زن بودن ممنوع.....
یه جورایی انگار برای خودم هم دیگر بی اهمیت شده است. دیگر برایم مهم نیست هر هفته در فرودگاه، ترمینال، دانشگاه، کلاس درس و ..... بگردم و تصویر جدیدی کشف کنم، زنان متفاوت را رصد کنم و کمک کنم به زنان ِ بی اعتماد به نفس، که محض ِ رضای خدا و به خاطر ِ دل مظلومشان هم که شده یه ذره بجنبند و اینقدر نقش ِ دلبرکان ِ بع بعی را بازی نکنند!!
اما تا کی؟ تا کجا؟ هر چقدر عمیق تر می شوی بیشتر به بن ِ ... بست ... هایت می رسی! جیره های سرگردانی ات افزون تر می شود و بیشتر گم و گور می شوی میان ِ همهی تلواسههای تکراری زنانگی ات!
گاهی فکر میکنم با این همه انرژی و توانی که داشتهام و صرف کردهام اگر در این دنیای مصور ِ مردانه، مرد بودم و لزومی به این همه جنگ های فرسایشی نداشتم تا الان به کجا رسیده بودم؟!!
نه اینکه آرزو کنم که مرد بودم نه! ولی از زن بودنم شاکی ام! در این دنیای مردباور شاکیام! حتی از خدا هم شاکیام!! و روزی نیست که عدالت و حکمت خداوند را به چالش ِ عقل و احساسم نکشانم.....
که قادر بود، توانا بود، دانا بود و...... بود اما نخواست، اراده نکرد که ما اینقدر مورد ِ ظلم ِ طبیعت و بشریت قرار نگیریم.... و نخواست که ما این همه "بارور ِ" درد های جسمانی و روانی نباشیم!!
میدانم که مثل همهی زنان درگیر ِ حقوق انسانی خود، خسته شدهام از این همه گفتن های بی حاصل!
خستهام از.... حوا تا .... الان!
خستهام از اینکه همهی درد ِ دل هایمان رنگ ِ شعار می گیرد بی آنکه بخواهیم! همهی توقعاتمان بوی غرولندهای پیرزنهای ناتوان می دهد بس ِ که کسی گوش ِ شنیدن ندارد ....
