این هم کامران خان هستش نیاز به معرفی نداره ۲۰ :۳۰
همونی که پارسال میگفت نه هر که سر بتراشد قلندری داند قابل توجه ما معلمهای رسمی


حمیده پریسا مهدی حسین
حتما شنیده ایدكه اينروزها چهار كودك و يك سرباز در بزرگترين بندر صيادي ايران، به جاي آنكه محروميت و فقرشان صيد بهرهبرداران سياسي شود، صياد نگاههاي بينالمللي شده است. حتماً شنيدهايد كه يك سرباز معلم جنوبي به نام عبدالمحمد شعراني در روستايي محروم و دورافتاده به نام جمالآباد كالو، مدرسه سنگ و سيماني بندر دير را با نام كمجمعيتترين مدرسه جهان به ثبت رسانده است و اينك علاوه بر رسانههاي داخلي و بينالمللي، يونسكو نيز با افتخار رد و نشان اين مدرسه را ميجويد تا از قافله عقب نماند و اما ماجرا از اين قرار است:
برخي از ما ايرانيان كه همواره عادت كردهايم به زار زدن بر نزارها و نداشتههايمان تا بر گردنكجكردنهايمان دلي بسوزانند و دستي براي ياري بهسويمان آرند، اينبار خلاقيت ذاتي برخي ديگر از ما ایرانيان است كه رخ مينمايد و آن بخش توصيفشده را پوششي ناب مينهد. ابا نداشته باشيم تا از آن الگوبرداري كنيم و جارش بزنيم.عبدالمحمد شعراني جوان 21 سالهبوشهري از دريايي كه همواره در افق نگاهش بود آموخت تا به جاي زار زدن بر نداشتههاي اين بندر محروم و آوار شدن بر سر توانگران، در صدف خالي، گوهري ناب بسازد. او در يك چهارديواري بلوكي كه چهار دانشآموز دوره ابتدايي نام كلاس و مدرسه را بر آن نهاده بودند با بهرهگيري از ابزار مدرن عصر ارتباطات گامي براي فرصتسازي برداشت و در گزارش هر روزهاش از محرومترين و كمجمعيتترين مدرسه جهان به جاي آنكه تصويري از نداري و برهنگي و خشونت فقر و دستهاي خالي ساكنان جنوب بگويد و بنويسد از توانايي و عطش براي دانايي اين جمعيت اندك نوشت و دريچهاي به دهكده جهاني گشود و وبلاگ اين سرباز معلم روزنهاي شد تا دهكده كوچك 40 نفره جمالآباد بهجاي ناتواني، نماد توانمندي و خواستن و توانستن شود.حتي حميده و حسين و پريسا و مهدي هم در اين گزارشهاي روزانه از سوي معلم خود ابزاري براي ابراز نداشتههايشان نميشوند بلكه عطش خواستن و آموختن در گزارش هر روزه از اين مدرسه عرضه ميشد و اين همان چيزي بود كه ساكنان دهكده جهاني را مجذوب ميكرد.كافي است پايتان به اين مدرسه كوچك در استان محروم بوشهر باز شود تا دريابيد اگرچه اين همه شهرهشدن و قرار گرفتن بر آنتنهاي تلويزيون و ماهواره و شبكههاي اينترنت، حاصلش برخاستن از زمين و نشستن بر نيمكتهاي چوبي اهدايي آموزش و پرورش بوده است اما همچنان بيتوقع و قدردانباقي ماندهاند و دلشان رضا نميدهد كه از اين همه تريبونهاي برافراشته در مقابلشان بهره گيرند و به آنان كه بهخشي كوچك بر صورت نزار ايرانيان خوشاند، فرصت دهند.
در اين ميانه دانشآموزان از آموختن باز نميمانند اما سرباز معلمي كه سكون و سكوت را شرمنده صداي رساي خود كرده است چه؟ آيا پس از پايان دورهِ خدمت سربازي براي او كه نمادي از نوآوري واقعي است، انديشهاي ميشود؟
وزير محترم آموزش و پرورش! اينك زمان آن رسيده است كه براي تشنگان به خدمت كه از قضا در حاشيه قدرت ايستادهاند فرصتي ايجاد شود. در جهت همان اهداف والايتان تدبيري كنيد تا براي يك سرباز معلم، اضافه خدمت در نظر گرفته شود كه قطعاً او جزء نادرترين سربازان اين مرز و بوم است كه به اين اضافه خدمت خواهد باليد. او كه آرزو ميكند پس از پايان دوره سربازي نيز بتواند با استخدام در آموزش و پرورش به خدمت در همين مناطق محروم ادامه دهد، فرصت خوبي است كه از دل بروكراسي اداري كه همه از آن نالان هستند، نمادي را بيرون بكشيم كه خود مشوق ديگران باشد. مرسوم دنيا نيز هست كه گاهي به خدمت گرفتن نيروهاي خلاق و توانمند، در دالانهاي هزارتوي اداري نميماند و عشق به كار و معيارهاي معنوي، سير مراحل گزينش استخدامي را سريع و كوتاهميكند و احدي نميتواند بر آن خرده بگيرد، همانگونه كه نخبگانمان در صف داوطلبان كنكور قرار نميگيرند تا انرژي و توان مضاعفشان مصروف كش و قوسهاي معمول نشود. اينبار نيز چنين بايد كرد در غير اينصورت، بايد مفهوم رايج <منطقه محروم> را دگرگون ساخت و پايتخت كشوري را كه در برابر اين خلاقيت و ابتكار سر تعظيم فرود نميآورد و قدر نميداند، <منطقه محروم> خواند.
گفتگویی صمیمانه با عبدالمحمد شعرانی، معلم مدرسه کالو
در ۱۸۰ کیلومتری بوشهر، روستای کوچکی به نام "کالو" قرار دارد. شاید یکی از کوچکترین مدرسههای دنیا دبستان این روستا باشد که تنها ۴ شاگرد دارد: دو دختر و دو پسر. آموزگار این مدرسه، سرباز ۲۱ سالهای است که وبلاگ هم مینویسد. از طریق همین وبلاگ بوده که ایرانیان و انیرانیان و حتی سازمان یونسکو، با این مدرسه آشنا شدهاند.
آقای شعرانی، شما اهل کجا هستید، چه شد به کار آموزگاری روی آوردید؟
عبدالمحمد شعرانی: من متولد بندر "دیر" هستم. دیر بزرگترین بندر صیادی ایران است که در جنوب کشور و در استان بوشهر قرار دارد. من سال آخر دبیرستان را که تمام کردم، قبول شدم دانشگاه بوشهر. روزی که رفتم ثبت نام کنم برای دانشگاه، از شهر به من تلفن زدند که آموزش پرورش سرباز معلم میگیرد. من از بوشهر سریع برگشتم، مدارکم را تحویل دادم و برای سرباز معلمی پذیرفته شدم و از دانشگاه انصراف دادم.
چطور؟ حیف نبود؟
خب من ترجیح دادم هم سربازی کنم و هم در آینده دانشگاهم را ادامه بدهم. همین الان هم دانشجوی رشتهی آموزش ابتدایی دانشگاه بوشهرم.
چرا مدرسهی کالو فقط چهار شاگرد دارد؟
اینجا شاید جمعیتاش حدود ۴۰ نفر باشد، یعنی ۷ تا خانوار بیشتر نیستند.
همین ۷ تا خانوار هم فقط ۴ تا بچه مدرسهای دارند؟
چرا هستند. بچههای دیگر، مدرسه راهنمایی میروند. بچههای کوچکتر هم دارند که هنوز به سن مدرسه نرسیدهاند.
من توی وبلاگتان خواندم که یونسکو هم شما را معرفی کرده. چطور یونسکو از کار شما مطلع شد؟
یک ایرانی مقیم استرالیا که وبلاگ مرا میخواند، لطف کرد و یک وبلاگ انگلیسی برایم راه انداخت. یکی ازدوستان وبلاگنویس، لینک این را فرستاده برای یونسکو و اینطوری آنها مطلع شدهاند. برای آنها هم موضوع جالبی بود. سابقه نداشته که مثلا مدرسهای با این تعداد جمعیت وجود داشته باشد. البته شاید در ایران یا جاهای دیگری با این تعداد یا حتی کمتر، مدرسههایی باشند. شاید حسن مدرسهی ما، این باشد که من از طریق وبلاگم، آن را به دنیا معرفی کردهام.
اصلا چه شد وبلاگ راه انداختید؟
من اهل وبلاگ خواندن هستم. وبلاگهایی را بیشتر میخواندم که در مورد خاطرات مینوشتند. وقتی به روستا رفتم، روز اول مهر پس از تعطیلی مدرسه، در وبلاگم راجع به اتفاقهای آن روز نوشتم. وبلاگم آن روز، کلی بازدیدکننده داشت. هزاروخردهای وبلاگ را دیده بودند. یکی از گزارشگرهای صدا و سیما هم وبلاگ را خوانده بود و کامنت گذاشته بود که تلفن و آدرسات را بنویس. من میخواهم برای تهیه گزارش بیایم.
اینطوری شد که مدرسهتان معروف شد؟
بله.
لطفا اسم بچههای کلاستان را بگویید و اینکه چندسالشان است؛
مهدی کلاس اول، هفتساله؛ پریسا کلاس دوم، هشتساله؛ حسین کلاس چهارم، دهساله؛ و حمیده کلاس پنجم، یازده ساله.
شما درسهای این کلاسها را که با هم فرق دارند، همزمان باهم تدریس میکنید. مشکلی پیش نمیآید؟
چرا خیلی سخت است. بچهها زود حوصلهشان سر میرود. مجبورم وقتم را بین بچهها تقسیم کنم. در فرصتهایی که خودم با آنان کار نمیکنم، به آنان فعالیت گروهی میدهم، طوری که این خلاء زمانی پر شود.
آیا پدر و مادر این بچهها خودشان سواد دارند تا در خانه کمکشان کنند؟
الان دارند در نهضت سوادآموزی آموزش میگیرند. برای همین اتفاقهای جالبی در کلاس میافتد. مثلا یکروز مهدی که برادر حمیده است، مشقهایش را ننوشته بود. به حمیده گفتم تو خواهر بزرگ مهدی هستی. چرا کمک نکردی داداشات مشقهایش را بنویسد. گفت: آقا اجازه، من نمیدانم باید مشقهای خودم را بنویسم، به برادرم کمک کنم یا به مادرم املاء بگویم.... آخر مادرش کلاس نهضت سوادآموزی میرود.
کلاسهای نهضت فعال هستند؟ کجا برگزار میشوند؟
آره نهضت فعال است. والدین بچهها، بعد از ظهرها به همین مدرسه ما میآیند.
چه شد که مدرسه کوچک شما، صاحب کتابخانه هم شده؟
بعد از پخش گزارش از تلویزیون، آموزش و پرورش تعدادی کتاب برایمان فرستاد. از طریق وبلاگ من هم، خیلیها آدرس گرفتند و کتاب فرستادند. ما کتاب داشتیم اما قفسه کتابخانه نداشتیم. یک روز حسین آمد و گفت اجازه آقا، بیایید برویم من قفسه کتابخانه پیدا کردهام. رفتیم دیدیم کابینت آشپزخانهشان را که قدیمی شده، بیرون انداختهاند. آن را آوردیم و دست و رویی بهش کشیدیم. شد کتابخانه ما.
کامپیوتر از کجا آمد به مدرسه؟
یکروز آقای عابدی، رییس آموزش و پروش منطقه، آمده بود بازدید. به بچهها گفت آرزوهایشان را نقاشی کنند. حسین یک کامپیوتر بهعنوان یکی از آرزوهایش کشیده بود. آقای عابدی وقتی که برگشت،
کامپیوتر اتاق خودش را برای بچهها فرستاد. بعد من یکروز که رفتم برای یک کار اداری به آموزش و پرورش، دیدم روی میز آقای عابدی بجای کامپیوتر، نقاشی بچهها گذاشته شده. گفت میخواهم این نقاشی جلوی چشمم باشد تا آرزوی بچهها از یادم نرود.
با این کامپیوتر واقعا کار میکنید؟ و آیا امکان اتصال به اینترنت دارید؟
بله، سعی میکنم که کار کنیم. با اینکه وقت خیلی کم است. خود من بهخاطر اینکه حقوقام کم است و باید هزینه دانشگاهم را پرداخت کنم، مجبورم بعدازظهرها در یک شرکت کامپیوتری کار بکنم.
ولی بچهها... منظورم این است که با کامپیوتر بلدند خوب کار بکنند؟ خواندم که نوشته بودید یکیشان کلیپ درست میکند!
آره، حسین کلیپ درست میکند. کارهای دیگر هم انجام میدهد. تو بعضی چیزها هم دارد از من جلو میزند. بعد مثلا من خودم بهخاطر اینکه اینجا توی شرکت کامپیوتری کار میکنم، برای همین همهی دوستانم آمدند کامپیوتر قسطی خریدند از همان شرکتی که خودم کار میکنم. بعد هم خیلی از روستاییها هم کامپیوتر دارند.
در مورد کتابخانه، آیا بچهها اصولا به کتابخواندن علاقمند هستند؟ چه کتابهایی دارید ؟
کتابهای داستان هست، کتابهای علمی هست. حسین به کتابهای کامپیوتر علاقمند است. من سعی کردم فرهنگ کتابخوانی را جا بیندازم. بچهها مرتب مثلا کتاب میبرند خانه و میخوانند. مثلا حمیده مسئول کتابخانه است. سعی میکنم توی مدرسهمان یک نوع دموکراسی هم پیاده کنم. حسین نمایندهی کلاس است، حمیده مسئول کتابخانه، پریسا مسئول وسایل ورزشی است. از این حرفها.
خیلی جالب است. از جایی حمایت میگیرید؟ مثلا کس یا کسانی هستند به شما کتاب یا امکانات بدهند؟
آره، معمولا بازدیدکنندههای وبلاگ لطف میکنند و مثلا عیدی برای بچهها میفرستند. همین اواخر، قبل از عید چند خبرنگار از تهران آمده بودند، از مدرسهمان دیدن کردند و گزارش تهیه کردند. همه لطف دارند به مدرسهمان.
داستان شکلات چیست؟ - البته داستانش در وبلاگتان آمده.
یکی از روزها، پستچی شهر زنگ زد که یک بسته آمده از آمریکا و خودت باید بیایی پست تحویلش بگیری. داخل این بسته شکلات بود و یک کارت تبریک که نویسندهاش نوشته بود وبلاگ مرا خوانده و گزارش مدرسه ما را هم در youtube دیده. او نوشته بود که شکلاتها را تقدیم به من و بچهها میکند. زیر کارت هم امضاء کرده بود الیزا از کالیفرنیا. من پاکت را بردم سر کلاس و از بچهها پرسیدم حدس بزنید این بسته از کجا آمده. یکی گفت از تهران، یکی گفت از دوبی. یکی گفت از بوشهر. خلاصه حسین ناگهان گفت آقا اجازه از آمریکا آمده. گفتم: درسته. گفت: آقا اجازه، بازش نکنید، شاید داخلاش بمب باشد. من گفتم: نه حسین، مردم آمریکا آدمهای خوبی هستند. آنها هم مانند ما جنگ را دوست ندارند و از این حرفها...
ظاهرا بچهها بعد از بازکردن شکلات، نامه تشکر برای خانم الیزا نوشتهاند...
بله، نامه هم نوشتیم. هنوز البته پستاش نکردیم.
در وبلاگتان خواندم که خرداد دورهی سربازیتان تمام میشود و باید مدرسه را ترک کنید. واقعا آنوقت این مدرسه از هم میپاشد ؟
نمیدانم. من که خیلی خودم دلم میخواهد بمانم. تصمیم را آموزش و پرورش میگیرد. زمانی که من آمدم ده کالو، اصلا از مدرسه خبری نبود. یک حسینیه بود و بچهها در حسینیه درس میخواندند. بعد آموزش پرورش یک خانه خریده بود که شده بود مدرسه. من که روز اول مهر با معلم راهنما رفتم به این خانه، دیدم تمام فضا پر از وسایل دریایی و ماهیگیری است. اینها را جمع کردیم. اینجا هیچ امکانی نداشت، اما الان مدرسهمان کامپیوتر دارد، کولر دارد، آب لوله کشی دارد، کتابخانه دارد، وسایل ورزشی دارد و خیلی مجهز شده است.
اسم وبلاگ شما محلی است؟ چه معنی دارد؟
اسمش "دیرتشباد" است. دیر اسم بندر ماست و تشباد، باد گرمی است که اینجا میوزد. این را هم بگویم که یک ایرانی مقیم انگلستان به من پیشنهاد کرده که خاطراتام را بنویسم تا او به انگلیسی ترجمه و چاپ کند.<<<<< مشاهده خبر بعدي
یادداشت
شهرت بین المللی وبلاگ سرباز معلم کوچکترین مدرسه ایران و جهان
عبدالمحمد شعرانی سرباز معلم روستای «کالو» در 180 کیلومتری شهرستان دیر استان بوشهر توانسته با راه اندازی یک وبلاگ در اینترنت در آدرس www.dayyertashbad.blogfa.com ، در باره مدرسه ای بنویسد که با 4 دانش آموز و با کمترین امکانات در این نقطه از کشورمان وجود دارد . این مدرسه که عنوان کوچکترین مدرسه دنیا لقب گرفته اکنون مورد توجه رسانه های جهان قرار گرفته و به همت شعرانی اکنون امکاناتی از سوی مسئولان ذی ربط در ایران به آن مدرسه و روستای کالو ( از جمله آب لوله کشی ، کامپیوتر ، کتابخانه و میزو نیمکت ) اختصاص پیدا کرده است . از طریق همین وبلاگ بوده که ایرانیان و حتی سازمان یونسکو، با این مدرسه آشنا شدهاند. مدیر آموزش و پرورش منطقه آنها کامپیوتر خودش را برای این مدرسه فرستاده است و ایرانیانی از آمریکا برای این مدرسه هدیه فرستاده اند ، یک مدرس ایرانی در آلمان نوشته های او را به زبان آلمانی برای کلاسش ترجمه می کند و این معلم از سوی روزنامه همشهری به عنوان یکی از 7 قهرمان اجتماعی کشور در سال 86 شناخته شده است .
محتوای وبلاگ شعرانی نه گلایه از کمبود امکانات و نه اعتراض و شکایت از زمین و زمان بلکه روایت جاری زندگی و مشق زیستن و عشق آموختن و یاد دادن در هر شرایطی و نگاهی جدید به دنیا و مسایل اجتماعی است . «شعرانی معلم مدرسه ای کوچک به عظمت تمام دنیا و معلمی جوان که نه تنها معلم کودکان خردسال مدرسه اش بلکه معلم همه آنهایی است که دوست دارند رسم عاشقی بیاموزند.» ؛ « او به حمیده و پریسا و حسین و مهدی می آموزد که در عبور از روزهای سخت این آدمهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت » ، شعرانی این سرباز معلم درس مهربانی ، محبت ،امید ، عشق به زندگی، پیشرفت و دوست داشتن را به دانش آموزانش می آموزد ؛ « این جا مهربانی بر دل ها حکمرانی می کند و زندگی با همه زیر و زبری اش جاری است. و ما آدم های خسته و افسرده و ناامید شهری درهجوم شور و شوق و امید این آدم های روستایی، کیش و مات می شویم »
داستان مدرسه کالو شاید حتی از داستان خانه دوست کجاست کیارستمی کشش بیشتری برای ساخت یک فیلم جهانی داشته باشد . چه رمزی در تکنولوژی وبلاگ نهفته است که می تواند چنین تاثیری در ابعاد داخلی و جهانی داشته باشد ؟ آیا وبلاگ به کمک زندگی آمده است ؟
گزارش از مسیح علی نژاد

