دوستت دارم
از من نپرس چرا؟
از من نپرس چرا همیشه رشته ای از دل وصل است به تو . نپرس از آن لحظه هایی که تو را با عصمت نامی قشنگ نور می شوم در تمام تاریکی ها . جلد بودن دست کسی نیست همین که دل تنگی بر خواهی گشت . بر می گردی آخرین اسم باشی در لیست مسافران . جایی برای تو پیدا خواهد شد که تکیه بدهی به روی صندلی ات و چند ساعتی با جاده و شب و اذان خلوت کنی و خودت باشی به خودت امید بدهی . خیلی ساده می رسی اما سخت است بفهمی قدم هات تغییر کرده یا خاک زیر پاهایت . هر طور که هست باید لبخند بزنی به نوری که چشم تو را خیره کرده و فکر کنی که این بار جور دیگری خواهی بود . باور کنی اشک هایت قدرت شست و شو دارد . باور کنی که سوز سرمای دلت را به جاده هایی خواهی سپرد که همیشه گرمای کسی را با خود به همراه دارد . خیلی ساده رسیده ای و شاید این سادگی در نظرت عجیب بیاید . لحظه ای می خواهی رها شوی همه تو را نگاه می کنند اما سرت را بالا بگیر و سینه ات را صاف کن و فریاد بزن و بگو از تمام ناگفتنی ها . از حضور تمام ادراکی که دور می کند تو را و نزدیک می کند به خوبی هایی که دوستشان داری . سر راست کن ستون ها ، مناره ها ، کاشی ها ، حوض و درها همه حرف می زنند فقط کافی است بخواهی و این اولین قدم است . تو تنها مسافر نیستی و فکر می کنی چه خوب بود تنها مسافر بودی و تمام سینه را حرف می شدی در وسعت صحن . تمام صحن را بغض می شدی در تنگنای گلو . ولی یادت باشد صندلی های صدها اتوبوس و تاول پاهایی مشتاق و گریه های پیرزنی که در گوشه ی خانه اش نشسته هرگز کوچک ترین خللی نیست تو حرف خودت را بزن اگر زبانت می چرخد. بگو و بخواه تمام خوبی ها را...
****
باد دلپذیری می آید و لرزی بر اندامت می نشیند . لحظه ای به خودت می آیی . انگار از خوابی شیرین بیدار شده ای و بر خلاف عادت بدانی کجایی. و خواب و بیداری برایت یکی باشد . جای بزرگی است . آدم های گوناگون ، قیافه های عجیب ، زشت ، زیبا ، کودک هایی مشغول بازی و گریه . ویلچر هایی که می چرخند و پاهایی که قدرت ایستادن ندارند . جای بزرگی است گاهی هم اگر حواست نباشد گم می شوی . یا خودت را یا کسی را . این جا روابط هم از سطح بالایی برخوردار است . معمولاً بلوتوث ها روشن است و می بینی هیجان کسی را که گم می کند نزدیک را و پیدا می کند دور را . شماره ها ، اشاره ها و هوس ها ، نذر و دعا و مناجات . همه در هوای این جا هست و این بستگی دارد به تو . نفس بکش سهم داری از هوا از زندگی . از میزبانی که غربت آهو را می فهمد و آهو که به قرب می رسد و سال هاست که قدم از قدم برنداشته . اما یک بار کافی بود و هنوز قدم قدم در خیال و حرف ها و نوشته ها می دود . هر جا بخواهد می رود . به خیابان ، کوچه و هر جا که فکرش را بکنی . زود باش حرف بزن :
تقدیم به مهربان طوس
بگو چگونه تو را می شود صدا بزنم
و روی بال و پرم رنگی از حنا بزنم؟
گذشت فصل زمستان ، زغال قسمت من ...
به قلب خسته و تارم نگو جلا بزنم
ببین تمام وجودم پر از بهانه ی توست
سری بیایم و یک سر به آن سرا بزنم
من از گذشته ی دوری دلم شکسته شده
که حرف های خودم را نشد به جا بزنم-
که تیره روز لباسم برای هابیل است
چگونه چشم به چشم کبوترا بزنم ؟
همیشه وسوسه همراه چشم های من است
چقدر؟ تا به کجاهاش دست و پا بزنم؟
قبول غرق گناهم ولی بدان آقا
دوباره آمده ام تا تو را صدا بزنم
یا ضامن آهو
دوستان عیدتان مبارک باد

