نه هر خواندنی!

بیوتن و کافه پیانو که پرتیراژترین رمان های امسال بودند وبه چاپ یازدهم و دوازدهم هم رسیده‌اند، به نوعی حدیث سرگشتگی و حیرانی انسان معاصر است و هرکدام از راویان این رمانها در میان عقاید، تعصبات و افکار خاص خود گم شده‌اند. تنها دستاورد ِ این دو رمان کمی همذات پنداری یا شاید توهم همذات پنداری در بعضی صحنه هاست! ولی از زنان ِ این دو کتاب خوشم نیامد! مثل همه‌ی تصویرهای ساختگی والبته گاهی عینی از زنان!

آنچه بیشتر مایه تاسف است که راوی کافه پیانو مثلا فهمیده و روشنفکر است ولی گاه چنان وقیح و تحقیرآمیز زنان را تصور و تجسم می کند که حالت تهوع به خواننده به ویژه اگر زن باشد دست می دهد! مثل تشبیه صندلی های وارونه به زنان و یا اینکه کلا صندلی ماهیتی زنانه دارد!

یا در جایی که به پری سیما یادآوری میکند که چون فامیل دخترشان جوادی ( فامیل پری سیما) نیست پس آن زن هیچ حق و ادعایی نباید در مورد دخترش داشته باشد!  

راوی و نویسنده‌ی کافه پیانو تصوری کاملا سنتی در مورد ازدواج دارند که نه تنها دیدگاه یک روشنفکر نیست بلکه بیانی اغراق‌آمیز است از باورهای رایج در جامعه در مورد ازدواج و رابطه بین زن و مرد!! در این طرز تلقی، زن کالایی است که به مرد تعلق دارد و به خاطر این جایگاه است که همیشه باید حد و حدود خودش را بشناسد. راوی به شکلی «مردانه» ایستادگی می‌کند و اجازه نمی‌دهد هیچ زنی برایش تعیین تکلیف کند چون هیچ زنی حق ندارد از «دوش مردی که او را گرفته تا دستش را بگیرد و کنارش احساس کند برای خودش کسی شده بالا برود». (ص 145) کافه پیانو پر است از اشاره‌های مستقیم و غیر مستقیم به تکیه گاه بودن مرد و نیاز زن به تکیه کردن به مرد. راوی خوشحال است که «به این درد خورده ام که زنی پیش خودش فکر کند یک مرد بالای سرش است و به ستون سخت و محکمی تکیه داده». (ص 101) در گفته‌های راوی همچنین می‌توان احساسات ضد زنی را یافت که معمولاً در جوک‌ها و شوخی های روزمره وجود دارد و ریشه همه فتنه‌ها و جنگ‌های عالم را در وجود زن می‌بیند، احساساتی که شامل حال دختر کوچک راوی نیز می‌شود.

دنیای راوی دنیایی مردانه است که در آن روابط بین مردان از بالاترین درجه اهمیت برخوردار است. با وجود اختلافات شدیدی که راوی با پدرش دارد و با وجود این که «دیوانه» زنش است پدرش را به پری سیما ترجیح می‌دهد وبا یاد آوری گذشته‌هایی که مردها از دید زن‌ها «آقامون» بودند در بغل آقای دبیری روزنامه فروش،‌ های‌های می‌گرید. یکی از تفریحات راوی بع بع کردن رو به پیرمردهای مطیعی است که در کنار پیرزن‌های متشخص رانندگی می‌کنند و راوی را عصبی می‌کنند. کافه پیانو تنها کتابی نیست در تشویق مصرف گرایی و غرب زدگی بلکه در نوع خود مانیفستی ضد زن نیز محسوب می‌شود.

افسوس که در رمان­های ایرانی شخصیت­های زن تک بعدی و قالب­بندی شده هستند. یا مظلوم هستند یا رها شده و خیلی که نویسنده پا فراتر بنهد، یا لکاته­اند یا اثیری.

 

ولی از خواندن رمانهای نویسندگان زن و تصویرهای زنانه‌ی آنها بیشتر لذت میبرم. چون تصاویر بدیع و بازگو نشده‌ای از زنان بیان می کنند که قبلا از کسی نشنیده‌ای! تصویر سازی های محشر ِ رمانهای چراغهای را من خاموش میکنم، عادت می کنیم، رویای تبت، رازی در کوچه‌ها و ......

رمانهایی از زویا پیرزاد، فریبا وفی و ..... این رمانها نوید دهنده‌ی این هستند که زنان نویسنده‌ی بزرگی دارند از دور نزدیک می شوند! نزدیک و نزدیک تر تا شاید دنیای مردانه‌ی نویسندگی متحول شود و بیشتر عطر و بوی انسانی بگیرد.

خواندن رمانهای مطرح ِ نویسندگان مرد دوباره و چندباره این نکته را به خواننده و به ویژه خواننده‌ی زن تحمیل میکند که زیاد به خودتان فشار نیاورید، حتی فهمیده ترین مردها هم تصویرهای کلیشه‌ای از شما دارند و حاضر نیستند به خود زحمتی دهند و تصاویر بدیع و تازه‌ای از شما زنها بسازند! اصلا قرار نیست در این زمینه "آفرینشی" صورت گیرد! حرف و تصور تازه‌ای شکل گیرد.....!!

و این حکایت در مورد ِ همه‌ی مردهای اطرافمان نیز صادق است! چه آنهایی که مهر عوام بر پیشانی اجتماعی خود دارند و چه منورالفکرهایی که در همه چیز این کائنات غور میکنند!

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 10:27 |
 

سلام دوستان

 

این روزهای گرم وبیکاری ترانه های این ضعیفه ی سامی تبار بد جوری خلوتم را پر کرده به خصوص ترانه زیبای شاطر شاطر که اونو با صدای بلند گوش میدم البته کماکان به این فتوی که موسیقی حرامه واقفم

ولی نمیدانم تو صدای بعضی ها چی نهفته که منو به خودش جذب میکنم

 

 

 

ترانه شاطر   (جهت شنیدن کلیک کنید)

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 12:56 |
اقایون با اجازه  

زن بودن ممنوع.....

 

یه جورایی انگار برای خودم هم دیگر بی اهمیت شده است. دیگر برایم مهم نیست هر هفته در فرودگاه، ترمینال، دانشگاه، کلاس درس و ..... بگردم و تصویر جدیدی کشف کنم، زنان متفاوت را رصد کنم و کمک کنم به زنان ِ بی اعتماد به نفس، که محض ِ رضای خدا و به خاطر ِ دل مظلومشان هم که شده یه ذره بجنبند و اینقدر نقش ِ دلبرکان ِ بع بعی را بازی نکنند!!

اما تا کی؟ تا کجا؟ هر چقدر عمیق تر می شوی بیشتر به بن ِ ... بست ... هایت می رسی! جیره های سرگردانی ات افزون تر می شود و بیشتر گم و گور می شوی میان ِ همه‌ی تلواسه‌های تکراری زنانگی ات!

گاهی فکر میکنم با این همه انرژی و توانی که داشته‌ام و صرف کرد‌ه‌ام اگر در این دنیای مصور ِ مردانه، مرد بودم و لزومی به این همه جنگ های فرسایشی نداشتم تا الان به کجا رسیده بودم؟!!

نه اینکه آرزو کنم که مرد بودم نه! ولی از زن بودنم شاکی ام! در این دنیای مردباور شاکی‌ام! حتی از خدا هم شاکی‌ام!! و روزی نیست که عدالت و حکمت خداوند را به چالش ِ عقل و احساسم نکشانم.....

که قادر بود،  توانا بود، دانا بود و...... بود اما نخواست، اراده نکرد که ما اینقدر مورد ِ ظلم ِ طبیعت و بشریت قرار نگیریم.... و نخواست که ما این همه "بارور ِ" درد های جسمانی و روانی نباشیم!!

 

میدانم که مثل همه‌ی زنان درگیر ِ حقوق انسانی خود، خسته شده‌ام از این همه گفتن های بی حاصل!

خسته‌ام از.... حوا تا .... الان!

خسته‌ام از اینکه همه‌ی ‌درد ِ دل هایمان رنگ ِ شعار می گیرد بی آنکه بخواهیم! همه‌ی توقعاتمان بوی غرولندهای پیرزنهای ناتوان می دهد بس ِ که کسی گوش ِ شنیدن ندارد .... 

   
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:0 |
ماجرا های شهر هرت

چند روز پیش تلفن همراه من قطع شد فکر کردم شاید بعلت بدهی باشد رفتم اخرین فیش را واریز کردم بعد هم به یک دفتر پستی فرمودند بعد از ظهر وصل میشود بعد از ظهر شد چهار روز دیگر مراجعه کردم مرکز مخابرات فرمودند شما تلفنتان به نام کسی دیگر است عرض کردم بلی سرور من این خط از سنه ی ۱۳۷۹ در اختیار بنده است فرمودند ایشان به ما (شرکت فخیم مخابرات )۲ ملیون بدهکار است و ما تمام خطوطی که به نام ایشان بود مسدود نمودیم با علم بر اینکه بعضی از خطوط فقط به نام ایشان است گفتم تکلیف بنده گفت شما باید تلفن را بنامتان میکردید ما میخواهیم به پولمان  برسیم 

 گفتم فرض کنید به نام من است شما ادعای خسارتتان را بکنید فرمودند خواهر محترم ما این خطوط را میفروشیم وبه پولمان میرسیم شما هم فکری به حال خود کنید

گنه کرد در بلخ اهنگری// به خوزستان قطع کردند مبایل معلمی

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:30 |

آخرین پست سال 87

***

در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال

با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال

بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا

           مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال

 

سلام
سالتون نو بشه
مبارک باشه و از این طیف دعاها بدرقه ایامتان

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 20:24 |

يادداشتي در باره سفر سوريه و لبنان

 

از هواپيما پياده شديم .دمشق پهن شده بود زير كوه قاسيون در بهمن ۸۷ شهري خشك وبي روح در حاشيه يك كوه سنگي و سيماني .تابان  اير با نوار سبز رنگ و بلندش بر باند فرودگاه نشست و صداي هول آور موتورها با صداي نرم مهماندار هواپيما در هم آميخت .خوش آمد و آرزوي همراهي در سفرهاي آتي طبق سنت هواپيمايي .. وپاسپورتها آماده . صفها نا منظم . چند هواپيما با هم تخليه شد بود بار و بنه و آدمها با مليتهاي مختلف . جستجو گرو در پي رهايي از فضاي محدود بازرسي و كنترل.

مي بايست در قسمت اجانب مي ايستاديم اين اصطلاحي بود روي غير سوريها . بشار اسد همه جا با لبخند شاهد اعمال ما بود.

مهر پاسپورتها زده شد  بي كنترل و دقت و رها شديم رها مثل روح بي جسدي .

چمدانها چسم انتظار و نگران با ديدن ما خوشحال شدند .

و گروه به سمت در خروجي حركت كرد .

محمود شرف لیدر تور  ما با خونسردي به رتق و فتق امور پرداخت در بين راه اطلاعات مختصري در خصوص تاريخ و جغرافيا و مناسك و خريد از بلند گوي ميني بوس پخش شد و ساعتي بعد در برج سمیر  بوديم هتلي  در ميدان مرجه اصلي ترين ميدان دمشق- مثل توپخانه خودمان- هتلي نه طبقه كه فقط چهار طبقه اش در اختيار مدير هتل بود بقيه طبقات درمانگاه و دفتر وكالت و يك لابي كوچولو در حد رتق و فتق مالي و تسويه حساب.

 .. و اتاقها مشخص شد تقسيم شديم به اتاق سه نفره من مریم وگلی ..هر كدام با پرده اتاق را كنار زدم بشار از چهار طرف لبخند مي زد تلويزيون را روشن كردم در حال سخنراني بود .

  تاكسي ها بدون استثنا سايپا صادراتي و ريو در خط ويزه .

دمشق وصله پينه بود. تلفيقي از بغداد و بيروت اما نه به زيبايي اين و نه به طنازي آن. در اغلب مناطق معماري مشخصي به چشم نمي آمد  قوطي كبريتهاي سيماني روي هم چيده شده بودند و ييلاق اين شهر بي روح و خسته كننده دامنه كوه قا سيون بود جايي كه روي زمين هم بنشيني بدهكار ميشوي

 روز اول به زيارت قبر حضرت رقيه رفتيم دختر امام حسين (ع)و مسجد تاريخي اموي يادگار بسياري از تحولات عصر اموي و مهد افسانه ها و اسطوره هاي مذهبي . مسجد سنگي بزرگي در انتهاي بازار حميديه با معماري مشخص و ممتاز مربوط به دوره عثماني. در نزديكي قصر صلاح الدين ايوبي سردار معروف كرد و موسس سلسله ايوبيان .

 منبر و محراب مسجد ياد آور داستانهاي مقاتل سيد الشهدا و هر گوشه مسجد يادآور خاطرات تاريخي پس از عصر عاشورا . مقام راس الحسين و حرم كوچك و زيباي رقيه با انبوه اسباب بازي و گريه عميق زائران . التماسها و لابه ها كه نهايت استيصال را نمايش مي داد خواهندگان عموما از طبقات متوسط و پايين جامعه  اغلب پا به سن گذاشته با ضعف جسماني و گريه كنان. صيد هاي دست و پا بسته تور هاي زيارتي وآژانسهاي مسافرتي .

حمله دار ها درسهاي از بر شده را بدون اهميت به شنيدن يا نشنيدن تكرار مي كردند  .

درخصوص تاريخ تاسيس مسجد بين علماي راهنما اختلافات عميقي بود كه راه هر گونه اظهار فضلي را از سوي توريستها بسته بود اقاي غفاري گاهي نكته تاريخي گوشزد مي كرد داستان رويت مسجد كه تا برج سمير دو سه كيلومتر بود به پايان رسيد

روز بعد به زيارت قبر هابيل رفتيم كه توسط اولين تروريست جهان قابيل به طرز فجيعي به قتل رسيده بود دلايل فلسفي و فقهي محكمي براي توجيه ازدواج هابيل و قابيل با خواهرانشان از سوي راهنماي كاروان ما ذكر شد كه همگي قانع شديم و رضايت داديم  به اين وصلت بي فرجام و اگر شيث نبود تخم و تركه آدم زير همين كوه قاسيون مدفون مي شد  و اين شيث بچه پنجم آدم بود .

در بقعه هابيل دوروزيها (اهل حق هاي لبنان و سوريه )  در ۴۰ سالگي به سن تكليف ميرسند نماز وروزه هم ندارند (اخر مسلماني )مراسم قرباني كردن داشتند با سبيلهاي آويزان دست در پشم و پيله گوسفندها  فرو كرده به سوي قربانگاه مي بردند .

قبر هفت متري هابيل را زيارت كرديم انصافا از ان روز به بعد هر آدم بلند قدي مي بينم ياد مظلوميت هابيل مي افتم و اينكه قابيل با بيل هابيل را كشت از حسادت و اين حسادت هنوز گريبان بشر را رها نكرده و اغلب كامنتهاي اين وبلاگها  ناشي از حسادته .

 مامور جاده از ماشينها شيتيل  ميگرفت   و راه مي داد در راه بر گشت به عدد تير برق و دار و درخت عكس بشار ديديم طوري كه مریم  آلرژي پيدا كرده بود به عكسها

گلي هم با لهجه زيباي لري سر به سر فروشندگان ميگذاشت .

جمع پس از زيارت قبر هابيل به دمشق برگشتيم و روز سوم به زينبيه رفتيم و تشرف به اين مكان مقدس كه بي نهايت شلوغ و در هم ريخته بود و بي نظم و نسق .قبر شريعتي و مقابر ديگري را زيارت كرديم وپول ايراني در سوريه و لبنان خيلي بازار دارد حتي سوپر ماركتها و تاكسي ها پول ايراني مي گرفتند علتش هم اين بود كه توماني دو ريال برايشان فايده داشت در برگشت راننده كورس گذاشته بود و مثل آمبولانس بوق مي زد و عربي تلاوت مي كرد

روز سوم به دیر  بحيرا واقع در بصري رفتيم وپس از ان به بزرگترين رستوران خاورميانه  بنام بوايه(گردن خودشان)

پس از این بازدید که تا عصر طول کشید به حرم رفتيم حاج صادق منتظر بود تا براي سفره حضرت رقيه مداحي كند  حسين پسر حاج صادق اهنگران ميگفت باباش يك ساعته معطل شده نذر سر كار خانم معلمي بود همون دختر اقاي معلمي كه شعرهای حاج صادق  رومينويسه .خلاصه به توصيه حسين وخانوم معلمي مقداري كمك كرديم وعكسهاي يادگاري گرفتيم . اون روز حاج رضا نبوي توي جمع نبودند

روز سوم به معلولا رفتيم شهري مسيحي نشين در شصت كيلومتري دمشق .پناهگاه دختر پادشاه بت پرست قونيه كه از ترس گماشته گان پدر پس از مسيحي شدن به اين نقطه از دنيا پناه آورده بود قديسه اي به نام تقلا و كوه كنار رفته و پناهش داده بود –مثل بي بي شهر بانوي خودمان از باريكه بين دو كوه كه مفر قديس تقلا بود رد شدم پشت كوه باغي بود و ته باغ عكس بشار داخل غاري شديم و قطرات آبي كه از سقف غار مي چكيد مثلا اشك كوه بود براي قديس تقلا بيچاره تونل كندوان ما كه زار زار گريه مي كند بي توقع از توريستهاي دنيا  بيزن مي گفت به معجزات اينها حسوديم ميشه درختي خم شده بود و به غار تعظيم مي كرد چند كليسا را در برگشت بازديد كرديم راهبه ها به سكوت در محيط كليسا خيلي اهميت مي دهند .

روز چهارم روز بيروت بود با ويزاي ۷۲ ساعتي توريستي صبح ساعت ۴ با اتوبوس راه افتاديم و شش صبح دم مرز بوديم كنترل و عبور دو ساعتي طول كشيد و وارد لبنان شديم انگار از فيروز كوه وارد آمل شده باشي تراكم دار و درخت زياد تر شد و مناظر طبيعي زيباتر .

جاي ناخن هاي اسراييل روي تن لبنان هنوز پيدا بود پل شكسته ساختمان مخروبه و از دامنه ارتفاعات مشرف به بيروت درياي مديترانه آشكار شد بي اختيار ترانه لبيروت فيروز خواننده لبناني را زمزمه كردم  ...لبيروت من قلبي سلام لبيروت  هي من عرقه خبزا و ياسمين فكيف صار طعم نارا و دخان ...آه عانقيني ...

درياي مديترانه مرز مشترك سوريه لبنان اسراييل مصر اسپانيا ايتاليا با بنادري مانند لاذقيه بيروت حيفا از يباترين نقاط جهان است بيروت درست مثل رامسر ماست كه چند برابر بزرگتر شده جمعيت مسيحي و مسلمان لبنان تقريبا برابر هستند و حدود سي در صد شيعه دارد كه عموما در جنوب ساكن هستند زيبا ترين قسمت سفر سوار شدن به تله كابين و عبور از نيمه شمالي بيروت و فرود آمدن در ساحل مديترانه بود و گشت دريايي .

بيروت خونسرد و آرام بود اينبار به جاي عكس بشار عكس سينوره و پسر رفيق حريري و نانسي خواننده لبناني همه جا به چشم مي خورد

لبنان وبيروت بيشتر خواهم نوشت

 

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 20:49 |
 

سلام

دارم ميرم مسافرت به نزديكي هاي غزه

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 16:14 |
  اکتشافاتي وبلاگانه و تاملاتی ...........

 راويان اخبار و ناقلان آثار و طوطيان شكرشكن شيرين گفتار، چنين نقل كردهاند كه ...

 حکیم وبلاگی ما  پزشک 78 که اتفاقا از جماعت  عصا قورت داده وساحل عاج نشینان ومرفهین بی درد هستند (هر گونه تعبیر به نرخ روز قابل تغییر است)

در سکوت پدر و لبخند مادر(ماجراهای لبخند ژوکند ایشان متعاقبا درج میگردد)  به خانه بخت رفت این پزشک  گرامی که هنوز سرباز میباشد بسیار خوش ذوق وسلیقه در عالم مجازی خدا کند در عالم حقیقی هم همینطور باشد .

راستي به نظر شما شيريني مجازي را چطوري ميتوان گرفت

بفرماييد استامينوفن باطعم كديين

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 21:19 |
                             مایع حرف شویی

 

به ياران دبستاني كه در زمان برخاستن
تركه بيداد را بر نميتابند
چوب الف را ميشكنند
دشتهاي سترون يآس را به جنگل اميد بدل ميكنند
و سنگر آزادي را پاس میدارند

آ                    ز                     ا             د             ی

پیرو اخرین مطلب سرکار خانم انوری(خاطرات من و همکارانم )  

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 18:29 |

مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح/علی شریعتی

 

این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است.


مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح
علي شريعتي

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 20:1 |

 

 

سلام دوستان گلم

 درد امان ِ طاقت ِ دیرپای ام را بریده! و بیماری مهمان ِ ناخوانده ی سمج ِ جسم و روحم شده!

می گویند به " سر " م زده! کله ام طوفانی شده!

این سرو کله که همیشه شوریده و طوفانی بوده! این بار چرا قاعده ی شورشش عوض شده!

در این سالیان ِ تلاش، جنگیدن، دویدن، پریدن و .... گاه جسمم توان ِ همپایی با روحم را از دست میداد و به طرق ِ مختلف جفتک می انداخت! اما میان ِ همه ی اعضای نافرمانم، " مغز" و کله ام دوستان ِ با وفایی بودند. مرکز ِ فرماندهی همیشه فعال، همیشه آماده! همیشه همراه!

 

و حال می گویند این دوست ِ دیرین هم طغیان کرده! و فوران ِ خشمش پیکره ی جسم و روحم را می لرزاند!

چشمانم دنیا را برایم سایه روشن کرده اند! تصاویر ِ حاشیه دار ومبهم را تجربه می کنم!

 

و پزشکان ِ بی خبر از عوالم ِ سودایی من، هی دستور صادر می کنند!

می گویند:

 

-         فراموش کنم که یک معلمم!

و مغزم را خالی کنم از اضطراب ِ نگاه ِ شاگردانم و سوالات ِ جواب دار و بی جوابشان!

 

-         فراموش کنم که یک زنم!

و هی به حقوق ِ نا نوشته ی حق ِ ه ام گیر ندهم!

 

-         و شاید بهتر است فراموش کنم که انسانم !

 

این سر شوریده باز آید به کنعان؟؟؟!!

 

انرژیهای مثبت ِ فکر و روحتان را برایم هدیه کنید که نیازمند ِ دعاهای سبزتان هستم.

 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت 21:29 |
اگر دلتان بارنی شد یادی از کویر دل ما بکنید برای سلامتی همه ی مریضها ومن حقیر تو این شب قدر دعا کنید

الدعا یرد القضا

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 21:48 |
سلام

تولد روزیست که اطمینان یابم اندیشه ام از فرو رفتن در لجنزار روزمرگی فرا تر رفته

امروز بیست شهریور برابر ۱۱ سپتامبر مصادف با روز تولد من است اینک من یکسال

دیگه به پایان عمرم نزدیک تر شدم من که باور نمیکنم اما خط سوم شناسنامه ام این

 رو میگه

چاره ای نمونده جز رفتن ورفتن

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 21:24 |
بهتاش عزیز موفقیت شما را در اخذ درجه ی  فوق لیسانس از دانشگاه هاروارد را به شما وخانواده

گرامی تبریک میگویم امیدوارم همیشه شاد وسربلند باشی وهمچنان موجب فخر ومباهات این سرزمین

هر چند میدونم از دست من دلخوری ولی من یه عکس جدید تو رو میزارم اینجا تا دوستام بدونند فرار مغزها یعنی چه؟

انگار همین دیروز بود که تو مصاحبه با مجله اطلاعات علمی پس از موفقیتت در المپیاد جهانی فیزیک در برابر سوالی که ازت پرسیده شد گفتی اتفاقا فرار مغزها پدیده خوبیه. از اون موقع تا امروز شش سال میگذره .ومن منتظرم روزی که یکی از نوبلیسم های جهان شوی

با این که     سخت دلتنگت هستیم اما ارزومند تمام ارزوهای سبزت تو ایم

بهتاش بابادی متولد ۸ بهمن ۱۳۶۲ دارنده نشان طلا از المپیاد جهانی فیزیک در سال ۲۰۰۲ اندونزی و داری مدرک لیسانس الکترونیک  از دانشگاه صنعتی شریف و همچنین لیسانس فیزیک از  همان دانشگاه  و فوق لیسانس برق از دانشگاه هاروارد

شعری از مولانا بشنوید

 

 این هم اخرین عکسی که فرستاده و نمایی از شهر بوستون  امریکا

این هم یه عکس جالب دیگه کلیک لطفا                    بهتاش

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 3:33 |
توهمی به نام زندگی

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه سوم مرداد 1387 و ساعت 22:30 |
سلام دوستان

خیلی کم لطف شدید دیگه حوصله تون نمیشه نظر بدید ؟البته ناگفته نمونه منم بی حوصله ام

سخت دنبال یه راه حل دلم میخواد برم سفر من عاشق سفرم مخصوصا تابستان البته زمستونها هم گاهی تقی به توقی بخوره میرم یه چرخی میزنم چهار سال پیش کلکسیون زیارتهام تموم شد از مکه ومدینه  گرفته تا سوریه لبنان وعراق فقط مونده بیت المقدس که اون هم به توصیه مشاور م (معلم علی)فعلا قصد ندارم به انجا بروم اخه اگه رفتم میگه مثلا مخش .....پس تصمیم گرفتم به کشورهای اسیایی سفر کنم البته من همه سفر هام رو با مطالعه میرم یعنی اول تحقیق سپس عزیمت

 من طاووس نخواسته ام امادلم هوس سر زمینی را کرده که انگار با هویت من و درد های بی پایان من پیوندی دیرینه دارد.....سخت دنبال یه تاریخ خوب برای سفرم به کشور فیلها وفلفلها که دل آدم رو میسوزنند هستم.

این شرکت زاگرس هم که برای ما خیلی طاقچه بالا میندازه دعا کنید قبل از تاریخ کنفرانس درست بشه اخه از ریاضی هم نمیتونم بگذرم .

 بودن در جمع ریاضی دانها ادم رو به وجد میاره امسال با اون مقاله کذایی مون قراره یه سخنرانی هم مرتکب بشیم من به اتفاق اقای دکتر نصر آزادانی.که خداوند حفظشون کنه استاد بسیار نازنینی هستند . 

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 3:29 |

  پیوند بازی

سلام عزیزان عده ای گله کردند که ما شما را لینک کردیماما من اونها را لینک نکرده ام  .قبول حق دارید هر چه شما بفرمایید من امشب همه شما را لینک خواهم کرد با یادی از شعر اقای قزوه با همین مضمون اقایان و خانومها این شما این هم سمت راست وبلاگ من

 

سحرگاهان که در خوابی
تو را من لینک خواهم کرد
به بقال محل هم لینک خواهم داد
به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

سحرگاهان که در خوابید من هم خواب خواهم دید
مرا هک کن
خیالی نیست
دوباره آی دی از نو
و روز از نو

تمام شب به روزم من
و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فیلتر شکن یک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

تا یادم نرفت اهنگ رو هم تو همون پست براتون گذاشتم با صدای نانسی عجرم

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 23:56 |
سلام

ما بدون هیچگونه استقبال از سفرهای برون مرزی بازگشتیم حتی وزیر امور خارجه کشور دوست وهمسایه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هم به استقبال ما نیامد اما خیلی خوش گذشت جای دوستان خالی

بسته پیشنهادی هم تحویل دادیم البته چند تا بسته هم اوردیم برای دوستان واشنایان  

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه بیست و دوم تیر 1387 و ساعت 12:4 |

 یک آهنگ زیبا از نانسی

 تقدیم به شما که مهمان این خانه اید

 

این یکی دو روزه، ترانه زیبای "صبرک علی" از نانسی همه خلوتم را پر کرده است. کلماتی از این ترانه زیبا را با او زمزمه می کنم و اندوهی شگفت در تمام جانم شعله می کشد. این آهنگ از جدید ترین آثار نانسی است و واقعا فوق العاده است. بسیار دوستش دارم. حزنی که در کلام نانسی ناله می کند سالهاست با جانم آشناست. این اندوه معصوم را دوست دارم. دوسال پیش وقتی آلبوم زیبای یا طبطب نانسی همه کشور های عربی را اشغال کرد نانسی همیشه در ردیف سه خواننده برتر عرب قرار می گرفت. آن روزها مفهوم همه کلمات ترانه را نمی دانستم اما زیر و بم این صدای عزیز تمام سر آسیمگی جانم را می نواخت. صبرک علی

 نانسی عجرم                                              صدای نانسی

 

صبرک علی انت یا

تحملت  نسبت به من تو ای

یا حبیبی یا ابو قلب قاسی

ای عزیزم ای صاحب دل سنگ

بتسبنی لیه متنهده

چرا من را رها می کنی اندوهگینم

و حا اموت کده علیک یا ناسی

و اینطور من از دستت خواهم مرد ای کسی که فراموشم کردی

طیب و حیاة ما شغلتنی

خوبی و زندگی آنچه مشغولم کرده است

یا انا یا انت یا واد حتحنلی

یا من یا تو یا عشق از بین خواهد برد

علمتنی اتقل قوی

به من یاد دادی بسیار سخت باشم

علشان ترجع و تحبنی

تا تو برگردی و مرا دوست داشته باشی

عایز تنسانی طیب ما تقول و بلاش لف و دوران

می خواهی فراموشم کنی خوبه ولی فقط می چرخانی و می گردانی

بس اما ابعد عنک وانساک متکونش فی یوم زعلان

تا ازت دور شدم و فراموشت کردم نمی خواهی حتی در یک روز قهر باشی

و حیاة ما تعبت عشان بهواک و انت استهرت کتیر

و در عمرم مثل عشقت رنج نکشیدم و تو باعث شدی شب های بسیاری بیدار باشم

لازم اوریک لازم اخلیک تتعب قوی م التفکیر

باید نشانت دهم باید رهایت کنم تا بسیار از فکر کردن خسته شوی

این ترانه رو تقدیم میکنم به دکتر شوهانی که با استعداد عجیبش در زبان عربی این ترانه رو میخونه وترجمه میکنه هر دودی هست از کنده این ریاضی ها بلند میشه 

 میدونم که با گذاشتن این پست حساب کامنتهای خصوصی من بیشتر میشه اما اشکال نداره بزار یه بار هم برای دل خودم بنویسم البته کمی از روی برادرم راستی زاده خجالت میکشم ومنتظر ترکشهای حرفی معلم علی هستم وحدانه هم که حتما با اون بی حوصلگیش مرا شماتت خواهد کرد وانوری به من خواهد خندید سرباز معلم که احترام منو داره والبته سرگرم مستند سازه اقای عابدی هم حرفاش شنیدنی اما از این پزشک ۷۸باید بترسم که از مرخصی برگشته سر حال وقبراق وهمچنین م س ع و د که از تعجب دهنش وا میمونه.پسر خواهر وزیر الان منو لو میده چون از نظر اون این واسه یه عضو از وزارتخانه بزرگ اموزش وپرورش امری قبیحه اما من از کسی نمیترسم

 

 معرفی اهنگ  به معنی موافقت اخلاقی وفکری با خواننده  نیست. تنها از آنجا که شناخت و دریافت صحیح هنر روز را برای خود و دیگران لازم می دانم به انعکاس چنین اثری   پرداخته ام.

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه نهم تیر 1387 و ساعت 13:28 |
سلام دوستان

 

 بهر تقدیر، بعد از گذشت سالیانی چند، معلمی چنان عمیق وشیرین به دلم نشسته که حتی قربانی شدن خیلی از خواسته هايم برایم بی اهمیت شده است. گاه فکر میکنم چنان مریدانه غرق این مرادم که بی خبر گم شده ام!اما در سایه سار ِهمهء دلبستگیها، گاه رنجهایی روحی همراهم بوده وهست، رنجهایی پایان ِ ترمی! متاسفانه در پایان هر ترم اشکهای بی امان ِچشمهایی متوقع، درخواستهای غیر موجه، تلفنهای پی درپی، التماس، تمنا و..... چونان پتکی بر اعصابم می کوبند.

  نمیدانم عملکرد ِ بعضی همکارانم بوده یا بی قاعدگی حاکم بر امورات، که این تفکر غلط را بر اذهان نقش بسته که یک معلم در پایان دوره تلاش ِ خود وشاگردانش، با قلمش بر آن لیست ِ سرنوشت ساز! قادر متعال است.

 کاش شاگردانم می دانستند :

 * هیچ لحظه ای به اندازهء لحظهء وارد کردن نمرات، برایم سخت وپر تعارض نیست! لحظاتی که تصویر آنها وتلاشهای ترمی شان در ذهن و خاطرم سنگین و سخت رژه می روند. که من خود بسیار مواقع قربانی ظالمانهء این لحظات بوده ام! پس دستهای این معلم، ناتوان ِ اجحاف است.

 * چقدر توقعات ِ نابجا و غیر منطقی شان برایم دردناک و دل آزارند.

 * چقدر التماسها، تمناها و توسل ِ بیهوده وذلت بارشان به افراد ِ مختلف مرا رنج می دهد. با آنکه بارها وبارها تذکر داده ام که هیچ کس و هیچ نظری در این مورد خاص، به اندازه ی آنها و دیدگاه ِ صادقانه شان برای من ِ معلم ارزشمند نیست.

 * و کاش می دانستند که معلمی بذل بی حساب نمره و معلم نیز نمره گزار ِاعظم نیست!

  و افسوس که نمی خواهند بدانند.........

شنیده ام بعضی از شاگردانم به این وبلاگ سر میزنند عزیزان از همین طریق اعلام میدارم  نمره ای که اعلام شد به هیچ عنوان تغییر پذیر نیست لزومی هم ندارد که مرا دعا کنید دیروز یکی از انها اعلام داشته بخدا دعایتان میکنم پس معلوم میشود عمری به نفرین مشغول بوده .

 

امروز با تموم قوا میتونم بگم ۹۰٪کارهای من به پایان رسید به سلامتی وخیر وخوشی وداستان قدیمی نمره وشاگرد ومعلم همچنان به قوت خود باقی وروایتش چونان گذشته معتبر از اشکها وناله ها تا التماسها وتهدیدها نمرات اعلام شد نتیجه خوبی در ریاضی ۱ عاید شاگردانم نشد البته افت در سال اول هر مقطع طبیعی ست اما امسال شرایط بحرانی دیگری نیز حاکم بوده خوب بالاخره هر کی قبول شد تبریک هر کی هم پاس نکرد ترم تابستانه ما را فراموش نکند انوری ثانی ووحدانه خانم حال شما چطور است وهمچنین شما معلم علی اگه باز هم میخواهی از از مسعود خااان بشنوی اخراجی ۲ ایشون  روی میز کارشناسان ارتش قرار گرفت دعا کن مشکلی پیش نیاد و کسی خودشو نسوزونه!!!!!!!!!!!! اقای پزشک ۷۸ قبول قبول هر چی که گفتی رو چشمم قبول //راستی تا یادم نرفت بگم برام دعا کنید خدا منو از شر این شاگرد ی که دو هفته بی مزد ومواجب دارم درسش میدم خلاص کنه

 سرباز معلم جنوبی راستی کجایی نیستی ؟تو عزیز نازنینی بهترین گل زمینی /تو ی افرین گرفتن تو خود صد افرینی / (ای بابا یکی حدس بزنه من دارم با این هدفون چی گوش میدم) شنیدم بعد از دیدار با ابطحی و وزیر قراره ما را تحویل نگیری اقای عابدی ادم وقتی از ریاست استعفا میده باید فراغتش بیشتر بشه که برادر کم پیدایی .پسر خواهر وزیر مستعفی معلومه کجایی ؟بابا من این روزها سخت گرفتارم

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 و ساعت 2:10 |
خاطراتم همه رنج موعودم شده

سلام  دوستان

ای دریغ از عمر رفته ای دریغ

                                         قصه ابریشم و بیداد تیغ

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 0:40 |
 تولدت مبارک

تولد تو، تولد همه خوبیهاست

تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی
تولد فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد احساس
تولد دوست داشتن
تولد خوشبختی
تولد آرامش
تولد یک فرشته
تولد یک زیبایی
تولد بهار
تولد زلالی دریا

تولد تمام روزهای قشنگ

تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند

و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده
 
نیکناز عزیز ما به دنیا اومد خیلی هم واسه به دنیا اومدنش عجله داشت ده روزی پیش از موعود. هر چه گفتیم عمه جان این دنیا ارزشی نداره علی اباد تازگی ها بخش شده اون هم بدون امکانات به گوشش نرفت راستی خیلی خوشکله راست میگن حلال زاده به عمه اش میره هااااا
قابل توجه دوستان این خانم کوچولو اولین نوه ما می باشد اسمش هم گذاشتند نیکناز  
 
 
 
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:33 |
                        

مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام

 

 خیر  مقدم چه خبر دوست کجا یار کدام

یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد 

 که از او خصم بدام آمد و معشوقه بکام

 

       علی احمدی به دغدغه های سرباز معلم پایان داد

 

 

سلام دوستان عزیز

 

در سه پست قبل خواندید سرباز معلم عبدالمحمد شعرانی که در روستای جمال اباد کالو دوره دو ساله سربازیش را گذرانده درخواست ماندن در کسوت معلمی می کند و حاضر بوده یکسال بدون حقوق خدمت کند

اما علی احمدی   به وی قول داد با استفاده از ظرفیت های قانونی از حضور وی به عنوان معلم در بدنه وزارت آموزش و پرورش استفاده شود. روزپنجشنبه ی گذشته هم ،در مراسم اختتامیه جشنواره وبلاگ های اجتماعی دانشگاه تهران شرکت نموده ............  و اما بقیه ماجرا را از زبان وبلاگش بخوانید.معلم علی یاد بگیر انوری نق نزن نیکدل الکی فریاد وا حسینا سر نده .از این معلم یاد بگیر.میثم عزیز از تمام لطفهایی که کردی ممنون خوب دیگه اینم از سندرمهای فامیل وزیر مستعفی بودنه .نه؟!!!!!!!!!!!!! 

 


پ .ن ۱تلفن بنده تا اطلاع ثانوی قطع می باشد دوستان با شماره اعتباری تماس بگیرید     

پ .ن۲: شعرانی عزیز شرمنده وممنون از لطف شما           

 

 

 www.dayyertashbad.blogfa.com/

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 1:6 |
سلام

سالروز تولد خیام روز جهانی ریاضیات بر ریاضیدانان ریاضی خوانان وریاضی دوستان مبارک باد

مدیریت اتاق ریاضی

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:9 |
سلام دوستان هفته معلم هم به سلامتی گذراندیم قابل توجه اقای معلم علی هیچ هدیه  با ارزشی گیرمون نیومد فقط چند شیشه ترشی انبه  هندی از دوستان معلممان در زاهدان سیتی .با تشکر از جهانشاهی عزیز. و مقداری خط با تیز ی روی ماشینمان به علت شروع امتحانات وتصحیح برگه ها ظاهرا به اندازه هر واحد افتاده ای یه خط مثل چوب وخط های قدیم میکشند

 این روزها ترورم نکنند خوبه معلم علی نمیدونی این روزها چقدر مراجعه دارم درب منزل یکی میخواد شوهر کنه یکی مدرک میخواد واسه سر کار یکی میخواد زن بگیره یکی میخواد بره اکراین نمیدونم این مردم روسیه خودشون نون دارند بخورند که دانشجو هم میگیرند این وسط انگار کسی نیست به حال من زار بزنه بشنوید از مامانم

مژگان تو رو خدا بهشون نمره بده گناه دارند .....(انگار سمت ریاست انجمن حمایت از تنبلهای ایران ) رو به عهده داره ومن بی خیال همه فقط دارن تند وتند نمره وارد میکنم از صفر تا بیست

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:57 |
  بنام حضرت عشق

 ۴+۱= بی نهایت

(به قول ما ریاضی ها خلافش رو ثابت کنید)

 

آقای دکتر علی احمدی لطفا به این سرباز به خاطر

 

خوش خدمتی اضافه خدمت دهید!!!!!!!!!!!

 

 از کامران۲۰:۳۰ خبر از تو حرکت

دوستان همیشگی وبلاگ سلام

من امروز که درآستانه روز معلم قرار گرفته ایم خواستم مطلبی از معلمین سالهای دور بنویسم از دکتر تقی فاطمی از استاد مطهری از دکتر شریعتی واز شهید رجایی اما همه ی ما اینها را خوب میشناسیم بگذار یک بار هم که شده بر خلاف ایرانی بودنمان از معلمین گمنامی حرف بزنیم که در قید حیات اند بیاییم از فرهنگ سازانی سخن بگوییم که مانند سنگر سازان نیستند!!!!

 امروز من با شعرانی عزیز وشاگردانش تلفنی صحبت کردم چقدر صدایشان با ان لهجه زیبای بندری به دل مینشست پریسا حمیده حسین مهدی ومعلمشان همه یکصدا روز معلم را تبریک گفتند

 جناب اقای شعرانی به عنوان اولین سوال خودتون رو برای خوانندگان این وبلاگ بیشتر معرفی فرمایید؟
عبدالمحمد شعرانی 21 ساله متولد بندردیر است که نام بزرگترین بندر صیادی ایران را یدک می کشد .
سرباز معلم مدرسه کوچک روستای کالو هستم و دانشجوی آموزش ابتدایی دانشگاه بوشهر

وبلاگ نویسی رو از کی اغاز نمودید؟
دو سالی می شود که وبلاگ می نویسم اما استارت جدی من برای وبلاگ نویسی از مهرماه امسال بود
که اول مهر از مدرسه نوشتم و این پست مدرسه ای با استقبال بی نظیری روبرو شد و حتی همین پست باعث
شد از تلویزیون برای گزارش به مدرسه ما بیایند .

چطور شد که مدرسه کوچک شما به دنیا معرفی شد ؟
با گذشت زمان هر روز به بازدید کنندگان وبلاگ من افزوده شد . و از طریق همین وبلاگم بسیاری از رسانه ها با من آشنا شدند
و از من مصاحبه گرفتند . و وبلاگم توانست مدرسه کوچک ما رو به دنیا معرفی کند

میتونید اسم شاگرداتون رو بفرمایید؟
مهدی کلاس اولی ،پریسا کلاس دومی ،حسین کلاس سومی و حمیده کلاس
چهارمی

 وهمچنین بفرمایید موقعیت این روستا کجاست؟
روستای کالو در 30 کیلومتری بندر دیر (زادگاه من ) قرار دارد و از زیر مجموعه بخش بردخون شهرستان دیر می باشد

شنیده شده که شما وقتی خبر جذب سرباز معلم رو دریافت کردید از دانشگاه انصراف میدهید اگه صحت داره انگیزه تان را بیان فرمایید؟
درسته ،من در رشته برق الکتروتکنیک قبول شده بودم اما وقتی با خبر شدم که سرباز معلمی نیرو می گیره
از اونجا انصراف دادم . وقتی کلاس اول دبیرستان بودم معلم برنامه ریزی از ما خواست که برایش بگوییم که دز
آینده می خواهیم چه کاره شویم و من گفتم دوست دارم معلم بشم اون هم در یک روستای دور افتاده و حالا
خوشحالم به آرزویم رسیده ام

آیا شما گزینه معلمی رو انتخاب کردید یا اون شما را؟
ما هر دو همدیگر رو انتخاب کردیم ، و حالا جدایی مان از هم دیگر برایم به شدت درد ناک است !

معلمی چقدر براتون لذت داره؟
از وقتی که سوار موتورم 30 کیلومتر راه می روم تا به مدرسه برسم و وقتی که برای برگشتن بچه ها به دنبال موتورم می آیند
می دانم معلمی چقدر برایم لذت بخش است

ایا اگه یه شغل پر درامد وبا کلاس بهتون پیشنهاد بشه ایا باز هم حاضری معلم شوی؟
سخت است !نمی دانم چه جوابی بگویم اینجا آدم باید به درونیات خودش بره ! اما من هرگز کارهای تجاری رو دوست ندارم
زیرا یکی از رکن های کارهای تجاری دروغه ! و من یه حسن که دارم اینه که هر وقت می خواهم دروغ بگم
خنده ام می گیرهاقای شعرانی چقدر با شاگردات ارتباط عاطفی داری؟
ارتباط من با بچه ها خیلی خوبه . مثلا من خودم در بندر دیر بعد از ظهر ها برای تامین هزینه دانشگاه در یک شرکت کامپیوتری کار می کنم و از همون جا برای بچه ها کامپیوتر اقساطی گرفته ام و الان خیلی از خونه های روستا کامپیوتر دارند.

مردم روستا ی کالو چطور مردمانی هستند؟
مردمان روستای کالو مثل همه ی جنوبی ها خونگرم و مهیمان نواز هستند. من زندگی را در سخت کوشی
مردان روستا می بینم که هر روز به دریا می روند تا زندگی شان را بچرخانند . و نشان لیاقت را به زنان این روستا می دهم که دوش به دوش
همسرانشان تلاش و کوشش می کند .
همیشه چیزی هست برای ترسیدن / مثل زنان همه ی مردان ماهیگیر/ که با هر بادی می لرزند

از سوی سازمانهای بین المللی تا حالا پیشنهادکمک به شما شده؟
حرف هایی زده شده اما رسما هنوز از هیچ سازمان جهانی و داخلی کمکی دریافت نکرده ایم

ایرانی های مقیم خارج چطور؟
آنها همیشه لطف دارند و برای بچه ها وسایل می فرستند . من همین جا از همه ی آنها تشکر می کنم که فکر بچه ها هستند

ایا صحت داره نام این مدرسه قراره در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه؟
این موضوع رو الان از شما می شنوم . دعا کنید که ثبت بشه

از طرف وزارت تا به شما سر زدند ؟البته خبر گزارش کامران نجف زاده که همون اوایل سال تحصیلی که پخش شد .این خبر وگزارشات اون چه باز تابی داشت
یه خاطره از این گزارش رو بیان فرمایید؟
بله همین چند وقت پیش گروهی از آموزش و پرورش برای بازدید به مدرسه ما آمده بودند و از نزدیک با بچه ها و مدرسه آشنا شدند .
گزارش آقای نجف زاده شروعی بود برای معرفی مدرسه ما . حضور ش در روستا همه اش خاطره است و می دانم این خاطره همیشه در ذهن من و بچه ها خواهد ماندراستی اون کامپیوتری که تو کلاست هست کی اهدا کرده؟
یه روز آقای عابدی رییس آموزش و پرورش منطقه برای بازدید به مدرسه ما آمده بود و از بچه ها خواست که آرزوهایشان برایش نقاشی کنند
حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام یه کامپیوتر کشید . و وقتی آقای عابدی به آموزش و پرورش برگشت کامپیوتر اتاق خودش رو به بچه ها هدیه داد

باهاش چکار میکنید؟
الان درس هدیه های آسمانی به وسیله سی دی های آموزشی ها آن با بچه ها کار می کنم .
سعی می کنم اونچه که بلدم از کامپیوتر به بچه ها یاد بدم . حسین الان خودش از عکسهای مدرسه یک کلیپ ساخته

اقای شعرانی محرومیت یعنی چی؟
محرومیت یعنی تلاش برای نداشتن آن ،و کاش هرگز نباشد...!

ومعلمی رو با سه کلمه توصیف کن؟(دستت رو بستیم نه)
بله ! خیلی آسان ،پیچیده و زیبا

در آخر اگه صحبتی دارید بفرمایید؟
صحبت خاصی نمانده است و از معلمان عزیز می خواهم برای ماندن من در آموزش و پرورش دعا کنند .
من بدون هیچ چشم داشتی حاضرم سال آینده تحصیلی را بدون دریافت حقوق در مدرسه کوچک مان بمانم

راستی اون کامپیوتری که تو کلاست هست کی اهدا کرده؟
یه روز آقای عابدی رییس آموزش و پرورش منطقه برای بازدید به مدرسه ما آمده بود و از بچه ها خواست که آرزوهایشان برایش نقاشی کنند
حسین دانش آموز کلاس چهارمی ام یه کامپیوتر کشید . و وقتی آقای عابدی به آموزش و پرورش برگشت کامپیوتر اتاق خودش رو به بچه ها هدیه داد

باهاش چکار میکنید؟
الان درس هدیه های آسمانی به وسیله سی دی های آموزشی ها آن با بچه ها کار می کنم .
سعی می کنم اونچه که بلدم از کامپیوتر به بچه ها یاد بدم . حسین الان خودش از عکسهای مدرسه یک کلیپ ساخته

اقای شعرانی محرومیت یعنی چی؟
محرومیت یعنی تلاش برای نداشتن آن ،و کاش هرگز نباشد...!

ومعلمی رو با سه کلمه توصیف کن؟(دستت رو بستیم نه)
بله ! خیلی آسان ،پیچیده و زیبا

در آخر اگه صحبتی دارید بفرمایید؟
صحبت خاصی نمانده است و از معلمان

عزیز می خواهم برای ماندن من در آموزش

 و پرورش دعا کنند

 .
من بدون هیچ چشم داشتی حاضرم سال

آینده تحصیلی را بدون دریافت حقوق در

 مدرسه کوچک مان بمانم

مصاحبه ساعت ۱۰ شب به وقت بوشهر از مژگان نیکدل خانمی که من باشم

این هم وبلاگش که جهانی شده وبه دو زبان انگلیسی

 والمانی ترجمه گردیده (تا یادم نرفته بگم امروز به من

 زنگ زده وگفت از وزارت خواستنش خدا کنه خبرای خوش بیاره)

 دیر  رقص آتشت در کنار بادهای ساحلی همیشه فروزان باد

      دیر تش باد نام وبلاگ شعرانی است                                        http://dayyertashbad.blogfa.com 

دوستان عزیز در ادامه مطلب بقیه عکسها وگزارشات راببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 14:49 |
 صفار هرندی حضور زنان را بعد از ساعت 18 در ادارات وابسته به وزارت ارشاد ممنوع كرد.....!!؟؟

 

بله آقای وزیر ومعلم علی تحویل بگیرید.........

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:39 |
سلام دوستان

امروز بعد از ظهر که سر کلاس رفتم توی راهرو دبیرستان همکارم یه حرفی زد خندیدم البته نزدیکای کلاسم بودم درب کلاس که باز شد هنوز خنده بر لبانم  نقش بسته بودوارد کلاس شدم  یکی از شاگردانم گفت:چیه خوشحالی وزیرتان گفته قراره تمام مطلباتتون پرداخت بشه واسه اینه میخندی؟ گفتم یعنی چه؟ اون هم که خیلی ترسیده بود گفت نه ببخشید اخه نه که  امروز این خبر چند بار پخش شد خواستم شوخی کنم.

خداوندا ما رادر  بهره وری از این خوان بی نعمت محروم نفرما  

۱ خوبه من فوق العاده جدی هستم اگه زیادی جدی نبودم حتما میگفتند خانوم مژدگونی بده

۲)اگه  گاهی از نداری وحقوق پایین نالیده بودم چی میشد؟

۳)اقای دکتر علی احمدی ممنونم که این خبر مسرت بخش رو به  بقال سر کوچه مون تا قصاب سر خیابونمون رسوندی و ایضا دانش اموزان این نبوغ های بدون نون

خوب لابد این هم از فواید عصر رسانه و دیجیتاله دیگه

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 18:38 |
سلام دوستان عزیز و وفاداران به اتاق ریاضی سال نو مبارک

مدتی بود به روز نشدیم خوب به هزار وچند دلیل

۱ از بهمن در گیر انتخابات بودم

۲ مقاله واسه کنفرانس ریاضی آماده میکردم (۲ مقاله )

 

 

 

۳)مهمانداری در ایام عید

پی نوشت :

یه خاطره هم از ایام عید نیم ساعت قبل از عید ماهیمون مرد هر چی هیدروژن اب تو تنگ اونه عمر شما باشه یه دوستی من دارم تو خونشون بساط اکواریم به راهه همون موقع به ذهنم  رسید برم دو تا از ماهی ها اون رو  دو دره کنم ایفون خونشون رو زدم حانم خدمتکار در رو باز کرد من هم بدون هیچ حرف اضافه وقتی دیدم دوستم خوابه یه راست با مشارکت اون خانم دو تا ماهی خوشگل دزدیدم !!!!!!!!!! وگفتم حرفی نزنه چون بچه هاش حسابی امار ماهی ها رو داشتند

من هم یه ظرف بزرگ پلاستیکی پیدا کردم ودوتا ماهی رو انداختم توش وارام از کوچه وخیابونهای فرعی محض خاطر ماهی ها گذشتم اما نزدیکی های خونه سرعت رو بردم بالا ماهی ها چپ شدند روی پلاستیک کف بالا و پایین می پریدند من یکی از اونها رو گرفتم مقداری از اب ظرف هم بود در گرفتن دومی صدای مهیبی شنیدم وااااااای سقوط در جدول کنار خیابون با صدای اون سه تا مرد از یه خونه اومدند بیرون  یکیشون نگاه به ماشین کرد گفت چیزی نشده دومی گفت الان شوهرت میکشت سومی وای نیگاه رینگ تاب برداشته اولی زاپاس داری دومی وای شاسی هم کج شد سومی الان درستش میکنیم

من :وای اقایون زود باشید الان سال تحویله

 انها :(همه با هم نیگاه عاقل اندر ...)شانس بزرگی اوردم والا رفته بودم تو دو سه ملیون خرج خلاصه با ۵۰ تومن قضیه ختم به خیر شدو حسابی تو تعطیلات باهاش چرخیدم اهان بگم که بالای  چشمم هم کبود شد حالا هر کی میخواد بگه بالا چشت ابروست

 قصه ما به سر رسید

به علت مشکلات اقتصادی از این به بعد گفتیم کلاغه به خونش برسه

 

 نتیجه اینکه :هر چی شما بگید درسته

+ نوشته شده توسط مژگان نیکدل در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 17:57 |

=

بهترين و جذابترين كدهاي جاوا اسكريپت

(* runtime: 1.3 minutes *) phi = 0.5(1 + Sqrt[5]); f[z_] := Module[{r = Log[Abs[z]]/(4Log[phi]) - Arg[z]/(2Pi)}, 18Abs[r - Round[r]]]; OrbitTrap[zc_] := Module[{z = 0, i =0}, While[i < 100 && Abs[z] < 100 && (i < 2 || f[z] > 1), z =