...می دونی یه وقتایی آدما به یه جایی می رسن که بهش میگن بن بست...داری می خندی و واسه خودت همین جوری میری ...بعدش یهو محکم می خوری به یه دیوار آجری !که یه تابلوی آهنی بهش میخ کوب شده که روش نوشته: بن بست!
از اینجا به بعدشو دیگه نمی ذارن بری...فقط یه راه داری ،اونم اینه که از دیوار رد بشی ...یا اینکه یه کاری کنی که دیواره ،دیوار بودن یادش بره و محکم بریزه رو زمین، پودر بشه! اما آخه من مگه چقدر زور دارم؟!
اتاق ریاضی چهار دیواری بود که تا چند وقت پیش ٬ یه دختر با لبخند ریاضی وار به آخرین دیوارش تکیه داده بود ،و از پنجرهاش دنیای مجازی رو تماشا میکرد چه رهگذرانی هم داشت حالا دیگه خالی شده...! خالی از هر چی لبخند صورتیه،از هرچی نگاه آبی و صدای بنفش و اشک نارنجیه...!
عابرهای زیادی از این کوچه گذشتن و شاید طرح یه لبخند صورتی تو خاطرشون یادگاری بمونه و به یادش هروقت از این کوچه می گذرن یه لبخند صورتی بزنن!
دیواری که بهش تکیه داده بودم دلگیر شده بود! اونقدر که دلمو گرفت...دلم گرفته اینجا...دوست دارم تو این نوشته ی آخرم یه تیکه هایی از چند تا از مطلبایی که قبلا نوشته بودم رو بذارم...
اما
بی هیچ گفتگو به خدا می سپارمتان![]()
